تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - هدیه (۱) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
اندکی بعد از غروب آفتاب لی لی در تالار خانوادگی بر روی یکی از صندلیها نشسته مشغول کوک کردن ویولن سلش بود. او ساز خوش ساخت و خوش صدایش را به شانه اش تکیه داده بود و با ناخنهایش یا آرشه به دفعات و در جاهای مختلف به تارهای ساز می کشید و با دقت به صدای ویولن گوش می داد و سپس پیچهای بالای آن را کمی سفت تر یا شل تر می کرد.

با وجود اینکه سرماخوردگی ایلنا مدتها پیش بهبود یافته بود اما پایش که همچنان در پانسمان بود و گهگاه درد می کرد امکان حرکت و جنب و جوش عادی را از وی گرفته بود. اگر چه در تالار خانوادگی در کنار آتش گرمی که در شومینه می سوخت، صدای جرقه هایی که گهگاه از ترکه های در حال سوختن چوب برمی خاستند و در میان تزئینات زیبای کریسمس فضای دنج و دلچسبی بوجود آمده بود که فرسنگها از احساس کسالت بار و غم انگیزی که در غروب زمستانی بیرون از عمارت حاکم بود فاصله داشت اما لی لی در تالار همچنان که خودش را به ویولن سرگرم کرده بود دلتنگ و غم زده در افکارش غرق شده بود.

دو روز دیگر کریسمس بود و او دیوانه وار دلتنگ خانوادۀ رادفورد بود. ایلنا به یاد سالهای پیش افتاد؛ وقتی که دختر کوچکی بود و در هندوستان در کنار خانوادۀ رادفورد زندگی می کرد زیباترین و شادترین خاطراتش به ایام کریسمس مربوط می شدند. رابرت و آنجلا جشنهای کریسمس را به یاد وطنشان و به خاطر شادی بچه ها هرچه پر تجمل تر و زیباتر برگزار می کردند. لی لی و پسرها بجز هدیه های فراوانی که از والدینشان و سایرین می گرفتند یک هفتۀ تمام از تحصیل و وظایف مربوط به کلاسهای درسشان معاف بودند. ایلنا به یاد آورد که در آن یک هفته او و برادرهایش هر روز ساعتها در هوای معتدل زمستان هندوستان و زیر آفتاب زیبا بیرون از عمارتشان بازی می کردند و بعد از تاریک شدن هوا هم در عمارت تا دیر وقت بیدار می ماندند و به شیطنتهایشان ادامه می دادند.

ایلنا از ته دل آه عمیق ولی آرامی کشید، در سالهایی که در ایتالیا ساکن بود هر کریسمس آرزوی روزی را در سر پرورانده بود که بار دیگر به بریتانیا بازگردد و کریسمس را در کنار خانوادۀ رادفورد که در آن زمان تنها خانواده اش بودند بگذراند... و آن سال پس از بازگشت به بریتانیا مستقیم به نورسهمپتن آمده بود. او البته از بودن در کنار پدرش و اریک بسیار خوشحال بود و اطمینان داشت که در کنار آن دو هم کریسمسی خاطره انگیز را خواهد گذرانید اما آن روز به شدت برای خانوادۀ رادفورد دلتنگ بود.

- ایلنا آیا اتفاق خاصی افتاده است؟!

ایلنا با شنیدن صدا عملاً از جایش پرید. او با ناباوری به سمت صدا چرخید؛ اریک که کمی دورتر ایستاده بود و با خونسردی به او نگاه می کرد به سمت او آمده مقابلش بر مبلی نشست. ایلنا خودش را صاف کرد و آرام پاسخ داد:

- همه چیز مرتب است... مشغول کوک کردن ویولنم بودم.

اریک خندید:

- من تقریباً پنج دقیقۀ پیش وارد این تالار شدم و تا وقتی که شما را صدا نکردم متوجه حضورم نشدید! آیا واقعاً انتظار دارید که تکذیب شما را باور کنم؟!

لی لی نفس عمیقی کشید و کوشید موضوع بحث را عوض کند:

- امروز نامه ای از خانوادۀ رادفورد داشتم... فرزند اندرو به دنیا آمده است، یک پسر کوچولوی سالم و دوست داشتنی.

اریک لبخند مهربانی به او زد:

- می دانم... خبر بسیار خوبی است.

ایلنا با تعجب به او نگاه کرد:

- می دانید؟!!

- البته... امروز من هم نامه ای از جرالد داشتم، او در نامه اش سال نو را به همۀ ما تبریک گفته بود و علاوه بر آن از تولد پسر اندرو خبر داده بود.

ایلنا آرام زمزمه کرد:

- در این صورت خبر جدیدی ندارم که به شما بدهم.

سکوت کوتاهی در تالار برقرار شد. اریک با چشمهای دقیق و نافذش به دقت در صورت ایلنا خیره شد و لی لی با تشویش نگاهش را از او مخفی کرد و به سمت دیگری نگریست. سرانجام اریک سکوت را شکست و آرام پرسید:

- لی لی آیا دلت برای خانوادۀ رادفورد تنگ شده است؟

ایلنا با شنیدن این سوال با ناراحتی به خودش پیچید، از اینکه اریک اینقدر راحت پی به افکارش برده بود آزرده شده بود و علاوه بر آن از اینکه به جای خوشحالی از بودن در کنار پدرش و او دلتنگ خانوادۀ رادفورد بود خجالت می کشید. اریک در انتظار پاسخ همچنان با دقت به وی می نگریست. لی لی بی اختیار سرش را بلند کرد و به سقف تالار نگریست و در حالیکه لبهایش را به هم می فشرد نفس عمیقی کشید؛ نیازی به پاسخ بیشتر نبود.

اریک با دیدن واکنش ایلنا سرش را پایین انداخت، دلش برای ایلنا می سوخت. دلتنگی برای عزیزانی که دیگر در کنارت نبودند در ایام کریسمس بیشتر از پیش احساس می شد. اریک آرام زمزمه کرد:

- من هم سالها پیش و در اولین کریسمسهایی که در این عمارت بودم احساس دلتنگی دیوانه کننده ای برای والدینم می کردم... اگر راستش را بخواهید حتی حالا هم از این دلتنگی بی نصیب نیستم.

لی لی با تعجب به او نگاه کرد، اریک به ندرت از احساساتش صحبت می کرد. بار دیگر   سکوت در تالار برقرار شد. باز هم اریک بود که سکوت را شکست و این بار با خرسندی خندید:

- اما باید اعتراف کنم که گذراندن کریسمس در نورسهمپتن و در کنار پدر همیشه برایم بسیار لذت بخش و خاطره انگیز بوده است.

ایلنا لبخند مهربانی به او زد:

- من هم اطمینان دارم که امسال کریسمس بسیار خوبی خواهم داشت... و البته برای رفتن به لندن و دیدن مادربزرگ و عمه هایم روزشماری می کنم. ولی باید اعتراف کنم که امروز با خواندن نامه هایی که از لیورپول برایم رسیده بودند احساس دلتنگی شدیدی کردم.

اریک کمی به جلو خم شد و همچنان که دستهایش را در هم قلاب می کرد با کنجکاوی پرسید:

- چرا بعد از کریسمس برای دیدن خانوادۀ رادفورد به لیورپول نمی روید؟

ایلنا کمی خودش را جمع کرد:

- می ترسم که با مطرح کردن این سفر و آن هم در اوج زمستان پدر را نگران کنم و بیازارم... فکر می کنم امسال به اندازۀ کافی پدر را با کارهایم هراسان کرده ام!

اریک به پشتی صندلی تکیه داد و قهقهه زد. ایلنا با تعجب و کمی آزردگی به اریک نگریست. اریک خودش را صاف کرد:

- معذرت می خواهم ایلنای عزیزم... دیروز پدر در میان صحبتهایش به من می گفتند که مایلند شما را برای سفر به لیورپول ببرند و می خواستند در این مورد با شما صحبت کنند... و امروز شما نگران این هستید که اگر این درخواستتان را با او مطرح کنید موجب آزردگیش می شوید! قبول کنید که موضوع خنده دار است...

ایلنا با شنیدن توضیح اریک به خنده افتاد، موضوع واقعاً مسخره بود! ایلنا در میان خنده اش به اریک که با خرسندی با چشمهای نافذش  مستقیم در چشمهای او نگاه می کرد گفت:

- آه ... واقعاً این طور است! در این صورت خوشحالم که در این مورد با شما صحبت کردم... متشکرم دوست عزیز.

ایلنا و اریک برای مدت کوتاهی در چشمهای یکدیگر نگریستند. ایلنا نفس عمیقی کشید:

- اریک اگر راستش را بخواهید موضوع دیگری هم هست که باید در آن مورد با شما صحبت کنم.

اریک در مبلش جا به جا شد و با کنجکاوی و به علامت انتظار در حالیکه لبخند کوچکی بر لب داشت سرش را تکان داد. ایلنا از جایش برخاست:

- آیا به من کمک می کنید که ویولنم را به جعبه اش باز گردانم و با هم به اتاقم برویم؟ باید چیزی را به شما نشان بدهم.

اریک بلافاصله از جایش بلند شد:

- با کمال میل دوشیزه خانم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:30  توسط قصه گو  |