تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - آنیشا (۲) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
ویلیام سپس به لی لی نگریست:

- امیدوارم که تا این لحظه از گذراندن امشب در کنار من راضی بوده باشید.

ایلنا لبخند موقری به او زد و با قدردانی سرش را پایین آورد:

- همه چیز خاطره انگیز بوده است... بخاطر ترتیب دادن برنامۀ عالی امشب متشکرم.

ویلیام چایش را تمام کرد و سپس پرسید:

- نظرتان در مورد نمایشی که دیدیم چیست خانم ایلنا؟

ایلنا با خونسردی و بدون آنکه چهره اش تغییر کند آخرین جرعۀ چایش را نوشید و سپس زمزمه کرد:

- تئاتر شاد و مفرحی بود و همانطور که گفته بودم من از تماشای نمایشهای کمدی لذت می برم.

ویلیام انگشتهایش را بر روی میز در هم قلاب کرد و از زیر چشم با دقت به ایلنا نگریست... معلوم بود که پاسخ لی لی او را قانع نکرده است. لی لی نگاه سریعی به ویلیام که عدم رضایت در صورت و نگاهش به وضوح دیده می شد انداخت و بلافاصله نگاهش را از او دزدید. ویلیام سرش را پایین انداخته نفس عمیقی کشید:

- می دانم که عدم توافق و قبول نکردن نظرات یک دوشیزۀ جوان نشانۀ بی ادبی و گستاخی است خانم ایلنا....

ویلیام سرش را بلند کرد و با دقت در چشمهای لی لی خیره شد:

- اما فکر نمی کنم حقیقت را به من گفته باشید!

گونه های ایلنا اندکی گل انداختند:

- بر چه اساسی اتهام دروغگویی به من می زنید آقای ویلیام؟

ویلیام سرش را با احترام به نشانۀ اطاعت پایین آورد:

- در طول نمایش من بارها واکنشهای شما را نسبت به صحنه های مختلف و حتی طنز نمایش بررسی کردم و باید بگویم دفعاتی که چهرۀ شما دگرگون شد و اخم کردید به مراتب بیشتر از دفعاتی بود که از لذت تماشای این نمایش خندیدید!

لی لی متوجه شده بود که ویلیام او را کم و بیش تحت نظر گرفته است اما فکر نمی کرد تمام رفتار و واکنشهایش با این دقت زیر نظر بوده باشند. او که غافلگیر و در عین حال آزرده شده بود از میان مژه های بلند و زیبایش نگاه سرزنش بار و سردی به ویلیام انداخت:

- می توانم بدانم چرا با وجود این که مرا این طور دقیق و موشکافانه تحت نظر داشته اید نظرم را در مورد نمایش پرسیدید؟!

ویلیام با شرمساری لبهایش را گاز گرفت و اندکی قرمز شد. سکوت کوتاهی بین آن دو برقرار شد. اندکی بعد ویلیام سکوت را شکست:

- واقعاً از اینکه شما را زیر نظر گرفته بودم متاسفم خانم... اگر راستش را بخواهید دوست داشتم که امشب از هر نظر برای شما خوب و خاطره انگیز باشد و اینکه شما از تماشای نمایش لذت نبردید مرا آزرد. یکبار دیگر هم از رفتار امشبم عذر می خواهم.

ایلنا با دقت در چشمهای ویلیام نگریست و تاسف و شرمساری صادقانه ای را در آنها دید. او با دلسوزی لبخند مهربانی به ویلیام زد و با لحنی آرام و شیرین گفت:

- آقای ویلیام عزیزم... من امشب واقعاً از بودن در کنار شما لذت بردم، شما یک همراه متشخص، باوقار و دانا هستید و می توانید مطمئن باشید اگر هر چیزی بجز این بود من با شما همراه نمی شدم.

ویلیام با رضایت لبخند پر آرامشی زد، از سر خرسندی نفس عمیقی کشید و سرش را مودبانه به نشانۀ تشکر در مقابل لی لی پایین آورد. آن دو در سکوت برای مدت کوتاهی در چشمان یکدیگر نگریستند. اندکی بعد ویلیام با لحنی آرام پرسید:

- آیا اجازه می دهید بپرسم چرا از تماشای تئاتر امشب لذت نبردید؟

لی لی کوشید که موضوع را تاجایی که می تواند پیش پا افتاده جلوه دهد و سریع تر از آن بگذرد. او سرش را با بی تفاوتی تکان داد:

- اگر راستش را بخواهید تئاتر "نوعروسی برای کریسمس" اقتباس نه چندان خوبی از نمایشنامۀ "رام کردن تند مزاج " (۱) اثر شکسپیر بود.

ویلیام با سرگرمی خندید:

- من هم متوجه این موضوع شده بودم... اما اطمینان دارم که شما گفته بودید به همۀ آثار شکسپیر علاقمند هستید و تمام آنها را بارها و بارها مطالعه کرده اید؟

ایلنا با اضطراب نامحسوسی خودش را اندکی جمع کرده لبخندی عصبی زد و کوشید با بالا بردن شانه هایش بحث را تمام کند. یکبار دیگر چشمهای جدی و دقیق ویلیام بر روی ایلنا ثابت شدند. ویلیام باز هم دستهایش را بر روی میز در هم قلاب کرد:

- شما علاقه ای به نمایشنامۀ " رام کردن تند مزاج" ندارید!

ایلنا سرش را بالا برد و به سقف رستوران نگریسته نفس عمیق و ناراحتی کشید. او سپس سرش را پایین آورد و با چهره ای جدی و اندکی اندوهگین به ویلیام نگریسته آرام زمزمه کرد:

- متاسفانه تحمل این نمایشنامه در ایام کریسمس کمی بیشتر از توان من است...

ویلیام لحظه ای تردید کرد و بعد در حالیکه با نوک یکی از انگشتهایش با چنگالی که مقابلش بود بازی می کرد زمزمه کرد:

- بخاطر نقش زن و طرز رفتار قهرمان مذکر داستان با همسرش در این نمایش، این طور نیست؟

(۱) The taming of the shrew

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 0:55  توسط قصه گو  |