تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - پاییز (۵) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

         در باغ کوچک پشت عمارت آقای پینفولد لی لی که نگران بود غیبتش پدر و دوستانش را نگران کرده باشد از الکس و دنیل خداحافظی کرده جدا شد تا یکبار دیگر به مهمانی بپیوندد. دختر جوان در مسیر سنگفرش اصلی که به عمارت منتهی می شد به سوی ساختمان به راه افتاد. لی لی آرام و با حوصله قدم می زد و با سرگرمی به اطرافش می نگریست تا از آخرین دقایق تنهایی و سکوت تمام لذت ممکن را ببرد.

            پیش از آنکه به ورودی عمارت برسد چیزی توجه او را به خودش جلب کرد، در ایوان یکی از تالارها در طبقۀ دوم عمارت اریک به تنهایی ایستاده بود و به دوردستهای شهر می نگریست. ایلنا ناخودآگاه همچنان که به بالا چشم داشت لحظه ای درنگ کرد و به خنده افتاد، اریک هم مثل او از هیاهوی مهمانان به تنگ آمده و به این ایوان کوچک و خلوت پناهنده شده بود!

            او یکبار دیگر به راه افتاد تا وارد عمارت شود، مایل بود که رز و سایر دوستانش را بیابد و به جمع آنها بپیوندد. ایلنا سبک و آرام از سه پلۀ سنگی آخر سنگفرش بالا رفت و درست در لحظه ای که خواست در شیشه ای عمارت را بگشاید هنری جویس با لبخندی وسیع آن را گشود و قدم به باغ گذاشت. با دیدن هنری ایلنا با چهره ای که مانند سنگ سفت شده بود دو قدم عقب رفت، اگر روزی می رسید که او مجبور نبود حداقل یکبار در طول یک مهمانی از چنگ هنری بگریزد قسم می خورد که فردای آن روز موهایش را نیمی حنایی و نیمی سیاه رنگ کند!

           هنری همانطور که در شیشه ای را پشت سرش می بست با سرگرمی گفت:

            - می بینم که شما هم برای هواخوری به این باغ خلوت و دلپذیر آمده اید دوشیزه خانم...

            لی لی با دودلی پا به پا شد:

            - همین طور است آقا.

            هنری لبخند خرسندی زد:

            - در این صورت اگر موافق باشید با هم همراه شویم و از مصاحبت هم در این باغ زیبا لذت ببریم.

            ایلنا بسیار جدی سرش را به علامت مخالفت تکان داد و کوشید که از سمت راست هنری عبور کرده راهش را به سوی در عمارت ادامه دهد:

            - متشکرم آقای جویس... ولی من برای مدتی در این باغ قدم زده ام و حالا مایلم که به باغ اصلی و به جمع مهمانان بازگردم.

            هنری به سرعت قدمی به سمت راست برداشته راه او را مسدود کرد:

            - دوشیزه خانم لطفاً پیشنهاد من را رد نکنید... مطمئنم که می توانید در این روز طولانی چند دقیقۀ دیگر از وقتتان را در این باغ و در کنار من بگذرانید.

            ایلنا با ناراحتی و رنگ پریده به دنبال بهانه ای در خودش فرو رفت. هنری که متوجه عدم رضایت دختر جوان شده بود به سرعت کوشید که جلوی هر نوع مخالفتی از سوی او را بگیرد. او بازویش را به دور شانۀ او حلقه کرد و او را آرام به سوی پله ها چرخانید:

            - مدت زیادی بود که مایل بودم با شما صحبت کنم دوشیزه خانم، خوشحالم که سرانجام موقعیت این کار پیش آمده است.

            ایلنا از ناراحتی و بیتابی به خودش لرزید، بدون شک یکبار دیگر هنری در صحبتهایش با اصرار فراوان از او می خواست که با او دوستی کند. بار دیگر صحبتهای رز در مورد خانوادۀ مارچ در ذهنش بیدار شدند و او را هراسان کردند. او حتی نمی خواست در حال صحبت با هنری جویس دیده شود چه رسد که با او در گوشه کنار این باغ خلوت قدم بزند و راه هر حرکتی را برای او بگشاید.

            لی لی تصمیمش را گرفت... او در یک لحظه به سرعت شانه هایش را جمع کرد، به سوی در عمارت چرخید و خودش را از دست هنری رها کرد:

            - معذرت می خواهم آقا...

            و همچنان که با دست راستش دامنش را کمی بالا می گرفت با قدمهای سریع و هراسان به سوی در عمارت به راه افتاد.

            هنری برای لحظه ای با تعجب و ناباوری برگشت و به دختر جوانی که در حال گریختن از او بود نگریست. نمی توانست باور کند که ایلنا دانوان این طور بی مقدمه و بدون هیچ توضیحی بار دیگر از دست او گریخته است. تا آن روز هر بار که لی لی را در گوشه ای به دام می انداخت دخترک بهانه ای برای جدا شدن از او می یافت ولی این بار کاملاً نشان داده بود که مایل نیست به هیچ قیمتی وقتش را با او بگذراند. صورت هنری از خشم و تحقیر قرمز شد و نفسش به شماره افتاد ... لحظه ای بعد هنری نیز به سرعت با قدمهای بلند عملاً به دنبال لی لی دوید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:0  توسط قصه گو  |