تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - آنیشا (۶) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
ایلنا سکوت کوتاهی کرد و آب دهانش را فرو داد. او سپس ادامه داد:

- وقتی که من شش ساله بودم یک خانم میانسال هندی به نام دیپا (۱) که ظاهراً پیش از آن هم برای خانوادۀ انگلیسی دیگری کار کرده بود به عنوان آشپز و خدمتکار به عمارت ما آمد. همسر دیپا کشاورز ساده ای بود که زمین کوچکی داشت. آن دو چندین فرزند داشتند که به جز یکی از آنها همگی ازدواج کرده به خانه های خود رفته بودند. کوچکترین فرزند دیپا دختر تقریباً هفت ساله ای به نام آنیشا (۲) بود که گهگاه برای کمک به مادرش و تنها نماندن در خانه روزها به عمارت ما می آمد.

ایلنا سرش را تکان داد و آه کشید:

- طبیعی است که من بسیار زود متوجه آنیشا و حضورش در عمارت شدم و با علاقه و کنجکاوی مایل به دوستی و بازی با او بودم. دیپا که می دانست خانم خانه علاقه ای به رابطۀ فرزندانش با مردم بومی ندارد و می ترسید که بخاطر دوستی من و آنیشا او اخراج شود اجازۀ دوستی و بازی با من را به دخترش نمی داد... این مخالفت دیپا شیطنت و بازیگوشی من و آنیشا را حتی بیشتر بر می انگیخت و ما از هر فرصتی برای صحبت و یا بازی با هم استفاده می کردیم... البته نه من به زبان هندی تسلط داشتم و نه آنیشا می توانست انگلیسی صحبت کند اما همین هم برای ما دو نفر جالب و تازه بود... خوب به خاطر دارم که در اولین بازیهایمان اغلب من وسایل بازیم را به آنیشا نشان می دادم و نام انگلیسی آنها را به وی می آموختم و او هم نام هندیشان را به من یاد می داد.

ایلنا که با یادآوری روزهای دوستی قدیم کمی شاد شده بود لبخند کم رمق اما مهربانی زد:

- سرانجام دیپا تسلیم شد و اجازه داد که ما دو نفر گهگاه و به صورت مخفیانه با یکدیگر همبازی شویم. ما اغلب دور از چشم آقا و خانم رادفورد به اتاق من می رفتیم و در آنجا با عروسکها و اسباب بازیهای متنوع من سرگرم می شدیم و یا نقاشی می کشیدیم... اندکی بعد خانم و آقای رادفورد هم پی به دوستی ما بردند اما از آنجا که آنیشا و مادرش انسانهای ساده و درستکاری بودند و علاوه بر آن دیدن تنهایی من برایشان سخت و طاقت فرسا بود ترجیح دادند مانع از دوستی ما نشوند.

ایلنا از زیر چشم به ویلیام که با دقت و کنجکاوی داستان او را دنبال می کرد نگریست و لبخند کوچکی زده سرش را تکان داد:

- در طی سالها من و آنیشا به دوستان صمیمی یکدیگر تبدیل شدیم. من تا حدود خوبی زبان هندی را فراگرفته بودم و آنیشا هم در حد معقولی انگلیسی می دانست. ما دو نفر می توانستیم برای مدت طولانی یکدیگر را سرگرم کنیم، از بازی با عروسکها گرفته، تا تمرین نقاشی و رقص، گردش در باغ عمارت و یا حتی بازی با جرالد و اسکات و دوستانشان؛ ما دو نفر بهترین اوقات را در کنار هم داشتیم.

ایلنا سکوت کرده لبهایش را با زبانش کمی مرطوب کرد، اندوه خفیفی چهرۀ دوست داشتنی او را پوشانید:

- در میان عروسکهای من عروسک نسبتاً بزرگ و زیبایی با موهای طلایی بلند و چشمهای درشت عسلی رنگ بود که من آن را سالی (۳) صدا می کردم. آنیشا علاقۀ خاصی به سالی داشت و همیشه او را برای بازی انتخاب می کرد و من هم بخاطر علاقه ام به آنیشا و دوستی او به وی اجازه می دادم که با سالی بازی کند و او را با خودش به گوشه کنار عمارت ببرد.

ایلنا اندکی در خودش فرو رفت و آه کشید:

- هنگامی که نه ساله بودم و در روز کریسمس آقای رادفورد عروسک بسیار زیبای تازه ای به من هدیه دادند که واقعاً بی نظیر و دوست داشتنی بود. آن روز عصر بعد از آنکه هیجان داشتن عروسک تازه اندکی فرو نشست من به یاد آنیشا افتادم و از خانم و آقای رادفورد اجازه گرفتم که سالی را به عنوان هدیۀ کریسمس فردای آن روز به آنیشا بدهم و آن دو با خرسندی پیشنهاد مرا پذیرفتند.

(۱) Deepa

(۲) Anisha

(۳) Sally

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:53  توسط قصه گو  |