درست نمی دانست که چه چیز او را بیشتر کلافه و بی حوصله کرده است، بیماری و تب شدیدش که سه روز بود او را با درد و ناتوانی در رختخواب نگه داشته بود و از پدرش و اریک گرفته تا مارتا، فیبی و سایر خدمتکارها همه را به ستوه آورده بود و به نظر نمی آمد در حال بهبود باشد، پای تقریباً شکسته اش که احتمالاٌ در تعطیلات کریسمس هم در پانسمان باقی می ماند و بدون شک لذت سفرش به لندن را از بین می برد و یا اینکه در اوج هیاهو و هیجان آماده شدن برای رسیدن تعطیلات و سال نو او نمی توانست به کارهایی که دوست داشت بپردازد و باید بر خلاف روحیۀ همیشه در تلاطمش در رختخواب کز می کرد!
آن روز پدرش نیز مجبور شده بود برای رسیدگی به کارهایش به شهر برود و در نتیجه او به طرز وحشتناکی بی حوصله و درمانده بود؛ تا جایی که حتی فیبی را به زور مرخص کرده تمام پارچه های مرطوبی که برای پایین آوردن تبش بر روی بدنش قرار داده شده بودند را برداشته بود. وی تنها در تختخوابش دراز کشیده به اتفاقاتی که تا آن روز در زندگیش افتاده بودند می اندیشید.
صدای چندین ضربه به در اتاق ایلنا را به خود آورد، از آنجا که انتظار نداشت پدرش در این ساعت به عمارت بازگردد حدس زد که یکی از خدمتکارها برای ورود به اتاقش اجازه می خواهد. لی لی با بی حوصلگی در تختخوابش چرخید و خودش را کمی در پتویش پیچید:
- می توانید داخل شوید.
هنگامی که در اتاق گشوده شد و اریک با قدمهای شمرده، لباسهای مرتب و لبخند کوچک همیشگیش وارد اتاق شد ایلنا با تعجب کمی بیشتر در رختخوابش فرو رفت. اریک با ادب کمی سرش را در مقابل او خم کرد:
- روز بخیر لی لی عزیز...
ایلنا با سرفۀ کوچکی گلویش را صاف کرد:
- روز بخیر اریک... امروز زودتر از همیشه به عمارت باز گشته اید!
اریک در کنار تختخواب او ایستاد:
- در عمارت تعدادی کارهای به تاخیر افتاده داشتم که تصمیم گرفتم برای انجام آنها زودتر به خانه بازگردم.
اریک با دست به صندلیی که نزدیک تختخواب قرار داشت اشاره کرد:
- اجازه می دهید که بنشینم؟
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- البته... لطفاً بنشینید.
اریک صندلی را جلو کشیده بر آن نشست. او سپس با دقت به ایلنا نگریست:
- صبح که به دیدنت آمدم هنوز خواب بودی... حالت چطور است؟
ایلنا با بیتابی آه کشید و به علامت نارضایتی شانه هایش را بالا برد. اریک که متوجه درماندگی او شده بود خم شد و دستش را بر روی پیشانی وی گذاشت، تب ایلنا همچنان شدید بود. تعجبی نداشت که لی لی بعد از سه روز بیماری طاقت فرسا این طور بی حوصله شده بود. اریک هم به نوبۀ خودش لبهایش را گاز گرفت و سرش را تکان داد:
- از اینکه می بینم هنوز هم وضعیت جسمیتان نامناسب است متاسفم ایلنا، ولی فکر می کنم این خود شما بودید که تصمیم گرفتید در یک روز برفی با یک اسب چموش و سرکش به بیرون از شهر بروید....
ایلنا حرف اریک را برید و با حالتی بی حوصله و اغراق آمیز دستهایش را بر روی صورتش گذاشته چشمهایش را مالید و آه کشید:
- آه ... البته پدر و مارتا تا این لحظه بارها بخشهایی از انجیل مقدس والتر و انجیل مقدس مارتا را برای من خوانده اند و مرا موعظه و سرزنش کرده اند ولی اگر شما هم مایلید موعظه هایی از انجیل مقدس اریک را برای من بخوانید خوشحال می شوم!!
اریک با شنیدن اعتراض ایلنا بی اختیار قاه قاه خندید:
- واقعاً این طور است؟!
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد. اریک با محبت به او نگریست و دستهایش را بر روی سینه اش حلقه کرد:
- از اینکه شما را آزردم معذرت می خواهم ... پس از این در این مورد صحبت نخواهم کرد.
ایلنا در پاسخ اریک لبخند زد:
- متشکرم...
اریک با تعجب به اطرافش نگاه کرد:
- می توانم بدانم چرا شما در این اتاق تنها هستید... و از آن مهمتر چرا پارچه های مرطوب را از روی بدنتان برداشته اید؟ آیا اتفاقی برای فیبی افتاده است؟
ایلنا سرش را به علامت نفی تکان داد:
- به اجبار از او خواستم که مرا در اتاق تنها بگذارد... اگر راستش را بخواهید اینقدر از ماندن در رختخواب کلافه و درمانده هستم که می ترسیدم بی دلیل به او پرخاش کنم و دختر بیچاره را بیازارم... بنابراین ترجیح دادم که او حتی در این اتاق نباشد...
و بعد با صدای آرامی که به زحمت شنیده می شد زمزمه کرد:
- علاوه بر این تحمل پارچه های لعنتی را ندارم... ترجیح می دهم که به خاطر تب بمیرم ولی دیگر سردی و نمناکی پارچه ها را بر روی پوست بدنم تحمل نکنم!
اریک سرش را تکان داد:
- می دانم که به خاطر خستگیتان از بیماری حساس شده اید بنابراین صحبتهایتان را به حساب بیماریتان می گذارم... مطمئنم که چند روز دیگر وقتی که به حرفهای امروزتان فکر کنید از اینکه در برخورد با چند پارچۀ خیس بی اهمیت این طور بی طاقت شده اید خودتان هم خواهید خندید.