تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - بیماری (۵) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
لی لی در رختخوابش در حالیکه به پهلو دراز کشیده بود از خواب پرید و بی اختیار خودش را از سرما و درد کمی جمع کرد. بیماری، درد، بیخوابی و کابوسهای بی سرانجام و مداوم او را کلافه کرده بودند. از وقتی که نیمه شب بیدار شده و فیبی که متوجه وخامت سرماخوردگی او شده بود اریک را به بالینش آورده بود تا این لحظه او بارها کوشیده بود که بخوابد اما دائماً به خاطر ضعف و ناراحتی حاصل از بیماریش و کابوسهایش، که اطمینان داشت آنها هم زاییدۀ ذهن تبدارش هستند، هر بار از خواب پریده بود.

ایلنا بدون آنکه حرکتی کند به اطراف اتاقش نگریست، اتاق ساکت و خلوت بود و پرده های آن را کشیده بودند. او درمانده و پریشان خودش را به شدت مچاله کرد و همچنان که صورتش را در بالشتش فرو می کرد نالید. دستی بی درنگ شانۀ او را فشرد و صدای والتر در گوشهایش پیچید:

- لی لی، دخترم... حالت خوب است؟

لی لی که تا آن لحظه می اندیشید که در اتاقش تنهاست با شگفتی برای لحظه ای بی حرکت در جای خودش خشک شد. او بی درنگ به خودش آمده با تعجب به سمت صدا چرخید؛ والتر در حالیکه به سمت وی نیم خیز شده بود دستش را بر روی شانه اش گذاشته به او می نگریست.

ایلنا برای چند لحظۀ کوتاه در چشمان پدرش خیره ماند، تشویش و نگرانی عمیقی در چشمهای مهربان پدرش موج می زد. لی لی بی اختیار آه کشید، اگر او دیروز با کله شقی سوار بر هاردی به دیدن النور نرفته بود پدرش امروز این طور دیوانه وار نگران او نمی بود. لی لی بی درنگ به سمت پدرش چرخید و بازوهایش را برای در آغوش گرفتن وی از هم گشود:

- روز بخیر پدر...

والتر لبخند مهربانی زد و همان طور که بر تختخواب لی لی می نشست کتابی که در دست داشت را بر میز کنار تخت قرار داده در عوض دخترش را در آغوشش گرفت و فشرد:

- عزیزم... حالت چطور است؟

لی لی کوشید که خودش را سرحال و سلامت نشان بدهد اما ضعف و درد حاصل از بیماری که در استخوانها و ماهیچه هایش ریشه دوانده بود مانع از طبیعی نمودن نمایش او شد و وی ناچار در آغوش پدرش خودش را رها کرد. والتر که متوجه ضعف او شده بود لی لی را در تختخوابش خوابانید و در عوض خودش نیز کنار او بر تخت تقریباً دراز کشید. لی لی نفس عمیقی کشید و آرام زمزمه کرد:

- من خوب هستم پدر... لطفاً نگران من نباشید.

والتر لبخند محزونی زد و همچنان که او را دوباره در آغوش می گرفت نگاه دقیقش را در چشمهای بی رمق و اندکی قرمز او دوخت و سرانجام گفت:

- به من دروغ نگو دخترم...

ایلنا صورتش را در کنار سینه و بازوی پدرش مخفی کرد و نفس حبس شده در ششهایش را از دهانش بیرون داد. او سپس کوشید تا به دنبال بوی عطر آشنا و آرامش بخش پدرش از بینی گرفته اش نفس بکشد ولی در تلاشش شکست خورده در عوض به سرفه افتاد. والتر کمی لی لی را بیشتر به خود فشرد و لی لی آرام زمزمه کرد:

- پدر واقعاً متاسفم... هرگز نمی خواستم با رفتنم به منزل النور شما و سایرین را این طور نگران کنم و در زحمت بیندازم، لطفاً مرا ببخشید.

سکوتی نسبتاً طولانی در اتاق برقرار شد. ایلنا که در آغوش پدرش خوابیده بود احساس کرد که والتر عضلاتش را منقبض کرده نفسش را در سینه حبس کرد. او که انتظار چنین واکنشی را از جانب پدرش نداشت با تعجب سرش را بلند کرد و به چهرۀ وی نگریست و چشمهایش در چشمهای پدرش گره خوردند.

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس نوشت: چند بار در طول عمر یک وبلاگ پیش میاد که در روز ۳۰ اسفند به روز بشه؟!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:42  توسط قصه گو  |