ایلنا در ابتدای قسمتی از اتاق که عملاً از آن به عنوان کارگاه نقاشیش استفاده می کرد ایستاد و در نتیجه اریک هم در فاصلۀ نزدیکی به او ایستاد. لی لی نفس عمیقی کشید، انگشتهایش را با خجالتی نامحسوس در مقابل سینه اش در هم فرو کرد و کمی فشرد:
- مدتی بود که می خواستم در مورد هدیه ای که برای کریسمس برایتان آماده کرده ام با شما صحبت کنم.
اریک سرش را کمی خم کرد و با قدردانی لبخند کوچکی زد. ایلنا این بار با ناآرامی پا به پا شد و سپس به سوی تابلویی که بر روی سه پایۀ نقاشی قرار داشت و پشتش به آنها بود رفت و کنار آن ایستاد:
- شما آنقدر از کارهای هنری من تعریف کردید و تابلویی که برای تولد پدر نقاشی کرده بودم آنقدر به نظرتان جالب آمد که من تصمیم گرفتم که برایتان یک تابلو نقاشی کنم.
اریک با قدردانی و محبت زمزمه کرد:
- متشکرم ایلنای عزیز... امیدوارم که خودتان را بیش از اندازه در زحمت نینداخته باشید. اطمینان دارم که این تابلو هم مانند سایر کارهایتان تحسین بر انگیز است.
ایلنا با شرمندگی سرش را پایین انداخته خودش را جمع کرد و در حالیکه گونه هایش گل انداخته بودند زمزمه کرد:
- امیدوارم که همین طور باشد، اما مسئله اینجاست که متاسفانه وقتی که شروع به ترسیم این تابلو می کردم حساب بیماریم را نکرده بودم و ...
ایلنا به سختی نفس کشید و گونه هایش از چیزی که بود هم قرمزتر شدند. او دستهایش را با درماندگی در هوا تکان داد:
- ... و نتوانستم آن را به موقع تمام کنم.
لی لی سرش را پایین انداخت و چشمهایش را بسته لبهایش را به هم فشرد. اریک سکوت کوتاهی کرد و با دلسوزی به لی لی که این طور بخاطر چنین موضوع ساده ای ناراحت و شرمنده بود نگاه کرد. او سپس آرام بازوهای ایلنا را گرفت و فشرد. ایلنا چشمهایش را گشود؛ اریک که مستقیم در چشمهای او نگاه می کرد لبخند آرام و گرمی زد:
- ایلنای عزیزم لازم نیست که برایت یادآوری کنم که مهم روح و معنی هدیه دادن است... تعجب می کنم که بخاطر چنین موضوع ساده ای این طور خودت را آزار می دهی. اطمینان دارم که شما وقت زیادی را صرف یافتن سوژۀ مناسبی برای هدیۀ من و ترسیم آن کرده اید و همین موضوع برای من ارزش خاصی دارد.
لی لی نفس عمیق و راحتی کشید و از صمیم قلب لبخند پر آرامشی زد:
- از اینکه شرایط مرا درک می کنید متشکرم.
اریک نیم تعظیم مودبانه ای مقابل ایلنا کرد و لی لی هم کنار پیراهنش را گرفته آن را کمی بالا برد و بر زانوهایش خم شد. اریک سپس با کنجکاوی در چشمهای ایلنا نگریست:
- می دانم که دوست ندارید پیش از تمام شدن کارهایتان کسی آنها را ببیند... ولی آیا اجازه می دهید که من این تابلو را ببینم؟
ایلنا با مهربانی خندید و همچنان که مقابل تابلو قرار می گرفت به اریک اشاره کرد تا به او ملحق شود.
اریک در کنار لی لی قرار گرفت و با کنجکاوی و دقت به تابلویی که مقابلش بود نگریست. او همیشه احترام ویژه ای برای سلیقه و استعداد لی لی قائل بود و با دیدن تابلویی که بر روی سه پایه قرار داشت احترامش حتی بیشتر شد. مرد جوان از خود بی خود دستش را بر روی دهان و چانه اش گذاشت و قدمی عقب رفته با تحسین فراوان به بوم نقاشی نگریست... موضوع نقاشی رقص محلی در کنار یک آتش بزرگ در دهکده ای آفریقایی و در هنگام غروب آفتاب بود. اما آنچه که به خصوص تابلو را منحصر به فرد و ویژه می ساخت سبک نوآورانه و متفاوتی بود که در نقاشی به کار رفته بود.
در نگاه اول این طور به نظر می آمد که منظرۀ نقاشی بوسیلۀ تعداد زیادی خطوط ساده و اندکی نامنظم ترسیم شده باشد اما با کمی دقت می شد دید که اغلب خطوط در اصل نتیجۀ لغزش قطره های رنگ بر روی بوم به این سو و آن سو هستند. اریک از خود بی خود زمزمه کرد:
- بی نظیر است...
و دوباره قدمی به سوی تابلو برداشته مقابل آن خم شد تا با دقت بیشتری تمام جزئیات نقاشی را بررسی کند. تمام آدمهایی که بر روی بوم نقاشی شده بودند در ژستهای مختلف و با طنازی در گروههای دو یا یک نفری در حال رقصیدن بودند، سایز هیچ کدام از آنها از یک انگشت بزرگتر نبود و با رنگهای قهوه ای یا سیاه ترسیم شده بودند. هر یک از آدمها از دو خط ساده تشکیل شده بودند، یک خط برای دست و پای راست و دیگری برای دست و پای چپ و این دو خط در ناحیۀ شانه و شکم به هم نزدیک شده موازی می شدند و در آخر با یک بیضی کوچک به عنوان سر کامل می شدند. نه تنها آدمها بلکه شعله های آتش، کلبه های حصیری روستایی و درختها و علفها همه و همه از خطوط ساده ای که در اثر لغزانیدن ماهرانۀ رنگ بر روی بوم نقاشی به جا مانده بودند تشکیل شده بودند.
اندکی بعد اریک خودش را راست کرد و بی اختیار خندید:
- چقدر مبتکرانه و زیبا... هرگز فکر نمی کردم لغزیدن قطرات جوهر بر روی بوم نقاشی می تواند چنین منظرۀ بی نظیری را خلق کند... می توانم بدانم چگونه به چنین منظره و سبکی فکر کردید؟
ایلنا دستهایش را در هم قلاب کرده کمی فشرد:
- بارها نقاشی هایی از آفریقا و رقصهای محلی آن را دیده بودم و همیشه زیبایی و سرزندگی آنها را تحسین کرده بودم... در نتیجه تصمیم گرفتم این نقاشی خاص را ترسیم کنم... و البته از آنجا که شما همیشه کارهای هنری مرا تحسین و تمجید می کنید دوست داشتم برای کریسمس هدیه ای نوآورانه و هنرمندانه به شما بدهم.
اریک با قدردانی و لبخند به ایلنا نگریست:
- به نظر می آید که این نقاشی بسیار وقت گیر و پر زحمت بوده است. امیدوارم که بیش از اندازه وقتتان را نگرفته و شما را خسته نکرده باشد.
ایلنا خندید:
- ترسیم این نقاشی نه تنها زحمتی برای من نداشت بلکه تمرین تازه و جالبی برایم بود و خوشحالم که این تابلو را به عنوان هدیه از من قبول می کنید...
لی لی با گفتن این جمله چشمهایش را بسته سرش را پایین آورد و اندکی بر روی زانوهایش خم شد. اریک با تحسین ابتدا به او و سپس بار دیگر به تابلو نگریست:
- لی لی از هدیۀ زیبایتان متشکرم... به جرات می توانم بگویم این هدیه مبتکرانه ترین و زیباترین هدیه ای است که تا امروز گرفته ام.
ایلنا که با دقت به چهرۀ اریک نگاه می کرد صداقت جملۀ اریک را به وضوح در چشمهای درخشان و مسحورش خواند و در نتیجه احساس رضایت و آرامش عمیقی کرد. او دستش را بر روی قلبش گذاشت و نفس عمیق و راحتی کشید. اریک که از گوشۀ چشم عکس العمل دختر جوان را دیده بود برگشت و با حالتی سوال آمیز به او نگریست. لی لی لبخند کوچکی زد:
- واقعاً خوشحالم که از این هدیه تا این حد خوشتان آمده است. اگر راستش را بخواهید با دودلی این هدیه را برایتان در نظر گرفتم چون همیشه شما را سختگیرتر از آن تصور می کردم که بتوانم با یکی از کاردستی هایم رضایتتان را جلب کنم.
اریک با حالتی اغراق آمیز و متعجب در چشمهای ایلنا خیره شد:
- شوخی می کنید دوشیزه خانم...
و سپس همانطور که به تابلو نگاه می کرد با هر دو دست به آن اشاره کرد:
- هنرمندی و خلاقیتی که در ترسیم این تابلو به کار رفته از آن یک شاهکار ساخته است... شما سلیقۀ بسیار خوبی دارید ایلنا و من به داشتن این تابلو افتخار می کنم.
گونه های ایلنا گل انداختند و خودش آرام خندید. اریک مستقیم در چشمهای مهربان، درخشان و پر روح لی لی نگریست، هدیۀ ایلنا سورپرایز دلچسب و شیرینی برایش بود. مرد جوان با سرفۀ کوچکی گلویش را صاف کرد:
- بسیار خوب دوشیزه خانم، حالا که من هدیه ام را زودتر از روز کریسمس دریافت کردم بهتر است که شما هم هدیه تان را دریافت کنید.
لی لی خواست مخالفت کند اما اریک با حالتی آمرانه دستهایش را به علامت سکوت بالا برد:
- امیدوارم شما هم از هدیه ای که برایتان تهیه کرده ام لذت ببرید.
و بی درنگ بر روی پاشنه هایش چرخید و با قدمهای بلند و مرتب به سوی در اتاق به راه افتاد. ایلنا نیز در همانجا که رها شده بود همچنان که دستهایش را در هم قلاب می کرد و به هم می فشرد صبورانه و با کمی خجالت در انتظار بازگشت اریک ایستاد.