اریک بی درنگ به خودش آمده با خجالت نگاهش را از لی لی دزدید و با قدمهایی آرام در حالیکه سرش را پایین انداخته و به ظاهر به کتابی که در دست داشت نگاه می کرد به سوی تخت ایلنا حرکت کرد. او در عمق قلب و فکرش دیوانه وار دوست داشت بداند که ویلیام در نامه اش چه چیزهایی برای لی لی نوشته است، لی لی در مورد ویلیام چه فکر می کند و روابط این دو نفر تا کجا پیش رفته است. او بر صندلی سابقش نشست و به امید یافتن پاسخی برای سوالهایش مستقیم در چشمهای ایلنا نگریست.
لی لی با خنده ای مهربان و شیرین از او تشکر کرد:
- متشکرم اریک عزیز...
اریک به سختی لبخندی مصنوعی و کم رنگ به او زد و کتاب را به سویش دراز کرد. لی لی آن را گرفته بر روی میزی که کنار تختخوابش بود قرار داد. سکوت کوتاهی بین آن دو برقرار شد و نگاه تشنه و کنجکاو اریک بار دیگر به دنبال پاسخ سوالهایش در چشمهای ایلنا گره خورد.
اگر چه اریک جواب هیچ یک از سوالاتش را در چشمهای ایلنا نیافت اما کلافگی، خستگی و اندوهی که در چشمهای رویایی دختر جوان لانه کرده بود او را تکان داد. اریک با دلسوزی سرش را پایین انداخته تکان داد. اندکی بعد او سرش را بلند کرده آه کشید:
- لی لی عزیزم تا امروز هیچ وقت این طور تو را بی حوصله و غم زده ندیده بودم...
پیش از اینکه لی لی بتواند چیز بگوید فکری در ذهن اریک جرقه زد و چشمهایش با شادی آمیخته به شیطنت درخشیدند. اریک از جایش برخاست:
- فکر می کنم بتوانم در این مورد کاری انجام بدهم.... البته اگر اجازه بدهید دوشیزه خانم!
و بدون آنکه منتظر پاسخ ایلنا بشود زنگ زد تا فیبی به اتاق بیاید. ایلنا با تعجب به اریک نگریست:
- آیا می توانم بدانم چه نقشه ای دارید؟
اریک لبخند شیطنت باری زد:
- خواهید دید...
و سپس با نگاهش و در سکوت مشغول بررسی وسایل اتاق شد.
اندکی بعد فیبی وارد اتاق شد، او همچنان که به لی لی و اریک تعظیم می کرد به آن دو روز بخیر گفت. اریک پاسخ او را داد و سپس افزود:
- فیبی لطفاً کمک کنید که خانم یکی از ربدوشامبرهای گرمشان را انتخاب و بر تن کنند.
ایلنا با شگفتی ابتدا به اریک و سپس به فیبی که به سوی کمد لباسهایش رفت و در آن را گشود نگریست. فیبی پرسید:
- کدام یک از ربدوشامبرهایتان را برایتان بیاورم خانم؟
لی لی به خودش آمد:
ربدوشامبر آبی با گلهای زرد و نقره ای لطفاً...-
فیبی بعد از یافتن ربدوشامبر آن را به کنار تختخواب لی لی آورده به اشارۀ اریک به او کمک کرد تا لباس را بپوشد و بعد به دستور اریک دو کوسن و یکی از رواندازهای سبک اتاق لی لی را برداشته در دستهایش نگه داشت.
اریک همچنان که در کنار تختخواب ایلنا ایستاده بود لبخندی به او زد:
- آیا آماده اید دوشیزه خانم؟
و پیش از اینکه لی لی بتواند جوابی بدهد خم شد، دستهایش را زیر زانوها و پشت کمر لی لی قرار داد و او را از جایش بلند کرد. ایلنا با ترس نالید و سپس خودش را جمع کرده بی اختیار بازویش را دور گردن اریک حلقه کرد و خودش را به سینۀ او فشرد. اریک که متوجه ترس لی لی شده بود او را محکمتر نگه داشت و خندید:
- نگران نباش لی لی، همه چیز مرتب است.
ایلنا آرام زمزمه کرد:
- می توانم بدانم مرا کجا می برید؟
اریک بار دیگر خندید:
- کمی صبر داشته باش...