در تالار لی لی همچنان آرام در کنار پنجره نشسته به سینۀ اریک و به کوسنهایی که آنجا قرار داشتند تکیه داده بود و هر دو مشغول صحبت بودند. اریک و ایلنا با دیدن والتر با خوشحالی به او سلام کردند.
یک نگاه دقیق به صورت و در چشمهای لی لی والتر را متوجه سرزندگی و شادابی دختر عزیزش کرد. او با خرسندی پاسخ آنها را داد و به کنارشان رفته در گوشۀ دیگر پنجره و مقابل پای ایلنا نشست:
- لی لی، عزیزم... می بینم که حالت بسیار بهتر از وقتی است که من خانه را ترک می کردم!
لی لی خندید:
- البته پدر... به لطف اریک امروز توانستم مدتی در این تالار دوست داشتنی و در میان تزئینات زیبای کریسمس بنشینم و در نتیجه احساس سرخوشی و سلامتی بیشتری می کنم.
والتر از صمیم قلب خندید:
- واقعاً خوشحالم عزیزم... و از تو هم متشکرم اریک عزیز که به فکر شادی ایلنا بودی و او را به این تالار آوردی.
اریک با ادب سرش را اندکی پایین آورد:
- حرفش را هم نزنید پدر، خوشحالم که توانسته ام لی لی را سرحال بیاورم.
والتر دست ایلنا را در دست گرفت تا دمای بدنش را امتحان کند:
- هنوز هم دمای بدنت بالا است عزیزم، آیا هنوز هم مایلی در اینجا بمانی؟
ایلنا لبخند زد:
- بله پدر...
والتر این بار با دقت به اریک که پشت سر لی لی نشسته و او را نگه داشته بود نگاه کرد:
- انتظار نداشتم که تو را در این ساعت در عمارت بیابم اریک!
اریک سرش را تکان داد و لبخند ملایمی زد:
- برای رسیدگی به تعدادی از کارهای عقب افتاده ام زودتر به عمارت بازگشتم، ولی بعد از دیدن کسالت و درماندگی لی لی تصمیم گرفتم که رسیدگی به او مهمتر از رسیدگی به کارهای عقب افتاده است.
والتر با محبت خندید:
- بخاطر محبتت به لی لی متشکرم اریک عزیز...
او سپس از جایش برخاست و به سوی اریک رفت:
- اما حالا که من اینجا هستم بهتر است جای خودت را در نگهداری از لی لی به من بدهی و خودت به کارهایی بپردازی که برای رسیدگی به آنها زودتر به عمارت بازگشتی.
اریک با دقت در چشمهای والتر نگریست و کوشید منظور والتر را از پیشنهادش در چشمهایش بخواند. چند لحظه بعد او آرام از پشت ایلنا برخاست و کناری ایستاد و در عوض والتر بر جای سابق او نشست. لی لی به سینۀ پدرش تکیه داد و والتر دستش را به دور شانۀ او حلقه کرد و رو به وی گفت:
- آیا این طور بهتر نیست عزیزم؟
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد و لبخند زد. او سپس با قدردانی به اریک نگاه کرد:
- اریک عزیز از محبت امروزتان متشکرم و متاسفم که وقتتان را گرفتم.
اریک با ادب سرش را کمی در مقابل او خم کرد:
- فراموشش کنید ایلنا... در ضمن توصیه می کنم که بیشتر از نیم ساعت دیگر در این تالار نمانید و پیش از آنکه خسته شوید به تختخوابتان بازگردید.
او با ادب سرش را به علامت خداحافظی تکان داد، بر پاشنه هایش چرخید و با قدمهای منظم و استوار به سوی در تالار به راه افتاد.
اریک در اتاقش از خشم و درماندگی به خودش پیچید؛ باور نمی کرد که پس از چند ماه که هر روز کوشیده بود روابط و ملاقاتهایش با لی لی را تا جایی که می تواند خشک، رسمی و کوتاه نگاه دارد و هر روز بارها و بارها خودش را مجبور کرده بود که بپذیرد نباید هیج احساسی نسبت به لی لی داشته باشد و هیچ آینده ای برای او با ایلنا وجود نخواهد داشت آن روز با دیدن نامۀ ویلیام بر روی میز او این طور خودش را باخته بود و تلاشهایش را تنها در یک بعد از ظهر بر باد داده بود!
مرد جوان که گونه هایش از خشم کاملاً قرمز شده بودند در حالیکه دندانهایش را بر هم می سایید و دستهایش را در جیبهای شلوارش مشت کرده بود و می فشرد دیوانه وار در اتاقش شروع به قدم زدن کرد. او در این مدت هر روز سعی کرده بود تمام رفتار و افکارش در مورد ایلنا را به شدت کنترل کند و نسبت به دختر زیبا و شیرین بی تفاوت باشد تا جایی که حتی از پیشرفتها و خویشتنداریش کاملاً خشنود و راضی بود... و آن روز به محض اینکه نامۀ ویلیام را دیده بود ناگهان تمام معادلات ذهنی و احساسیش طوری تغییر کرده بودند که خودش هم نمی توانست آن همه تغییر را باور کند؛ او با چنان نگاه متفاوتی به لی لی نگریسته بود و او را چنان جذاب، رویایی و دلربا یافته بود که هرگز هیچ دختر دیگری این طور او را از خود بی خود نکرده و تکان نداده بود.
اریک بی اختیار خودش را بر روی صندلی محبوبش مقابل پنجره رها کرد و به منظرۀ برفی بیرون از اتاق خیره شد. آنچه که او را حتی بیشتر می آزرد و باعث خجالت و اضطرابش می شد این بود که والتر پس از دیدن آن دو در تالار بلافاصله مداخله کرده او را به دنبال کارهایش فرستاده بود! او از این فکر احساس خفگی کرد و نفسهایش به شماره افتادند، مرد جوان بی اختیار با یک دست دستمال گردن ابریشمیش را گشود و آن را به طرفی پرت کرد و بعد به سرعت دکمۀ بالای پیراهنش را باز کرده گردنش را آزاد کرد تا بتواند نفس بکشد؛ والتر باهوش بود... بسیار باهوش و علاوه بر آن بسیار دقیق! تا جایی که اریک وی را می شناخت هیچ نکته ای هر چقدر هم کوچک و ناچیز از چشمهای تیز او مخفی نمی ماند. اریک به دنبال فهمیدن منظور والتر یکبار دیگر رفتار، نگاه و جملۀ وی را به دقت در ذهنش مرور کرد، دوست داشت بداند آیا والتر حقیقتاً پی به احساسات او در مورد لی لی برده است و با حالتی مودبانه سعی کرده او را از کنار دخترش دور کند و یا صرفاً از سر محبت جای او را گرفته بود.
او سپس در صندلیش جا به جا شد؛ والتر و لی لی هر دو کاملاً به او اعتماد داشتند و در حضورش احساس آرامش می کردند و حالا فکر اینکه با علاقمند شدن به ایلنا به اعتماد آن دو خیانت می کرد او را آتش می زد. وی یکبار دیگر تمام دلایل کوچک و بزرگی که بر علیه علاقمند شدن به ایلنا داشت را برای خودش مرور کرد... و یکبار دیگر با قاطعیت تمام به این نتیجه رسید که باید به هر بهایی همه چیز را خاتمه دهد.