لی لی آرام و در فکر از پله ها بالا رفت، با وجود تمام تلاشش هنوز هم نمی توانست هنری و ترس از او را از ذهنش بیرون کند. آنچه که آزارش می داد این بود که رز در صحبتهایش به "ماجراهایی" ناراحت کننده در مورد هنری اشاره کرده بود و او تنها یکی از آنها را شنیده بود! از فکر اینکه بجز این داستان چه ماجراهای دیگری وجود داشتند که رز از آنها با اطلاع بود و چه تعداد داستان دیگر وجود داشتند که رز کاملاً از آنها بی خبر بود عرق سردی بر پیشانیش می نشست.
در بالای پله ها وقتی که لی لی بی خبر از اطرافش چرخید تا به سوی اتاقش برود صدایی از پشت سرش او را به خود آورد:
- روز بخیر ایلنا...
ایلنا بی اختیار چرخید، اریک که آمادۀ پایین رفتن از سمت دیگر پله ها می شد با لبخندی کوچک و آرامش بخش از او استقبال کرد. لی لی طوری در افکارش غرق بود که در هنگام بالا آمدن حتی وی را ندیده بود. او از خود بی خود بدون آنکه کلمه ای صحبت کند قدمی به سوی اریک برداشته اندکی سرش را خم کرد و با دقت در چشمهای بسیار عمیق و صمیمی او نگاه کرد. یکبار دیگر داستانی که رز برایش تعریف کرده بود با سرعت عجیبی از ذهنش گذشت و در قسمتی که اریک از رفتار هنری به تنگ آمده بود و مقابل او ایستاده بود کند شده ایستاد...
برای یک لحظه اتفاق عجیبی برای لی لی افتاد... او همیشه برای اریک احترام زیادی قائل بود و حالا این احترام و علاقه ناگهان چندین برابر شده بودند. گونه های لی لی از خجالت کمی قرمز شدند، چشمهایش با برق عجیبی درخشیدند و لبخندی پر از آرامش و قدردانی بر لبهایش نشست... برای لحظه ای لی لی دوست داشت ماجرا را به طور خلاصه برای اریک تعریف کند و به او بگوید که چقدر از اینکه روابط نزدیک و صمیمانه ای با او دارد خرسند است... و از او از صمیم قلب بخواهد که مانند همیشه با صبر و بردباری در مقابل هنری پایداری کند و مانع بلند پروازیهای او شود.
اریک پیش از آنکه به پلکان عمارت برسد متوجه لی لی شده بود که از پله ها بالا می آمد. با کمی دقت او متوجه شده بود که لی لی به شدت در افکارش غرق است و با وجود آنکه کنجکاو بود بداند چه چیز این طور ذهن دختر جوان را به خودش مشغول کرده است، تصمیم گرفته بود که از او در این مورد سوالی نپرسد و مزاحمش نشود و تنها به یک روز بخیر ساده بسنده کند.
حالا در جواب جملۀ سادۀ او لی لی که انگار در دنیای دیگری غوطه ور بود محو و مسحور قدمی به او نزدیک شده بود، بدون آنکه کلمه ای صحبت کند اندکی خیره خیره به او نگریسته بود و سپس چشمان آبی و بی نظیرش با چنان برقی درخشیده بودند که اریک را کاملاً گیج کرده بودند.
اریک نیز بی اختیار و مبهوت دو قدم به سوی او برداشت و چشمان نافذش را با کنجکاوی در چشمان زیبای ایلنا دوخت؛ گونه های صورتی، لبخند پر احساس و چشمان بی نهایت زیبا و درخشندۀ دختر چنان احساس عجیب و ناملموسی را در زیر پوستش دواندند که او را از خود بی خود و بر جایش خشک کردند. اندکی بعد اریک که از خواندن منظور پشت نگاه لی لی ناامید شده بود طاقتش را از دست داد. او به زحمت آب دهانش را فرو داد و در حالیکه با کنجکاوی آمیخته با سردرگمی سرش را کمی خم می کرد آرام پرسید:
- آیا همه چیز در شهر مرتب پیش رفت ایلنا؟
لی لی با شنیدن صدای آرام او ناگهان به خودش آمده تکانی خورد، چشمان نافذ و دقیق اریک طوری او و افکارش را کاویدند که دخترک برای یک لحظه جا خورد و قدمی عقب نشست... و بعد بلافاصله در حالیکه گونه هایش حتی قرمزتر از قبل شده بودند نگاهش را از او دزدیده سرش را به زیر انداخت. او با ناآرامی خودش را جمع کرد و پاسخ داد:
- البته... همه چیز در شهر عالی پیش رفت. در ضمن کتابی که سفارش داده بودید را در کتابخانه بر روی میز تحریر گذاشتم.
اریک که متوجه امتناع و تظاهر ایلنا شده بود با بیتابی پا به پا شد:
- از لطفتان متشکرم ایلنا، رز و سایر اعضای خانواده اش چگونه بودند؟
ایلنا این بار نفس عمیقی کشید و با خونسردی بیشتری جواب داد:
- همگی بسیار خوب بودند.
اریک تصمیم گرفت که کمی بیشتر پافشاری کند. او نفس عمیق ولی آرامی کشید و بعد زمزمه کرد:
- آیا می خواستید چیزی به من بگویید ایلنا؟
لی لی بی اختیار تکان کوچکی خورد. می توانست حدس بزند که نگاه و رفتار عجیبش چقدر اریک را کنجکاو کرده است و حالا طبیعی بود که مرد جوان بخواهد دلیل آنها را بداند، اما ای کاش اریک برای دانستن موضوع پافشاری نمی کرد! او فکری کرد که بوسیلۀ آن شاید می توانست خودش را از زیر کنجکاوی اریک برهاند، البته اریک باهوش تر از آن بود که فریب او را بخورد اما در حال حاضر این تنها فکری بود که به نظرش می رسید. ایلنا سرش را بلند کرده با خجالت در چشمهای اریک نگریست و با لحنی آرام گفت:
- خوشحالم که شما را در عمارت می بینم دوست عزیز... وقتی که به خانه باز می گشتم اطمینان داشتم که شما و پدر هیچ یک هنوز به منزل باز نگشته اید و من باید ساعاتی را تنها باشم و در نتیجه دچار دلتنگی شده بودم. حالا که می بینم بر خلاف انتظارم شما زودتر به اینجا بازگشته اید از دیدنتان بسیار خوشحال شدم.
اریک با دقت بیشتری در سکوت در چشمان کمی مرطوب و حتی مضطرب لی لی نگاه کرد، حاضر بود قسم بخورد که دختر جوان دروغ می گوید. ایلنا هرگز در عمارت تنها نمی بود، حتی وقتی که او و والتر در شهر بودند خدمتکارها به دقت مراقب آرامش و خرسندی خانم جوانشان بودند و مانع از تنهایی و افسردگی او می شدند. شاید نبودن او و والتر دلتنگی گذرا و ساده ای را برای لی لی بوجود می آورد اما برقی که در نگاه و چهرۀ مسخ شدۀ ایلنا دیده بود بسیار عمیق تر، درخشنده تر و پر احساس تر از فرار از یک دلتنگی ساده و کوچک بود.
اریک نفس عمیقی کشید، ظاهراً لی لی دوست نداشت دلیل اصلی رفتارش را برای او بگوید و او هم مایل نبود دوست مهربان و زیبایش را تحت فشار قرار بدهد. اریک سرش را به زیر انداخت و لبخند پر مفهومی زد، درست مثل اینکه بخواهد بگوید که متوجه دروغ لی لی شده است ولی نمی خواهد مزاحم آرامش او شود:
- خوشحالم که از دلتنگیتان کاسته ام دوشیزه خانم...
و بعد سرش را به علامت خداحافظی تکان داده بر پاشنه هایش چرخید:
- اگر با من کاری داشتید من در کتابخانه خواهم بود... برای مطالعۀ کتاب تازه ام. یکبار دیگر هم از اینکه آن را به اینجا آوردید متشکرم ایلنا.