تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - هدیه (۳) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
وقتی که اریک در زد و وارد اتاق شد لی لی که تازه به خودش آمده بود با چند قدم به استقبال او رفت و آن دو در میان اتاق در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. اریک نگاه مودبانه ای که با هیجان نامحسوسی می درخشید به لی لی انداخت و بستۀ کوچکی که با یک دست پشت سرش نگه داشته بود را بیرون آورده با هر دو دست مقابل او گرفت:

- تقدیم به شما خانم.

لی لی لبخند کوچکی زده نیم تعظیمی کرد و بسته را با هر دو دست از اریک گرفت.

او با کنجکاوی به بسته ای که در دست داشت نگاه کرد. بسته چندان بزرگ نبود و در کیف مخمل سفید و  ظریفی قرار داشت. ایلنا در کیف را گشود و جعبۀ چوبی تیره و زیبایی را از درون آن خارج کرد. او با دقت جعبۀ کوچک را برانداز کرد، ساخت آن بسیار زیبا بود و با جعبه های مشابهی که در انگلستان دیده بود تفاوت داشت و در نتیجه او حدس زد که هدیه اش نباید ساخت بریتانیا باشد.

ایلنا سرش را بلند کرد و با اندکی ابهام به اریک که حالا لبخند خرسند و حتی شیطنت آمیزی بر لب داشت نگریست. اریک سرش را به علامت انتظار کمی خم کرد، لی لی دوباره به جعبه نگریسته آرام در آن را گشود...

داخل جعبه یک گردنبند طلای بسیار زیبا و ظریف قرار داشت، ایلنا با ناباوری به گردنبند زیبا نگاه کرد:

- خدای من...

و سپس آرام آن را از جایش بیرون آورد. گردنبند از دو زنجیر بسیار خوش ساخت طلایی مشابه تشکیل شده بود، زنجیری که به گردن نزدیکتر قرار می گرفت کوچکتر از دیگری بود و در نتیجه داخل زنجیر دیگر قرار می گرفت و دو زنجیر با پنج قاب بسیار زیبای دایره شکل در وسطشان به یکدیگر وصل می شدند. در میان قابها سنگهای کهربای بسیار مرغوب، بی نقص و زیبای زرد متمایل به نارنجی خوش رنگی قرار داشتند. لی لی گردنبند را بالا آورد و با دقت به قاب وسطی که بزرگتر از چهار قاب دیگر بود نگریست.

چیزی داخل سنگ خوش رنگ و براق نظر لی لی را به خود جلب کرد؛ او گردنبند را بالا گرفته با دقت در نور به سنگ نگریست... در کمال شگفتی ایلنا در میان سنگ یک عنکبوت سیاه کوچک که شکل اولیه اش را به خوبی حفظ کرده بود قرار داشت!! ایلنا عملاً از تعجب فریاد کوچکی کشید:

- یک عنکبوت... غیر ممکن است...

او نگاه شگفت زده و پر سوالی به اریک که حالا با خرسندی و شیطنت کاملاً محسوسی می خندید انداخت و بار دیگر به سنگی که در میان انگشتانش نگه داشته بود نگریست و عنکبوت محبوس در آن را با دقت تماشا کرد. سپس او با تعجب سایر کهرباها را هم معاینه کرد. هر کهربا بافتی کاملاً متفاوت با دیگری داشت، در یکی دیگر از آنها حشرۀ بسیار کوچک دیگری که او تا آن روز مشابهش را ندیده بود حبس شده بود. در سایر سنگها نیز گلبرگهای کوچکی قابل تشخیص بودند. ایلنا از خود بی خود زمزمه کرد:

- چقدر زیباست...

و بعد با سرگرمی رو به اریک پرسید:

- اریک آیا می توانم بدانم چه شد که چنین هدیه ای برای من تهیه کردید؟

اریک با دست به ایلنا اشاره کرد تا کنار هم بر مبلی که در فاصلۀ چند قدمیشان بود بنشینند.

آن دو کنار هم بر مبل نشستند. اریک نفس عمیقی کشید و گفت:

- من این گردنبند را در یکی از فروشگاههای مورد علاقه ام در لندن دیدم و از آنجا که شما علاقۀ زیادی به عنکبوتها دارید حدس زدم که از داشتن چنین گردنبندی لذت خواهید برد. امیدوارم که حدسم درست بوده باشد...

ایلنا که گونه هایش گل انداخته بودند با خجالت به اریک نگریست:

- حدستان کاملاً درست است اریک عزیز، این گردنبند بسیار زیبا و خوش ساخت است... اما من نمی توانم چنین هدیۀ گرانقیمتی را از شما قبول کنم.

اریک بلافاصله چهره ای کاملاً جدی و  مصمم به خود گرفت:

- می دانستم که این حرف را خواهید زد، اما لطفاً از من بپذیرید که اگر این هدیه را از من قبول کنید بسیار خوشحال خواهم شد. تا امروز شما هدایای بسیار جالب و زیبایی به من داده اید و من هرگز نتوانسته بودم هدیه ای برای شما بیابم که اطمینان داشته باشم آن را می پسندید. این گردنبند اولین هدیه ای است که از اینکه شما آن را می پسندید مطمئن بوده و هستم. لطفاً باور کنید که ارزش مادی آن در مقابل ارزش معنویش برای من بسیار ناچیز است.

ایلنا با دودلی گردنبند را در دستش جا به جا کرده نفس عمیق کشید. اریک که متوجه اجتناب او شده بود آخرین تیر ترکشش را نیز رها کرد:

- علاوه بر این فکر می کردم که شما مرا از نزدیکان و فامیلهای خود به حساب می آورید!

لی لی متوجه ترفند اریک شد. او سرش را بلند کرد و با گونه هایی گلگون و لبخندی شیرین چشمهای زیبایش را در چشمهای اریک دوخت و با صدایی لطیف زمزمه کرد:

- خودت می دانی که ما بسیار به هم نزدیکیم و دوستی عمیقی میان ما وجود دارد اریک عزیزم... و می دانی که برای متقاعد کردن من نیازی به چنین ترفندهایی نداری.

لی لی سکوت کوتاهی کرد، گردنبند را گشود و آن را به گردنش انداخته بدون آنکه قلابش را بار دیگر ببندد همانجا نگه داشت و سپس سرش را بلند کرده با لبخند زیبا و روشنی به اریک نگریست:

- از هدیۀ با ارزشت متشکرم اریک عزیز، این گردنبند بسیار زیبا و منحصر به فرد است.

اریک ابتدا به گردنبند ظریفی که بر روی سینۀ سفید و مرمرین لی لی می درخشید نگاه کرد و سپس نگاهش بر روی گردن او بالا آمد و به صورت بسیار جذاب او رسید و در آخر در چشمهای آسمانی او گره خورد. اندکی بعد ایلنا سکوت را شکست، او همانطور که گردنبند را از گردنش می گشود به آن نگاه کرد:

- آیا می دانید که این حشرات و گلبرگها چطور در میان کهرباهای این گردنبند به دام افتاده اند؟

اریک شانه هایش را بالا برد:

- نمی دانم... هیچ کس نمی داند!

لی لی با تعجب به اریک نگریست و اریک با لبخند ادامه داد:

- کهرباهای این گردنبند در ساحلهای دریای بالتیک پیدا شده اند، ولی هیچکس در مورد ریشۀ حقیقی آنها چیزی نمی داند.

لی لی گردنبند را بالا گرفته یک بار دیگر در نور با تحسین به عنکبوت کوچکی که در بزرگترین کهربا به دام افتاده بود نگاه کرد. اریک که متوجه نگاه لی لی شده بود با خرسندی نفس عمیقی کشید:

- واقعاً خوشحالم که از هدیه ات لذت برده ای لی لی...

ایلنا به اریک نگاه کرد، مهربانی و رضایت شیرینی در چشمهای عمقیق و نافذ اریک دیده می شد که او را به وجد آورده از خود بی خود کرد. او لحظه ای درنگ کرد و بعد بی اختیار اریک را سبک و مودبانه در آغوش گرفت. اریک نیز با خوشحالی و محبت بازوهایش را دور بدن ایلنا حلقه کرد و آرام او را نگه داشت.

لحظه ای بعد لی لی آرام از آغوش اریک بیرون خزید اما جرات نکرد سرش را بالا بیاورد و به مرد جوان نگاه کند. اریک از زیر چشم به دختر زیبا که حالا گونه هایش کاملاً گلگون شده بودند نگریست؛ شک نداشت که خودش هم دست کمی از لی لی ندارد. او بلافاصله از جایش برخاست:

- اگر اجازه بدهید به اتاقم باید بازگردم...

و به سوی در اتاق حرکت کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 5:9  توسط قصه گو  |