تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - بیماری (۱۰) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
اریک همچنان که لی لی را نگه داشته بود وارد تالار خانوادگی شد. چشمهای لی لی از شادی درخشیدند و خودش در آغوش اریک از خوشحالی خندید؛ تالار زیبا، پرنور و دلنشین خانوادگی که حالا با تزئینات رنگارنگ کریسمس دکور شده بود و یک درخت زیبا و سرزندۀ کریسمس در گوشه ای از آن خودنمایی می کرد تغییر بسیار دلچسبی از اتاق خواب یکنواخت و نسبتاً تاریک او بود. اریک که متوجه شادی ایلنا شده بود آرام گفت:

- خوشحالم که توانسته ام روحیۀ شما را شاد کنم.

ایلنا برگشت و با قدردانی و لبخند در چشمهای اریک نگریست، مهربانی و خرسندی بی آلایشی که در چشمهای عمیق اریک موج می زد او را به وجد آورد و از خود بی خود کرد. لی لی آرام زمزمه کرد:

- متشکرم اریک عزیز...

اریک به سوی یکی از پنجره ها رفت، فضای مناسبی برای نشستن در کنار این پنجره تعبیه شده با کوسنهای و بالشتهای مناسب مبله شده بود. اریک لی لی را آرام بر روی بالشتها نشانید و سپس کوسنهایی که فیبی از اتاق خواب آورده بود را هم از دست وی گرفته کنار ایلنا به پنجره تکیه داد و در آخر روانداز را بر روی پاهای لی لی انداخت. او فیبی را مرخص کرد و خودش کنار ایلنا طوری که وی بتواند در صورت تمایل به او تکیه کند نشست.

لی لی بدون آنکه به اریک تکیه بدهد کمرش را صاف کرد و در حالیکه لبخند روشن و پرامیدی بر لب داشت به درخت کریسمس زیبا نگاه کرد. مدت کمی بود که فراهم کردن یک درخت همیشه سبز و تزئین آن برای کریسمس در میان اشراف بریتانیا مرسوم شده بود و اندک اندک  این رسم تازه جای خودش را در خانه های مردم عادی هم باز می کرد. لی لی سکوت را شکست:

- درختهای کریسمس روح سبز و شاداب تازه ای را در تعطیلات سال نو می دمند... اما باید اعتراف کنم که دلم به حال درختهای بیچاره ای که برای این رسم زندگیشان را از دست می دهند می سوزد.

اریک که در سکوت خط نگاه لی لی را دنبال کرده او هم مشغول بررسی درخت شده بود سرش را تکان داد:

- آیا در ایتالیا هم این رسم وجود دارد؟

ایلنا به علامت مثبت سرش را تکان داد:

- البته... ایتالیا به کشور آلمان نزدیکتر است و طبیعتاً این رسم پیش از بریتانیا در ایتالیا آغاز شده است... حدس می زنم در فرانسه هم این رسم طرفداران زیادی یافته است.

اریک بدون آنکه نگاهش را از درخت بردارد خندید:

- بدون شک... می توانید مطمئن باشید که هر چیزی که به تفریح و تجمل مرتبط باشد سریعاً در پاریس و سپس در سرتاسر فرانسه رواج می یابد.

ایلنا هم از خندۀ اریک خندید. او نگاهش را از درخت برداشت و در عوض به بیرون از پنجره نگریست. الیوت و یکی دیگر از مردهای خدمتکار مشغول پارو کردن مسیرهای سنگفرش باغ از برف بودند. با وجود آنکه منظرۀ باغ، درختها، مجسمه ها و بوته هایش در زیر برف بسیار زیبا شده بود لی لی که مدتی بود بدون کمک نشسته بود از سفیدی یک دست برف احساس سرما و ضعف شدیدی کرد. او با ناتوانی به اریک تکیه داد و نفس هایش به شماره افتادند. اریک که متوجه ضعف او شده بود بازوهایش را بالا آورد و او را نگه داشت:

- لی لی... عزیزم... حالت خوب است؟

ایلنا سرش را به شانۀ اریک تکیه داد و نفس عمیق و آرامی کشید:

- بسیار عالی... لطفاً نگران نباشید.

اریک که تازه حرارت بالای بدن لی لی را احساس کرده بود دستش را بالا آورد و بر پیشانی لی لی کشید:

- لی لی فکر می کنم تبت بالاتر رفته است، آیا می خواهی به اتاق خوابت باز گردیم؟

ایلنا با التماس زمزمه کرد:

- آه... نه...خواهش می کنم... اصلاً دوست ندارم باز هم به تختخوابم بازگردم...

اریک نفس عمیقی کشید:

- بسیار خوب ... اما لطفاً آرامتر باش و استراحت کن، دوست ندارم بخاطر ماندن در تالار امشب وضعیتت بدتر از پیش بشود.

ایلنا سرش را به علامت توافق تکان داد و سپس پرسید:

- آیا امروز به دیدن النور و بچه ها رفتید؟

اریک همچنان که دست او را در دست می گرفت تا نبضش را بگیرد گفت:

- بله... به لطف از جان گذشتگی شما حال کوچولو ها بسیار بهتر است، اگر راستش را بخواهید به مراتب از خود شما بهتر! حال النور و سایر بچه ها هم خوب است. در ضمن النور به شدت نگران سلامتی شما بود.

ایلنا آه کشید:

- النور نازنین و مهربان، متاسفم که او را هم نگران کرده ام. بعد از بهبود یافتن در اولین فرصت به دیدنش خواهم رفت.

اریک لبخند کوچکی زد:

- ریچارد هم شدیداً نگران شما بودند، فکر می کنم فردا صبح یکبار دیگر به دیدنتان خواهند آمد.

لی لی نفس عمیقی کشید و با خجالت سرش را تکان داد:

- واقعاً متاسفم که این طور باعث نگرانی همه شده ام.

اریک موهای لی لی را نوازش کرد:

- خوشحالم که ماجرا تنها به یک سرماخوردگی و آسیب دیدگی پا ختم شده است لی لی عزیز.

برای مدت کوتاهی سکوت میان آن دو برقرار شد و هر دو بار دیگر به تزئینات متنوع تالار نگریستند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:50  توسط قصه گو  |