تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - پاییز (۱) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

آخرین ماه تابستان و شروع پاییز در تمام بریتانیا فصل برداشت محصول و جنب و جوش بود و البته نورسمهمپتن نیز از این قاعده مستثنی نبود. با نزدیک شدن و رسیدن پاییز نه تنها کشاورزان برای برداشت محصولاتشان و آماده کردن مزارع و باغها برای زمستان به شدت مشغول کار بودند، بلکه سایر مردم نیز در جای خودشان درگیر آماده شدن برای زمستان می شدند. از خانمهای خانه و خدمتکارها که مشغول آماده کردن گوشتهای نمک سود شده، مرباها و سایر خشکبار لازم برای زمستان می شدند، تا صاحبان مشاغل مختلف که به فراخور شغلشان یا درگیر در خریدن مایحتاج خامشان از کشاورزها و آماده کردن آنها بودند و یا مشغول فروش وسایل کار و زندگی به سایرین و بخصوص کشاورزها که با فروش محصولاتشان با دست و دل بازتری می توانستند به خرید بپردازند. رویهم رفته مثل این بود که شهر پیش از آنکه در سرمای زمستان به خواب پر خلسه اش فرو برود یکباره به هیجان و تلاطم بی مانندی افتاده باشد!

تقریباً در انتهای فصل برداشت محصول طبق یک رسم قدیمی تمام مردم شهر تمام شدن این فصل و به دست آوردن محصولات فراوانشان را جشن می گرفتند. آقای پینفولد شهردار شهر نیز جشن بزرگی در منزلش به همین مناسبت برگزار می کرد و تمام بزرگان شهر و بسیاری از مردم عادی را نیز به آن دعوت می کرد. باز هم طبق رسم هر سال روز پیش از این جشن در کلیسای قدیسین با تلاش تعدادی از مردم شهر بازار خیریۀ نسبتاً بزرگی برای فروش محصولات دست ساز و خانگی برگزار می شد و تمام سود آن زیر نظر کشیش شهر میان افراد نیازمند و بی بضاعت تقسیم می شد. 

آن سال لی لی نیز با سایر دوستان جوانش که هر سال تلاش زیادی در برگزاری هر چه بهتر این بازار می کردند همراه شده بود و این موضوع او را کاملاً به وجد می آورد. اصولاً او علاقۀ زیادی به فعالیتهای خیریه بخصوص وقتی که به صورت گروهی و مشترک انجام می شدند داشت. علاوه بر آن لی لی تصمیم گرفته بود که تعدادی از کارهای نقاشی و کاردستی ساده و کوچکش را به نفع خیرۀ آن روز به فروش برساند. والتر نیز با علاقه از این تصمیم دخترش استقبال کرده بود، او اگرچه دوست نداشت لی لی برای بدست آوردن پول کارهای هنریش را به فروش برساند اما از اینکه می دید دخترش این طور با هیجان و پشتکار این کار را دنبال می کند و به کمک به مردم بی بضاعت اهمیت می دهد بسیار خوشحال بود. لی لی به همراه دوستانش از چند روز قبل مشغول آماده کردن وسایل و چیدن غرفه های بازار شده بودند و سرانجام در روز برگزاری آن از صبح زود به عنوان فروشنده و راهنما در آن مشغول به کار شدند.

لی لی تصمیم گرفته بود که خودش شخصاً در هنگام فروش نقاشیهایش حضور نداشته باشد، او در مقابل سوالهای دیگران توضیح داده بود که نمی خواهد با حضورش در کنار نقاشی ها فشاری بر روی کسانی که از آنها دیدن می کردند قرار دهد. اما خودش می دانست که دلیل امتناعش از حضورش در کنار نقاشی ها بیشتر این بود که خجالت می کشید در مقابل خریدارها در مورد کارهایش صحبت کند و توضیح دهد!! او دختر خجالتی و آرامی بود که واقعاً برای کار در مقابل انظار عمومی و بخصوص به عنوان یک فروشنده تربیت نشده بود.

هنگامی که کار بازار آن روز به پایان رسید ایلنا بسیار خوشحال بود که به جز یکی سایر کارهایش همگی به فروش رسیده بودند. مدتی طول کشید تا او و سایر دخترها و خانمهایی که برای کمک آنجا بودند همه چیز را مرتب و جمع آوری کردند و سپس همگی به منازلشان بازگشتند تا برای جشن روز بعد در منزل آقای پینفولد آماده شوند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:24  توسط قصه گو  |