او پیش از آنکه کتابش را بگشاید آرام سر انگشتانش را بر پشت دست لی لی گذاشت تا دمای بدن او را امتحان کند و بعد با ناخرسندی لبهایش را گزید. اریک همچنان که نفس عمیقی می کشید به پشتی صندلیش تکیه داد و کتابش را از جایی که علامت گذاشته بود گشود. پیش از آنکه او بتواند جمله ای از کتابش بخواند صدای آرام و گرفتۀ لی لی وی را غافلگیر کرد:
- اگر مایلید مطالعه کنید می توانید کمی نور چراغ را بیشتر کنید.
اریک بلافاصله سرش را با شگفتی بالا آورد و به صورت ایلنا نگریست. چشمهای ایلنا هنوز هم بسته بودند و خودش همچنان در حالت قبلیش باقی مانده بود. پیش از آنکه اریک حرکتی کند و یا جمله ای بگوید ایلنا چشمهایش را گشوده آرام پرسید:
- می توانم بپرسم حال کارگرانی که امروز در کارخانه مجروح شده بودند چطور است؟
اریک که کاملاً تعجب کرده بود بی حرکت و خیره به ایلنا نگریست. لی لی که متوجه شگفتی اریک شده بود آرام سرفه کرد تا او را به خودش بیاورد. اریک از صدای سرفۀ لی لی تکانی خورد:
- خوشبختانه هر سه نفر نجات پیدا کرده اند... اگر چه حال یکی از آنها وخیم تر از سایرین می باشد. علاوه بر این هیچ کدام دچار نقص عضو نشده اند...
ایلنا از شنیدن این توضیح نفس راحتی کشید و لبخند زد. اریک یکبار دیگر کتابش را بسته از جایش برخاست و این بار کنار تخت ایلنا نشست و با دقت در چشمهای او نگریست. لی لی که از رفتار اریک احساس کرده بود که مرد جوان می خواهد چیزی به وی بگوید در سکوت به او نگاه کرد. سرانجام اریک نفس عمیقی کشید و با لحنی مهربان و آرام زمزمه کرد:
- لی لی چرا به من نگفتی که امروز با هاردی به شهر آمده بودی؟
در ابتدا ایلنا با تعجب به هم صحبتش نگاه کرد؛ تا آن روز اریک هرگز او را " لی لی" صدا نکرده بود. او سپس به خودش آمد؛ اریک با متانت در انتظار پاسخ به وی نگاه می کرد. ایلنا سرش را اندکی تکان داد و لبخند کوچکی زد:
- فکر می کردم که می توانم به راحتی با هاردی کنار بیایم... علاوه بر آن...
ایلنا سکوت کرد و با ناخرسندی خودش را کمی جمع کرد. اریک متوجه ناآرامی ایلنا شد و گفت:
- علاوه بر آن...
لی لی لبهایش را گاز گرفت و در ذهنش به دنبال جمله ای برای گریختن از ادامۀ بحث گشت. اریک که متوجه امتناع لی لی شده بود نفس عمیقی کشید و خودش جملۀ لی لی را تمام کرد:
- علاوه بر آن می ترسیدی که اگر من متوجه این موضوع شوم مانع از رفتن شما به منزل النور شوم. این طور نیست؟
ایلنا با ناراحتی عضلاتش را منقبض کرده در خودش فرو رفت. اریک این بار با صبر آمیخته با آزردگی در انتظار جواب به او می نگریست. سرانجام ایلنا سرش را تکان داده لبخند خسته و محزونی زد و آرام گفت:
- همین طور است... اما برای من واقعاً مهم بود که برای کمک به منزل النور و بچه ها بروم...
اریک آه کشید:
- اگر من می دانستم که تو با هاردی به شهر آمده ای مانع از رفتنت به منزل النور نمی شدم بلکه تو را با کالسکه به آنجا می فرستادم... یا حداقل جوانکی که بعنوان پیک برایم کار می کرد را به همراهت می فرستادم.
ایلنا با خجالت و ناراحتی در خودش فرو رفت، حق با اریک بود و او تعجب می کرد که چطور چنین راهی به ذهن خودش نرسیده بود. لی لی با شرمندگی دستهایش را بالا آورده چشمها و نیمی از صورتش را در زیر آنها پوشاند و با صدایی که رو به خاموشی می رفت زمزمه کرد:
- واقعاً متاسفم اریک... از اینکه این طور با بی فکری شما، پدر و کارکنان عمارت را در زحمت انداختم و نگران کردم متاسفم.
ایلنا برای چند لحظه در همان حالت و در سکوت باقی ماند. اندکی بعد او سرانجام آرامشش را بازیافته دستانش را از روی صورتش برداشت و به اریک نگاه کرد. اریک همچنان خونسرد و بردبار در کنار تختخواب او نشسته بود و هنگامی که نگاه لی لی با نگاهش تلاقی کرد برق شاداب و انرژی بخشی در چشمهای نافذش درخشید و لبخند بسیار مهربان کوچکی بر لبهایش نشست. لی لی با دیدن نگاه و لبخند اریک بلافاصله احساس شادی و سرخوشی عمیقی کرد، مثل اینکه تمام اتفاقهای آن شب پر ماجرا و سخت و حتی بیماریش مدتها پیش اتفاق افتاده بودند.
اریک نیز به نوبۀ خود با دیدن لبخند آرامی که چهرۀ بیمار ایلنا را متحول کرد احساس آرامش کرد. او بی اختیار کمی خم شده موهای لی لی را نوازش کرد:
- دیگر هرگز نمی خواهم تو را در خطر و شرایطی مشابه شرایط شب گذشته ببینم لی لی ... به من قول بده که پس از این مهربانیت باعث در خطر افتادنت نمی شود عزیزم.
گونه های لی لی از چیزی که بود هم اندکی قرمزتر شدند و لبهایش بدون آنکه صدایی از آنها خارج شود حرکت کردند:
- قول می دهم...
یکبار دیگر سکوت در اتاق برقرار شد و آن دو در چشمهای یکدیگر خیره ماندند. لحظه ای بعد اریک نفس عمیقی کشید و از جایش برخاسته بار دیگر بر صندلیش نشست و کتابش را در دست گرفت. او همچنان که کتابش را می گشود به زبان فرانسوی دستور داد:
- لطفاً کمی بخواب ایلنا... هیچ چیز به اندازۀ استراحت نمی تواند وضعیت فعلیت را بهبود دهد.
ایلنا لبخندی زد و سپس بدون هیچ مقاومتی چشمهایش را بست و عضلاتش را رها کرد، ناگهان احساس خواب آلودگی شدیدی می کرد.