تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - آنیشا (۴) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
ایلنا سرش را بلند کرد و خندۀ کوچک اما طعنه داری کرد:

- پیش از هر چیز لطفاً توجه کنید که من نگفتم تمام قوانین جامعه مشمول نظریۀ من می شوند، بدون شک می توانیم استثناهایی که برخلاف نظر من هستند هم بیابیم... هر چه که باشد زنها هم جزیی از جامعه هستند و خواه نا خواه تاثیرهایی بر آن می گذارند... نکتۀ مهم این است که هدف از وضع کردن یک قانون پذیرفته شدن و عمل شدن به آن است و اگر نیمۀ قویتر جامعه نتواند منافع خود را در آن قانون ببیند هرگز بر علیه خود به آن قانون وفادار نمی ماند و عمل نمی کند و نیمۀ ضعیف جامعه نیز قدرت وادار کردن نیمۀ دیگر را نخواهد داشت... در مورد مثال کوچک شما هم بگویم که یک دزد خرده کار و ناشی به راحتی به دام قانون می افتد و مجازات می شود، اما یک سارق چیره دست و پرنفوذ که خوب می داند از چه راهی باید وارد شود و چگونه سرقتش را با استفاده از موقعیتش موجه جلوه دهد هرگز به دام نمی افتد، اگر چشمهایتان را باز کنید و تعصب را کنار بگذارید نمونۀ این حرف مرا در رده های بالای حکومتی و اشرافی می توانید ببینید! در مورد قوانین دینی هم باید بگویم که اصولاً تمام ادیان به نفع مردها و برای جلب نظر آنها تنظیم شده اند... این موضوع اینقدر واضح است که حتی هیچ پیغمبر مونثی وجود نداشته است، فقط تعدادی قدیسه که آنها هم برای وفاداری بیش از حدشان به دین مردانۀ مردی دیگر به مقامی رسیده اند!!... دینی که به نفع مردها نباشد توسط آنها پذیرفته نخواهد شد و به زودی از بین خواهد رفت...

چشمهای ویلیام با شیطنت درخشیدند:

- اما توجه کنید که بسیاری از قوانین دینی به نفع فقرا و رعایا، یعنی قشر ضعیفتر، و به ضرر سرمایه دارها و پادشاهان، یعنی افراد قویتر، بوده اند و با این وجود این ادیان زنده مانده اند!

ایلنا پوزخندی زد:

- فقرا و رعیتها شاید در ظاهر و جدای از هم قشر ضعیفتر جامعه را تشکیل بدهند اما متحد با هم به نیروی پیروز تبدیل می شوند و تمام ادیان بر این اتحاد قشر بدبخت جامعه تکیه دارند. در حقیقت اشراف از آرامش و امکانات کافی برخوردارند و نیازی به تغییر نمی بینند و تمام دینها ناچارند فقرایی که از سر بدبختی حاضر به قبول هر نجات دهنده ای هستند را پشت یک پیغمبر واحد متحد کرده بشورانند... و فراموش نکنید که آنها اسلحۀ غالب یعنی تعداد زیاد و نیروی بازو را در اختیار دارند. اما همین مردهای رعیت و فقیر بر زنهای این گروه برتری جسمی و اجتماعی دارند و دینی که این برتری را از آنها بگیرد را قبول نخواهند کرد.

ویلیام سرش را به عقب خم کرد و با صدای بلند قاه قاه خندید:

- فوق العاده است... شما بسیار بسیار جسورتر از چیزی که فکر می کردم هستید دوشیزه خانم... و معلوم است که مدت زیادی را به فکر کردن در این مورد اختصاص داده اید!  

ایلنا سرش را چرخانید و با دلتنگی و تلخی به سمت زوج جوانی که آن سوتر نشسته بودند نگریسته زیر لب زمزمه کرد:

- من یک آدم بزدل و ترسو بیشتر نیستم که با تمام قدرت به زندگی راحت و مرفهم چسبیده ام و نمی توانم از آن دل بکنم... زنهایی که بدون درک ریشۀ بی عدالتیها ناچار با زندگی سختی که به زور این قوانین به آنها تحمیل شده است سر می کنند بسیار شجاع تر از من هستند؛ حداقل آنها از سر ندانستن اعتراضی نمی کنند نه از سر ترس...

ویلیام با تحسین و احترام بی مانندی به لی لی نگریست، تا آن روز هیچ دختر جوانی این طور شجاعانه تمام قوانین و شالوده های جامعه را به نفع زنان دیگر زیر ذره بین نبرده و متهم نکرده بود... و یا اگر برده بود جرات نکرده بود در مقابل شخص دیگری، و آن هم یک مرد، افکار جنجالیش را بازگو کرده از آنها دفاع کند.

لی لی نگاهش را از ویلیام دزدید؛ در جستجوی خونسردی و آرامش ششهایش را از هوا پرکرد، آنها را برای چند لحظۀ کوتاه در همان حالت نگه داشت و سپس آرام نفسش را بیرون داد. او سپس با دلتنگی و آرامشی نسبی به ویلیام نگاه کرد و ادامه داد:

- اما در پاسخ به ادعای شما در مورد پایبند بودن زنها به قوانین اجتماعی و مذهبی.... پیش از هر چیز باید بگویم که عمل کردن به قوانین اثباتی برای منصفانه بودن آنها نیست... اجرا شدن قوانین می تواند با زور و اجبار باشد. لازم نیست بگویم که این اجبار چهره های متفاوتی دارد... در مورد زنهایی که به تمام قوانین، سنتها و عرفهای اجتماعی، حتی آنهایی که به ضرر خانمها هستند، پایبندند و عمل می کنند ترس از بی آبرو شدن و یا درگیر شدن با سایرین و حتی زنهای دیگر می تواند آنها را خواه ناخواه وادار به عمل به این قوانین کند... در مورد زنهایی که کورکورانه به تمام قوانین دینی پایبند هستند ترس از عذاب الهی و یا امید به نجات و زندگی در بهشت می تواند آنها را مجبور به قبول قوانین دینی کند...  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 2:16  توسط قصه گو  |