- آرام باش عزیزم... لطفاً آرام باش...
ایلنا که ناگهان از دنیای کابوس و بیماری به دنیای واقعی پرتاب شده بود چشمهایش را گشود و نفس نفس زنان به اطرافش نگریست. اریک که بر روی او خم شده شانه هایش را نگه داشته بود با محبت لبخند گرمی به او زد:
- همه چیز مرتب است ایلنای عزیزم...
لی لی با تعجب و ناباوری به اطرافش نگریست، برای یک لحظه مثل این بود که او در زمان دیگری گم شده است:
- اینجا چه می گذرد؟
اریک سکوت کوتاهی کرد و با دقت در چشمهای تبدار و گیج لی لی نگریست:
- شما سرماخورده و تبدار هستید، اگر بخاطر داشته باشید شب گذشته پیش از اینکه به عمارت برسید در میان راه آسیب دیده بودید... آیا همه چیز را بخاطر می آورید؟
ایلنا چشمهایش را بسته به علامت مثبت سرش را تکان داد و بعد با ناراحتی خودش را جمع کرده لرزید. اریک که متوجه لرزیدن لی لی شده بود نفس عمیقی کشید و آرام توضیح داد:
- اگر سرمای حوله های خیس شما را می آزارد متاسفم، باید هر چه زودتر دمای بدنتان را پایین بیاوریم.
لی لی در پاسخ به اریک چشمهایش را گشود و به سختی لبخند زد. او سپس سرفه ای کرد و آرام گفت:
- از اینکه در این موقع شب شما را در زحمت انداختم متاسفم اریک عزیز...
اریک همچنان که مشغول به کار بود سرش را تکان داد:
- فراموشش کن عزیزم...
همچنان که اریک و فیبی حوله ها را خیس کرده بر روی بدن لی لی می گذاشتند ایلنا بی حرکت و ناتوان در رختخوابش دراز کشیده چشمهایش را بسته بود. پس از اینکه فیبی و اریک کارشان را تمام کردند اریک در کنار تخت ایلنا نشسته آرام موهای او را نوازش کرده زمزمه کرد:
- ایلنا... لطفاً بیدار شوید... لازم است که داروهایی که برایتان آماده کرده ام را بخورید.
لی لی چشمهایش را گشود:
- البته...
اریک به او کمک کرد تا کمی بنشیند و ابتدا داروها و سپس لیوانی آب بنوشد و بعد او را بار دیگر در رختخوابش خوابانید. مرد جوان همچنان که در کنار تختخواب ایلنا نشسته بود به فیبی که پارچه های خیس را از روی بدن لی لی برمی داشت، مجدداً خیس می کرد و بار دیگر به جاهایشان باز می گرداند نگریست. او سپس رو به فیبی با صدایی آرام گفت:
- فیبی عزیز از کمک امشبتان متشکرم. شما می توانید برای استراحت به اتاقتان بروید. من در کنار خانم خواهم ماند.
فیبی با تردید به اریک نگریست:
- متشکرم آقای اریک، اما آیا اطمینان دارید که نیازی به کمک من ندارید؟
اریک سرش را تکان داد:
- اطمینان دارم که به تنهایی از پس همه چیز بر خواهم آمد... شما می توانید استراحت کنید.
فیبی با لبخندی کوچک بر روی زانوانش خم شد:
- متشکرم آقا...
و به سوی در اتاق به راه افتاد. اریک برای لحظات کوتاهی با چشمانش فیبی را تعقیب کرد و سپس او نیز که چیزی را به خاطر آورده بود برخاست و به دنبال فیبی از اتاق خارج شد.