تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - بیماری (۶) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
چهرۀ والتر چنان دگرگون و آشفته و نگاهش آنقدر منقلب و دلتنگ بود که ایلنا بر جای خودش خشک شد. اندکی بعد او بی اختیار و با وجود ضعف شدیدش بدون آنکه چشمهایش را از چشمهای پدرش بردارد از آغوش وی بیرون آمده آرام بر تختش نشست. والتر مثل اینکه در همان حالت تبدیل به مجسمه ای شده باشد بر تخت دراز کشیده بود و به ایلنا که رو به رویش نشسته بود می نگریست. برای یک لحظه لی لی احساس کرد که پدرش حتی جملۀ او را نشنیده است، او به سختی زمزمه کرد:

- پدر...

والتر از جایش برخاسته مقابل لی لی نشست و مستقیم در چشمان او نگریست:

- عزیزم دردسری که تو دیشب برای من و دیگران بوجود آوردی برای من در پایین ترین ردۀ اهمیت قرار دارد.... آن چیزی که برای من مهم است سلامتی توست... هیچ می دانی که دیشب در هوای بسیار سرد و زیر آن همه برف ممکن بود جانت را از دست بدهی؟!

در حالیکه گونه های ایلنا از شرمساری قرمز شده از حرارت خونی که ناگهان به آنها هجوم آورده بود می سوختند او سرش را پایین انداخته نفسش را در سینه اش حبس کرد. والتر ادامه داد:

- عزیزم میان کمک و یاری به دیگران و بی احتیاطی و یکدندگی که می تواند منجر به مرگ شود فاصلۀ بسیاری است... کاری که تو دیروز کردی می توانست به راحتی به قیمت جانت تمام شود، این که ما تو را در میان بیابان، در زیر یک لایۀ برف و در تاریکی شب یافتیم هیچ چیز به جز خوش شانسی محض نبود.

والتر یکبار دیگر سکوت کرد و به لی لی که از خجالت نمی توانست سرش را بلند کند نگریست. او بار دیگر ادامه داد:

- لی لی عزیزم حتی وقتی که دیشب تو را یافتیم اگر اریک با ما نبود ممکن بود تا وقتی که به خانه....

والتر حتی نتوانست جمله اش را تمام کند، او از شدت ناراحتی نفسش را در سینه اش حبس کرده لبش را محکم گاز گرفت و موهایش را با حالتی عصبی به عقب خوابانید. سکوتی طولانی و آزار دهنده در اتاق برقرار شد و پدر و فرزند هر کدام با افکار ناراحت کنندۀ خود گلاویز شدند. مدتی طول کشید تا ایلنا توانست برخودش غلبه کند و با صدایی گرفته و رو به خاموشی زمزمه کرد:

- بخاطر همه چیز متاسفم پدر.

والتر دستش را زیر چانۀ لی لی گذاشته آن را بالا آورد و مستقیم در چشمان خجالت زده، نمناک و بیمار او نگریست و با صدایی بسیار آرام زمزمه کرد:

- عزیزم دیشب در زمانی که اریک می کوشید تو را به هوش بیاورد و موفق نمی شد من احساس می کردم که یکبار دیگر تو را از دست داده ام... در آن مدت نسبتاً طولانی احساس می کردم که نفسم کاملاً بند آمده است و قلبم هر لحظه ممکن است از حرکت بایستد... فقط خدا می داند که من چقدر به حضور تو و بودنت عادت کرده ام و نیاز دارم... به من قول بده که پس از این دیگر هرگز چنین کارهای پر مخاطره ای را انجام نخواهی داد، خواهش می کنم.

لی لی مستقیم در چشمهای قهوه ای و درشت پدرش نگریست، نگرانی و آشفتگی که در چشمهای پدرش لانه کرده بودند چنان عمیق و واضح بودند که او را تکان داده منقلب کردند. ایلنا بیشتر از این نتوانست تحمل کند، او پدرش را در آغوش گرفته دستهایش را دور گردن وی حلقه کرد و با حرارت و عشق گونه های او را بوسید:

- قول می دهم پدر... پس از این کاری نخواهم کرد که شما را این طور نگران کنم و آزار بدهم، قول می دهم.

والتر هم به نوبۀ خود لی لی را محکم در آغوشش گرفته فشرد و گونه های دخترش را بوسید. او همچنان که لی لی را در بغل داشت آه کشید، چقدر دوست داشت که قول ایلنا را باور کند و بپذیرد که دختر یکدنده و جسورش بعد از این بر خلاف نظر او کاری انجام نخواهد داد! مسئله اینجا بود که لی لی برخلاف دخترهای دیگر اعتقادی به کنار ایستادن و سپردن مشکلات به دست مردان نداشت، اگر مشکلی پیش می آمد که ایلنا احساس می کرد به عنوان یک انسان با استفاده از موقعیت و ابزارهایی که در دست دارد می تواند آن را حل کند تقریباً هیچ چیز مانع او نمی شد... ایلنا در حین مهربانی و خوش قلبیش بی اندازه یکدنده، جسور و با اراده بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 22:20  توسط قصه گو  |