- آیا نمی خواهید به من بخاطر افکار و نظرهای عجیب و جنجال برانگیزم اعتراض کنید؟
ویلیام بی اختیار قاه قاه خندید و بعد با مهربانی سرش را به علامت منفی به طرفین تکان داد:
- خیر خانم ایلنا... حرفهای شما منطقی و قابل تامل بودند و حتی سرسخت ترین وکیلها هم اعتراضی به دفاعیات قانع کننده و برحق وکیل مدافعی که از مظلومیت موکلش دفاع می کند نمی کنند!
با شنیدن این جمله قلب لی لی از خوشحالی و شعف به سرعت شروع به تپیدن کرد، خون در رگهایش تند و سریع به حرکت درآمد و احساس قلقلک خوشایندی به او بخشید و گونه هایش گلگون شدند. او به خودش اجازه داد که عضلاتش که تا آن لحظه به شدت منقبض کرده بود را کمی رها کند و با آرامش بیشتری در صندلیش بنشیند و با فراغت خاطر لبخند شادی بزند.
ویلیام که متوجه خرسندی و رضایت ایلنا پس از یک دوره هیجان شدید شده بود برای دقایقی در سکوت و در حالیکه به صحبتهای وی می اندیشید در صندلیش نشست و اجازه داد لی لی هم از استراحتش لذت ببرد.
اندکی بعد ویلیام خودش را در صندلیش جابه جا کرده با لحنی آرام پرسید:
- آیا اجازه می دهید پیش از اینکه بحث امشب را تمام کنیم یک سوال دیگر هم از شما بپرسم؟
ایلنا نفس عمیقی کشید و با دودلی سرش را به علامت مثبت پایین آورد. ویلیام ادامه داد:
- فکر می کنم نظرات تند و صحبتهای امشبتان تنها نتیجۀ تفکرات محض شما نیستند بلکه نتیجۀ اتفاقها و رویدادهایی هستند که تجربه کرده اید، این طور نیست؟
ایلنا با شنیدن این اظهار نظر ویلیام عملاً در خودش فرو رفت و با رنگی پریده و در حالیکه لبهایش را می گزید عقب نشینی کرد. ویلیام که با دقت به او می نگریست متوجه ناآرامی و دلتنگی شدیدی که دختر جوان را از زیر و رو کرد شد. او کمی بر روی میز به سوی ایلنا خم شد، مثل اینکه بخواهد دلیل این تغییر شدید در روحیۀ وی را در نگاه و چهره اش بخواند.
سکوت در میان آن دو برقرار شد. لی لی که حضور ویلیام را کاملاً فراموش کرده بود با خاطرات تلخ و آزار دهنده اش دست به گریبان شد، خاطراتی که هر سال بخصوص در ایام کریسمس او را تحت فشار دردناکشان خرد می کردند و او ظاهراً از آنها گریزی نداشت. ویلیام سکوت را شکست:
- خانم ایلنا...
لی لی از جایش پرید و با هراس گذرایی به ویلیام نگاه کرد. ویلیام ادامه داد:
- واقعاً از اینکه خاطرات تلخ گذشته را در ذهنتان زنده کردم معذرت می خواهم.
ایلنا به سختی لبخند رنگ پریده ای زد:
- مهم نیست آقا...
ویلیام سرش را کمی خم کرد و با لحنی خونسرد و مودب پرسید:
- آیا می توانم از شما بخواهم خاطره ای که این طور شما را بر علیه قوانین مدنی و اجتماعی شورانده و بی اعتماد کرده است را برایم بازگو کنید؟
ایلنا چشمهایش را بست، دندانهایش را بر روی هم سایید و به زحمت آب دهانش را فرو داد. او سپس چشمهایش را گشوده با دلتنگی و اندوه در چشمهای ویلیام خیره شد:
- اگر چه علاقه ای به تعریف این خاطره ندارم ولی از آنجا که نظراتم را در مورد قوانین مردسالار جامعه برای شما گفته ام به شما حق می دهم که مایل باشید دلیل پشت بی اعتمادی من به این قوانین را بدانید.
ایلنا یکبار دیگر سکوت کرد و با تلخی به سوی دیگری نگریست تا افکارش را در ذهنش اندکی مرتب کند. ویلیام نیز همچنان که با متانت در انتظار صحبتهای لی لی بود در سکوت به چهرۀ زیبا اما رنگ پریدۀ ایلنا که حالا با غم و دلتنگی دگرگون شده بود نگاه می کرد.
ایلنا سرانجام صورتش را برگرداند و آرام اما غمزده به ویلیام نگاه کرد و نفس عمیقی کشید:
- همانطور که می دانید من دوران کودکیم را در هندوستان و در کنار خانوادۀ رادفورد، که در آن زمان آنها را خانوادۀ حقیقی خودم می دانستم گذرانده ام. متاسفانه در نزدیکی خانوادۀ ما تنها یک خانوادۀ بریتانیایی دیگر زندگی می کرد و آنها هم دو فرزند پسر که تقریباً همسن جرالد و اسکات رادفورد بودند داشتند و در نتیجه من تنها دختربچۀ انگلیسی در جمع این دو خانواده بودم. از آنجا که خانم رادفورد علاقه ای به دوستی ما بچه ها با افراد بومی هندوستان نداشتند و اگرچه برادرهایم و خانم و آقای رادفورد تلاش قابل ستایشی برای سرگرم و خشنود نگهداشتن من می کردند اما تنهایی همچنان من را به شدت ناراحت می کرد و می آزرد...