تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - پاییز (۲) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

اریک در ایوان سنگی کوچک یکی از تالارهای خلوت در طبقۀ دوم عمارت آقای پینفولد در را پشت سر خودش بست و نفس عمیقی از سر آرامش و رضایت کشید، یکبار دیگر هم از حضور در مهمانی و غوغای مردم درمانده شده بود و به این ایوان خلوت و دنج گریخته بود و حالا از اینکه می دید کاملاً تنهاست غرق در آرامش و لذت شده بود! مرد جوان به کنار نرده های ایوان رفت و از بالا به باغ پایین نگریست، باغ پشت عمارت پر از درختان زیبایی بود که آرام آرام رنگ برگهایشان بخاطر پاییز عوض می شدند. از میان باغ مسیر سنگ فرش باریک اما دلپذیری می گذشت و هر از چند گاهی شاخه شاخه می شد تا تمام باغ را پوشش دهد. 

از آنجا که تقریباً همۀ مهمانها در باغ اصلی عمارت جمع بودند باغی که مقابل اریک قرار داشت به طرز خوشایند و لذت بخشی خلوت بود. گهگاه یکی دو نفر از مهمانها در میان درختان و یا بر روی مسیر سنگفرش آرام قدم می زدند و یا بر روی نیمکتهای باغ نشسته بودند و صحبت می کردند.

اریک یکبار دیگر ریه هایش را از هوای تازه پر کرد و همچنان که آنها را با حوصله و آرام آرام خالی می کرد به آسمان نگاه کرد. آن سال کشاورزان برداشت بسیار خوبی داشتند و در نتیجه جشن برداشت محصول از سالهای پیش زیباتر و مجلل تر برگزار شده بود. از فکر محصول خوب آن سال شادی مطبوعی زیر پوستش دوید و بدنش را کمی گرم کرد. امید به اینکه وضعیت زندگی مردم آن سال زمستان و بهار بهتر باشد، افراد کمتری در به در به دنبال قرض گرفتن پول برای خرید مایحتاج اولیۀ زندگیشان باشند و افراد نیازمند کمتری در گوشه کنار شهر با زندگی فلاکت بارشان دست و پنجه نرم کنند او را به وجد می آورد.

او همیشه از دیدن زجر کشیدن و زندگی سخت افراد کم بضاعت به شدت غمگین می شد، شاید همین موضوع یکی از دلایلی بود که او را از بازگشت و زندگی در لندن منصرف می کرد.

دیدن صدها و هزارها کودک، زن و مردی که در خیابانهای پایین شهر لندن در کثافت، بدبختی و بیماری می لولیدند و به زندگیهای بی آینده و پررنجشان چسبیده بودند او را دیوانه می کرد. گاهی از دیدن این زندگیهای پوچ و پست به یاد زندگی زالوها می افتاد، با این تفاوت که زالوها اصولاً برای چنین زندگیی خلق شده بودند اما انسانها از سر بدبختی و ناچاری به چنین زندگی دون و بی هدفی پرتاب شده بودند!... و بدتر از هر چیز مقایسۀ زندگی خودش و سایر اشراف با این انسانهای بیچاره بود، در یک سو زندگیهایی چنان پر زرق و برق و پر تجمل و در سوی دیگر زندگیهایی چنان بی هدف و خالی!... و دردناک تر این بود که می دانست اشراف برای آنکه زندگیهای مجللشان را حفظ کنند ناچار به نگهداشتن قشر عظیمی از جامعه در فقر و ممانعت از پیشرفت آنها هستند. هر چه که بود اشراف برای حفظ و افزودن بر ثروتشان نیازمند به کسانی بودند که مستقیم یا غیر مستقیم با توقعهایی بسیار پایین و ناچیز در املاک و خانه هایشان کار کنند.

آنچه که او را اندکی تسلی می داد شغلش بود. شک نداشت که احساسی که نسبت به مردم فقیر و درمانده داشت یکی از عواملی بود که باعث شده بود او این چنین برای پزشک شدن تلاش کند و سختیهای این مسیر را به جان بخرد. او هرگز به درآمدی که می توانست در این رشته داشته باشد نیاندیشیده بود، در حقیقت علاقه ای هم به این موضوع نداشت. آنچه که برایش مهم بود یاری رساندن به بیماران فقیری بود که بدون یاری او با مرگی تدریجی و سخت جان می دادند.

اریک بار دیگر به خودش آمد و با سرگرمی به باغ و مهمانانی که در آن حضور داشتند نگریست... اگرچه تعدادی از خانمهایی که در باغ بودند کلاه بر سر داشتند و او از بالا نمی توانست صورتهایش را ببیند و آنها را تک تک بشناسد ولی با کمی دقت او سایر مدعوین را می شناخت. اریک با دقت بیشتری هر کدام از مهمانها را نگاه کرد... در گوشه ای از باغ یکی از خانمها که به تنهایی ایستاده بود و لباس خاکستری صدفی روشنی بر تن داشت توجهش را به خود جلب کرد. اریک با کنجکاوی کمی بر روی نرده ها خم شد و با دقت بیشتری به دختر تنها نگاه کرد، اگرچه نمی توانست چهرۀ او را ببیند ولی شک نداشت که دختر ایلنا است! او ناخودآگاه به خنده افتاد، از حالت ایستادن لی لی که با خستگی به تنۀ درختی تکیه داده بود، دستهایش را پشت کمرش به هم حلقه کرده بود و در خودش فرو رفته بود کاملاً معلوم بود که لی لی هم خسته از ازدحام و هیاهو به این باغ پناه آورده است تا نفسی تازه کند!

او با خودش اندیشید، تا آن روز نزدیک به پنج ماه از زمانی که برای اولین بار لی لی را ملاقات کرده بود و پس از آن دختر جوان به نورسهمپتن نقل مکان کرده بود می گذشت. خوب به یاد داشت که زمانی که لی لی برای اولین بار به عمارت نورسهمپتن آمده بود اگرچه او بی اندازه برای والتر و لی لی خوشحال بود اما در عین حال نگران بود که دیگر در عمارتی که سالیان سال آن را خانه نامیده بود مانند قبل آسوده نباشد. وی چندین بار حتی به این اندیشیده بود که به فکر فراهم کردن عمارتی مناسب در نورسهپتن باشد و به عمارت تازه نقل مکان کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:6  توسط قصه گو  |