- اریک...
اریک لبخند مهربان و کوچکی به او زد:
- ایلنای عزیزم... متاسفم که می بینم این طور سرماخورده ای. حالت چطور است؟
لی لی با حالتی گیج و از خود بی خود چشمهایش را بسته آب دهانش را به سختی فرو داد. او بدون توجه به سوال اریک آرام پرسید:
- ساعت چند است؟
اریک بدون آنکه سرش را برای دیدن ساعت بچرخاند همچنان که دست او را در دست داشت پاسخ داد:
- کمی بعد از چهار صبح...
لی لی با ناراحتی چشمانش را گشوده نگاه پر سرزنشی به فیبی که پشت سر اریک ایستاده بود انداخت:
- فیبی نباید در این موقع شب اریک را بیدار می کردی...
نفس ایلنا بند آمد و در نتیجه او به سرفه افتاد. وی بعد از چند سرفۀ سریع اما بی صدا ادامه داد:
- گفته بودم که می توانم تا صبح منتظر بمانم.
فیبی در مقابل شماتت ایلنا اندکی در خودش فرو رفت. این اریک بود که نفس عمیقی کشید و در دفاع از او با لحنی قاطع پاسخ داد:
- کار فیبی بسیار عاقلانه و به جا بوده است ایلنای عزیز... در اصل اگر او امشب با وجود شرایط شما در بیدار کردن من کوتاهی می کرد من فردا ترتیبی می دادم که ایشان از کار در این عمارت بر کنار شوند.
او سپس برگشته لبخند اطمینان بخش و سریعی به فیبی زد. یکبار دیگر اریک به سوی ایلنا برگشت و با دقت مشغول معاینۀ وی شد.
لی لی بدون حرکت و بی رمق دراز کشید... در حقیقت بیش از این توان مشاجره و مخالفت با اریک را هم نداشت.
اریک همچنان که لی لی را معاینه می کرد گهگاه کارش را متوقف می کرد و با دقت به صورت خیس از عرق و بیمار او می نگریست. از حالت ناتوان و بی رمق، چشمهای بسته و گود افتاده و نفسهای به شماره افتادۀ دختر جوان کاملاً معلوم بود که او رنج و بیماری شدید و آزار دهنده ای را تحمل می کند.
اندکی بعد اریک از جایش برخاسته رو به فیبی زمزمه کرد:
- لازم است که تب خانم را هر چه زودتر پایین بیاوریم. لطفاً وسایل لازم برای این کار را آماده کرده به اتاق بیاورید. من هم برای آماده کردن داروهای مورد نیاز ایشان به اتاقم می روم.
فیبی بدون اینکه حرفی بزند نیم تعظیمی کرده به سرعت برای آوردن ظرفهای آب و تعدادی پارچۀ مناسب به سوی در اتاق به راه افتاد. اریک یکبار دیگر بالای سر ایلنا ایستاده با اندوه آمیخته با محبت به دختر بیمار نگریست و بی اختیار آه عمیقی کشید. سپس او نیز چرخیده به سوی در اتاق به راه افتاد.