تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - بیماری (۸) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
ایلنا در تختخوابش غلت زد و رو به اریک با اندکی خجالت گفت:

- شاید این طور باشد... می توانم از شما خواهشی بکنم؟ 

اریک سرش را تکان داد:

- حتماً...

ایلنا سرفه ای کرد:

- آیا ممکن است پرده های اتاق را باز کنید و کتاب مرا از روی میز تحریرم به من بدهید؟

اریک بلافاصله از جایش برخاسته به سوی پنجرۀ اصلی اتاق رفت:

- شما بی اندازه مهربان و به فکر آرامش دیگران هستید، ای کاش اجازه داده بودید که فیبی برای مراقبت از شما در اتاق بماند.

ایلنا آه کشید:

- فیبی عزیز و بیچاره در شرایط فعلی من کاملاً بی تقصیر است... انصاف نبود که بخاطر بی حوصلگی حاصل از این شرایط آزار دهنده دلش را بشکنم.

اریک یکی یکی پرده ها را گشوده آنها را مرتب جمع کرد و بست. نور روز همانطور که لی لی دوست داشت به داخل اتاق ریخت و در نتیجه او با خرسندی بیشتری نفس عمیقی کشیده عضلاتش را رها کرد تا کمی از درد و کوفتگی آنها بکاهد.

اریک به کنار میز تحریر ایلنا رفت. کاغذها، قلمها، ظرف جوهر و سایر وسایل روی میز تحریر خوش ساخت و نفیس همانطور که از لی لی انتظار می رفت همگی مرتب و منظم در جاهای مخصوصشان بودند. بر روی میز ایلنا دو کتاب قرار داشتند. اریک عنوان کتابها را خواند؛ " وکیل ویکفیلد (۱)" و "انی ید(۲)". او بارها سری کتابهای انی ید را در میان کتابهای ایتالیایی والتر در کتابخانه دیده بود و در نتیجه آن را با سرگرمی برداشت :

- آه...جلد اول از شاهکار حماسی ویرژیل (۳) ...

او سپس به لی لی نگریست. ایلنا دستش را مقابل دهانش گرفته چند سرفۀ کوتاه و آرام کرد و با صدای گرفته گفت:

- پدر قبول کرده است که به من در مطالعه و فهمیدن آن کمک کند. پیش از این ترجمۀ انگلیسی این مجموعه را خوانده بودم ولی مطالعۀ آن به زبان ایتالیایی لذت دیگری دارد.

اریک با شگفتی سرش را خم کرد:

- اما شما بسیار خوب ایتالیایی صحبت می کنید، آیا واقعاً در فهمیدن این کتاب نیاز به کمک پدر دارید؟

ایلنا سرش را به علامت مثبت تکان داد:

- نوشته های کتاب بسیار قدیمی و علاوه بر آن منظوم هستند... و مهارت پدر در زبان ایتالیایی بهتر از من است. لطفاً کتاب دیگر را برای من بیاورید.  

اریک انی ید را به جایش بازگردانده کتاب دوم را برداشت. او که فکر نمی کرد لی لی علاقه ای به مطالعۀ چنین کتابهایی داشته باشد پرسید:

- نظرتان در مورد این کتاب چیست؟

ایلنا سرش را تکان داده کمی شانه هایش را بالا برد:

- یک رمان ساده و سبک... رز دیروز آن را برای من آورد تا در مدتی که بستری هستم با آن سرگرم شوم. البته تا این لحظه مقدار کمی از آن را خوانده ام، ولی به نظر بهتر از آنچه که انتظار داشته ام می رسد.

اریک بر روی پاشنه هایش چرخید تا به کنار ایلنا بازگردد و در همان لحظه چیزی بر روی میز توجهش را به خود جلب کرد. بر روی میز و در گوشه ای از آن تعدادی نامه های گشوده شده که همچنان در پاکتهایشان بودند قرار داشتند. دست خط آشنای پاکتی که بر روی سایر نامه ها قرار داشت نگاه اریک را به سوی خود کشید؛ چشمهای دقیق اریک به سرعت پاکت را بررسی کردند و نوشته های روی آن را خواندند... نامه از طرف ویلیام برای لی لی ارسال شده بود!

با دیدن نامه اریک بر جای خودش خشک شد، قلبش شروع به تپیدن کرد و خون به صورت و بخصوص به گونه هایش دوید. دیدن نامه ای از ویلیام بر روی میز لی لی برای او آنقدر غیر منتظره و باور نکردنی بود که او بی اختیار برگشت و از جایی که ایستاده بود با شگفتی به ایلنا نگریست.

ایلنا همچنان که بر روی تختخوابش دراز کشیده بود بدون آنکه متوجه تغییر حالت او شود با لبخندی بی رمق اما پر از قدردانی در انتظار کتابش به او نگاه می کرد.

(۱) The Vicar of Wakefield

(۲) Aeneid

(۳)  Virgil

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 23:9  توسط قصه گو  |