تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - آنیشا (۱) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
زن و مرد جوانی که در لباسهای فاخرشان در رستوران مجلل بر سر میز دو نفرۀ نسبتاً بزرگی نشسته بودند آرام و مودبانه در حال صحبت بودند. مرد جوان عاشقانه اما با احترام بر روی میز اندکی به سوی زن جوان خم شده بود و با علاقه مشغول صحبت بود و زن جوان در حالیکه به پشتی صندلیش تکیه داده بود و گونه هایش گل انداخته بودند با طنازی به صحبتهای همراهش گوش می داد و لبخند می زد.

لی لی با علاقه و کنجکاوی از جایی که نشسته بود به زوج جوان می نگریست. آن شب پیش از آنکه به همراه ویلیام به این رستوران بیایند در سالن تئاتر هم آن دو را دیده بود، البته در آنجا زن و مرد چندان توجه او را جلب نکرده بودند.  

زن دست چپش را بالا آورد و آرام به گوشش کشید،حلقۀ نامزدی درخشانی که در انگشتش بود توجه ایلنا را به خود جلب کرد و او حدس زد که زوج جوان به تازگی با یکدیگر نامزد شده اند. زن جوان دستش را اندکی به سوی مرد دراز کرده بر میز قرار داد و مرد با محبت پشت آن را نوازش کرد. لی لی از این حرکت احساساتی آن دو به خنده افتاد و در دل خدا را شکر کرد که تنهاست و جایی نشسته است که زوج جوان نمی توانند به راحتی او را ببینند.

مدتی پیش هنگامی که ویلیام متوجه شده بود که لی لی و پدرش برای گذراندن تعطیلات سال نو به لندن سفر خواهند کرد از او دعوت کرده بود که یکبار دیگر با وی برای گردش در لندن همراه شود و لی لی دعوتش را پذیرفته بود. اما پس از اینکه پایش بر اثر زمین خوردن از هاردی آسیب دیده بود او در نامه ای موضوع را برای ویلیام توضیح داده و بخاطر مصدومیتش از گردش در لندن عذر خواسته بود.

با اطلاع یافتن از این خبر ویلیام بلافاصله ابتدا یکی از جایگاههای ویژۀ تئاتر لندن را برای نمایشنامه ای که به مناسبت کریسمس بر روی صحنه می رفت رزرو کرده بود و بعد از آن هم در یکی از رستورانهای بسیار مجلل مورد علاقه اش میز مخصوصی را برای صرف شام رزرو کرده بود و در عوض از لی لی خواسته بود که برای تماشای نمایش و صرف شام با او همراه شود.

نمایشی که آن شب اجرا شده بود "نوعروسی برای کریسمس" نام داشت و یک تئاتر تقریباً کمدی مخصوص ایام سال نو و کریسمس بود. در زمان استراحت میان پرده های نمایش ویلیام او را به تعدادی از دوستانش معرفی کرده بود و لی لی مانند همیشه با زیبایی فوق العاده اش تحسین سایرین را برانگیخته بود. اما آنچه که بخصوص توجه لی لی را جلب کرده بود این بود که ویلیام از بودن با او احساس افتخار و خرسندی می کرد و این موضوع در رفتارش کاملاً دیده می شد. مرد جوان با ادب و وقار همیشگیش او را با سربلندی به دوستانش و همراهانشان معرفی می کرد، و همچنان که وی را همراهی می کرد مراقب بود که او شب بسیار خوبی را در کنارش بگذراند و از هر جهت آسوده باشد.

بعد از تماشای نمایش آن دو به رستوران آمده بودند و ویلیام بعد از اینکه لی لی را تا میزشان همراهی کرده بود برای شستن دستهایش از او عذرخواسته جدا شده بود... و حالا ایلنا از جایی که نشسته بود با کنجکاوی و لبخندی کوچک به زوج جوانی که آن سوتر نشسته بودند می نگریست.

ویلیام با لبخندی بر لب بازگشت و در کنار میز ایستاد:

- از اینکه شما را در انتظار نگه داشتم متاسفم خانم. آیا اجازه می دهید که بنشینم؟

لی لی لبخند مودبانه ای به او زد:

- حرفش را هم نزنید... لطفاً بنشینید.

ویلیام بر جایش نشست. ایلنا از قوری نقرۀ زیبایی که بر میز قرار داشت ابتدا برای ویلیام و سپس برای خودش چای ریخت. ویلیام سرش را به علامت تشکر پایین آورد:

- متشکرم...

او جرعۀ کوچکی از چایش را نوشید و سپس با کنجکاوی به لی لی که از گوشۀ چشم مشغول تماشای سوی دیگری بود نگریست:

- می توانم بدانم به چه نگاه می کنید؟

ایلنا به خودش آمد، او خودش را کمی جمع کرد و گونه هایش گل انداختند:

- فکر می کنم که زوج جوانی که سر آن میز نشسته اند را امشب در سالن تئاتر هم دیده بودم...

ویلیام به زن و مرد نگاه کرد:

- همین طور است... من هم آن دو را به خاطر می آورم.

لی لی نیز بار دیگر به آن دو نگریست:

- آیا آنها را می شناسید؟

ویلیام سرش را تکان داد:

- خیر خانم.

(۱) Anisha

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 22:8  توسط قصه گو  |