تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - پاییز (۳) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

          ابتدا این والتر بود که پی به ناآرامی او برده بود و کوشیده بود که پسر جوان و عزیزش را مثل قبل در کنار خودش نگه دارد و آرام کند. اندکی بعد ایلنا که آرام آرام به زندگی تازه اش خو می گرفت، بر خلاف انتظار اریک، با مهربانی و گرمی ذاتیش چنان با او صمیمی شده بود که حالا بعد از تقریباً پنج ماه اریک نمی توانست باور کند که زمانی او و والتر در زندگیشان بدون ایلنا احساس آرامش و تعلق می کرده اند.

            نگاه اریک بار دیگر به سوی باغ کشیده شد. در سوی دیگر مسیر سنگفرشی که ایلنا در انتهای آن در پناه درختی ایستاده بود دنیل فیشر و الکس بکستر که مشغول قدم زدن و صحبت بودند متوجه دختر جوان شدند و راهشان را به سوی او کج کردند. اریک دندانهایش را به هم فشرده چشمانش را کمی تنگ کرد و با دقت ماجرا را دنبال کرد.

            مردان جوان به لی لی رسیدند و هر دو نفر با احترام در مقابل او کمی خم شدند، لی لی نیز به سرعت قامتش را راست کرده در پاسخ به آنها بر زانوانش خم شد و سپس هر سه نفر مشغول صحبت با یکدیگر شدند. اریک در جای خودش در حالیکه به لی لی و دو مرد جوانی که در کنارش حضور داشتند می نگریست بی حرکت ایستاد، بدون آنکه چشمانش را برای یک لحظه از آنها بردارد.

            از حرکتهای دستها و سرهای آنها و از خنده هایشان به خوبی می توانست ببیند که بحث گرم و جالبی در میانشان در جریان است. اریک چند لحظۀ دیگر تحمل کرد، الکس و دنیل لی لی را کاملاً در حلقۀ محاصره اشان گرفته بودند و به نظر نمی آمد که تا مدتی قصد رها کردن او را داشته باشند. فکری از ذهن اریک گذشت، بدون شک ایلنا از این موضوع خرسند نبود و به دنبال راه حلی برای فرار از دست آن دو می گشت. اریک بی اختیار بر پاشنه هایش چرخید و به سوی در ایوان به راه افتاد، باید به یاری لی لی می شتافت و او را نجات می داد.

            در همان لحظه ای که اریک دستانش را بر روی دستگیره های در گذاشت تا آنها را بگشاید فکری مانند صاعقه از ذهنش گذشت و او را بر جایش خشک کرد؛ چرا او این طور فرض کرده بود که لی لی از شرایطش ناخرسند است و نیاز به کسی دارد تا او را از دست دنیل و الکس برهاند؟! اریک همچنان که دستانش بر روی دستگیره های در بودند چشمانش را بست، لبهایش را گاز گرفت و یکی دو نفس آرام و خونسرد کشید تا خودش را بازیابد و سپس برگشت و بار دیگر با قدمهای شمرده به کنار نرده ها رفت.

            یکبار دیگر نگاهش بدون لحظه ای مکث بر روی ایلنا و دو همراهش متمرکز شد. الکس و دنیل هر کدام در فاصله های مناسب و محترمانه ای از لی لی ایستاده بودند و اگرچه او سخنانشان را نمی شنید اما از حرکتهای مودبانۀ دستها و سرهایشان می توانست حدس بزند که با سخنانشان لی لی را تحت فشار قرار نداده اند. علاوه بر آن از آنجا که لی لی آرام و خونسرد بر جایش ایستاده بود به نظر نمی آمد که دختر جوان بی قرار و بیتاب باشد و در جستجوی راه حلی برای فرار از موقعیت کنونیش باشد. این او بود که خود به خود فرض کرده بود که لی لی ناخرسند و بی قرار است و باید به یاری او بشتابد!

            اریک به سختی آب دهانش را فرو داد، شاید لی لی همچنان که از گردش با او و از مصاحبتش لذت می برد حالا هم صحبت با دو همراهش را لذتبخش می یافت. فکر گردشهای صبحگاهیشان ذهن اریک را پر کرد و لذت مطبوعی را برایش به ارمغان آورد. خدا می دانست که پیش از آشنایی با لی لی هرگز فکر نمی کرد که روزی از داشتن یک همراه در این گردشها این چنین خرسند و راضی باشد. درست مثل این بود که در گردشهایشان هر دو فکر هم را می خواندند، در مواقعی که هر کدام نیاز به سکوت و آرامش داشتند سکوتی ناب در میانشان بر قرار می شد و هنگامی که یکی از آن دو نیاز به صحبت داشتند سخنانشان همیشه در قالب جملاتی ساده و مفید بیان می شدند. حتی دفعاتی بود که او با مشکلاتی در شغل و یا زندگیش دست و پنجه نرم می کرد و لی لی سعی می کرد با بررسی منطقی شرایط موجود در یافتن راه حل به او یاری بدهد و از او دلجویی کند.

            جالب تر این بود که بر خلاف آنکه همیشه می اندیشید معلم بسیار بدی است و از توضیح و تدریس دانسته های پزشکیش بیزار یود حالا آرام آرام در مورد طرز کار بدن و اثر بیماریها و داروها بر آن برای ایلنا صحبت می کرد و حتی از این کار لذت می برد. ایلنا برایش گفته بود که جرالد از تدریس ریاضیات و فیزیک به او لذت می برده است و بارها به او نشان داده بود که با چه مهارتی در ذهنش با اعداد بازی می کند و از فرمولهای فیزیک استفاده می کند... و حالا دخترک با تشنگی عجیبی هرچه که او در پزشکی به وی می آموخت را می بلعید و به خاطر می سپرد.

            اریک سرش را بلند کرد و به دوردستها خیره شد، مثل اینکه می خواست آخرین خانه های سوی دیگر شهر را نیز از جایی که ایستاده بود تماشا کند. ناگهان خاطرات زیادی از زندگی در کنار والتر و ایلنا ذهنش را پر کرده بودند. سخت بود که باور کند تمام این خاطرات تنها در پنج ماه بوجود آمده اند، درست مثل اینکه ایلنا از ابتدای زمان با آنها زندگی می کرده است. اگرچه او در گذشته هم در کنار والتر احساس آرامش و خرسندی می کرد ولی با آمدن ایلنا زندگیشان رنگ تازه ای به خود گرفته بود. اگر می خواست دقیق باشد زندگی مردانۀ آنها مانند طیفی از رنگهای پر رنگ و خشن مانند سیاه و خاکستری بود و ایلنا با حضورش چنان ماهرانه و آرام رنگهای روشن و زنده را به این طیف تزریق کرده بود که حالا او به زندگی در این رنگها و احساس کردن هر روزۀ آنها معتاد شده بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 22:13  توسط قصه گو  |