تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - پاییز (۴) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

          در ذهن اریک فکری ناگهان بوجود آمد و تمام فضای آن را پرکرد، این او بود که در لایه های عمقی فکرش دوست نداشت لی لی را با مرد دیگری ببیند و در نتیجه در لایه های سطحی تر خودش را این طور توجیح می کرد که ایلنا از بودن در کنار مردان جوان دیگر ناراضیست و نیاز به کمک او برای گریختن دارد.

            اریک از این فکر لرزید، عرق سردی بر پیشانیش نشست و نفسش به شماره افتاد... مدتی طول کشید تا یکبار دیگر مغز منجمد شده اش به کار افتاد و این بار سوالی که هیچ وقت حتی به آن نیاندیشیده بود آن را پر کرد؛ آیا دلباختۀ ایلنا دانوان شده بود؟به دنبال پاسخی برای این سوال حالا لی لی چنان با تمام افکار و خاطراتش در هم آمیخت که عملاً بدنش را بی حس کرد...

          هنگامی که لی لی از سفر کوتاهش به لیورپول بازگشته بود ویولن سل محبوبش را نیز با خود به نورسهمپتن آورده بود. هنوز هم شبی که لی لی برای اولین بار برای او و پدرش ویولن نواخت را دقیق و بی نقص به خاطر می آورد، آنقدر دقیق که انگار تمام آن صحنه ها ساعتی پیش اتفاق افتاده بودند.

            دختر جوان بر روی صندلی بدون دسته و ساده ای که در تالار خانوادگی قرار داشت نشست، ویولن سل بزرگ، براق و خوش ساختش را بر روی سوزن پایینش بر روی کف پوش سالن در سمت چپ بدنش ثابت نمود و گردن ویولن را بر شانۀ چپش تکیه داده دست چپش را با دقت بر روی سیمهای آن قرار داد، پاهایش را در سمت دیگر ویولن جمع کرد و گونه اش را بر کنار گردن آن قرار داده نفس عمیقی کشید و آرشه را که در دست راستش داشت با دقت و سریع بر روی سیمهای ویولن کشید... صدای بم و حزن آلود ساز گوشها، قفسۀ سینه و بالاخره تمام بدن او را پرکرد و لرزاند... همانطور که تمام تالار و حتی تمام عمارت را پر کرد و لرزاند...

            خوب به خاطر داشت که در ابتدا آهنگ زیبا طوری او را از خود بی خود و غافلگیر کرده بود که وی چشمهایش را بسته بود و نفس عمیقی کشیده بود تا خودش را باز یابد. وقتی که بار دیگر چشمانش را گشوده بود این بار غرق و مبهوت در خود ساز و نوازندۀ دلربایش شده بود. دختر بی نهایت زیبایی که موهای بلند و مواجش را بر شانۀ راستش جمع کرده بود، صورت جذابش را بر گردن خوش تراش سازش تکیه داده بود، با حالتی مست و خمار انگشتهای دست چپش را بر روی سیمهای ساز بالا و پایین می برد و با دست راستش آرشه را چنان دقیق و روان کمی پایین تر بر روی تارهای ویولنش می کشید. تضاد پوست صاف و روشن و موهای قهوه ای روشن و طلایی لی لی با چوب قهوه ای سیر و پررنگ ساز چقدر ستودنی و زیبا بود... اما از همه زیباتر چشمان آبی- سرمه ای خمار، مسحور و درخشان لی لی  بودند که حالتی بسیار عمیق، پر آرامش و در عین حال قوی و پر احساس داشتند.

            آهنگی که آن شب لی لی نواخت آنقدر زیبا، عمیق و بی نقص بود که تا مدتها وقت و بی وقت در ذهنش طنین می انداخت... بعداً لی لی برای او و والتر گفته بود که آهنگ یکی از آثار آهنگساز بزرگ آلمانی یوهان سباستین باخ (۱) و یکی از شش قطعۀ معروف او برای ویولن سل است. او پس از آن هم شبها گهگاه برای آن دو ویولن می نواخت و هر بار با مهارتش در نواختن ساز خوش صدا و زیبایی آسمانیش که در هنگام نواختن ویولن حتی بیشتر جلب نظر می کرد او را مست و مدهوش می نمود.

            اریک در جایی که ایستاده بود از ناراحتی و خشم سرش را به زیر انداخت و در حالیکه دندانهایش را بر روی هم می سایید به خودش پیچید؛ حتی فکر چنین عشق ممنوع و بی سرانجامی آتشش می زد. چطور می توانست علاقه اش را برای اطرافیانش و از همه بدتر والتر و خود لی لی توضیح بدهد؟ او هرگز نمی توانست به مردی که او را همیشه مانند پسر حقیقیش دوست داشته و به او اعتماد کامل داشته است بگوید که به اعتماد او خیانت کرده و دل به دخترش باخته است!

            مرد جوان کوشید که کمی منطقی تر فکر کند؛ او با دختران بسیار زیادی آشنا بود... حتی اطمینان داشت که تعدادی از این دخترها به داشتن روابط نزدیک و عاشقانه با او علاقمند بوده و هستند اما هیچ یک از این دخترها هرگز طوری که لی لی صمیمیت و  اعتماد او را جلب کرده بود موفق نبودند. چرا لی لی باید این طور ناخودآگاه ذهن او را مشغول و دربند کرده باشد؟ اریک برای مدت بیشتری در ذهنش با این سوال کلنجار رفت... و بعد فکر جالبی ذهنش را پر کرد...راز موفقیت ایلنا در جلب نظر و اعتماد او سادگی و بی غرض بودن رفتارش بود.  

        ل  لی لی از وقتی که به نورسهمپتن آمده بود کاملاً ساده و بی آلایش تمام سعیش را کرده بود که در زندگی مردم شهر و بخصوص او و پدرش جایی برای خودش باز کند. او اطمینان داشت که در هیچ یک از لحظاتی که با لی لی گذرانده است دختر جوان هرگز به دنبال جلب نظر او نبوده است بلکه همیشه صادقانه می کوشیده است که خودش را همان طور که به همۀ اطرافیانش نشان داده بود به او هم بشناساند و احترام و اعتماد او را نیز جلب کند... در نتیجه او هرگز نیازی به دوری از لی لی و پایداری در مقابلش ندیده بود و آنچه که نباید آرام آرام و در خفا می رفت که اتفاق بیفتد!

         یکبار دیگر اریک از فکر آنکه عاشق و دلباختۀ لی لی شود به خودش لرزید... هرگز نباید چنین اتفاقی می افتاد. او باید به هر قیمتی جلوی چنین احساسات ممنوع و شرم آوری را می گرفت... و اولین قدم در این راه محدود کردن روابطش با لی لی بود. حالا که می دانست موضوع می تواند تا چه حد جدی و آزار دهنده باشد باید می کوشید که با محدود کردن زمانی که به تنهایی با لی لی می گذراند و دوری کردن از او خودش را از چنگ احساسات احمقانه اش نجات بدهد.

(۱) Johann Sebastian Bach

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:32  توسط قصه گو  |