تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - پردۀ آخر (۱)
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
اریک در حالیکه با حوصله و آرام ایستاده بود پاهایش را کمی بر روی چمن پرپشت و سبز رنگ جابه جا کرد و در نفسی عمیق ششهایش را از هوای تازه و عطر آگین نیم روز پر کرد. آن روز یکی از زیباترین روزهای آخر بهار بود، خورشید نورانی و طلایی در آسمان می درخشید و در گورستان کلیسای سپولکر آرامش شگرفی در هوا موج می زد.

تا آن روز او بارها به همراه والتر برای ادای احترام به این گورستان آمده بود. این گورستان همواره برایش خاطرات دلتنگ کنندۀ از دست دادن والدینش در کودکی را زنده می کرد. خاطرات کابوس مانند اندوهباری که با پیدا نشدن بدن مادرش ریشه دارتر و آزاردهنده تر می نمودند. در این قبرستان خلوت و دور از شهر انگار احساس خفقان و بی قراری حاصل از خاطرات تلخ کودکیش توان بیشتری برای فرو کردن پنجه های تیزشان در قلب و روح او را داشتند.

 اما آن روز با تمام روزهای دیگر تفاوت داشت... آن روز او به شکل بی سابقه ای احساس  آسودگی می کرد؛ مثل اینکه آن روز برای اولین بار آینده و اتفاقهای ادامۀ زندگیش برایش با اهمیت تر و پرمعنا تر از سختی های گذشته اش شده بودند. اریک با خودش اندیشید، باور کردن اینکه در همین لحظه ای که او در احساس سکونی این چنین ناب و بی بدیل غرق شده بود در کلیسای قدیسین نورسهمپتن و عمارت مجلل خانوادگیشان هلهله و شادی برپا بود مشکل می نمود... هلهله و جشنی که او مدتها بی صبرانه انتظارش را کشیده بود؛ نگاه شیفتۀ اریک بی اختیار به سوی همسر جوانش کشیده شد...

لی لی با لبخند محزونی بر لب در سکوت بالای مزار مادرش ایستاده بود و با محبت به صلیب سنگی نصب شده بر آن نگاه می کرد. او دست آزادش را بالا آورده تور سفید رنگش که در نسیم می رقصید و گهگاه مزاحم دید او می شد را کمی از مقابل صورتش کنار زد و بعد آرام نشست و دسته گل باطراوتی که در دست داشت را بر روی مزار مادرش به صلیب تکیه داد. لی لی آرام زمزمه کرد:

- مادر باور می کنید که من و اریک امروز در کلیسای قدیسین ازدواج کردیم؟ ای کاش شما هم در کنار ما بودید...

اریک از جایی که ایستاده بود از زیر چشم به والتر که با فاصلۀ دو قدم از او رو به روی مزار کاترینا ایستاده بود و به دخترش نگاه می کرد نگریست؛ با وجود آنکه حالا رسماً والتر پدر همسرش بود اما او همچنان ترجیح می داد مانند گذشته او را پدرش بداند... والتر که متوجه نگاه اریک شده بود برگشت و به او نگاه کرد و اریک در پاسخ لبخند مهربانی به او زد.

چند ماه پیش وقتی که والتر پس از بازگشت از سفرش به تصمیم آن دو برای ازدواج پی برده بود با بزرگواری از این تصمیم استقبال کرده بود. تنها شرطی که او برای موافقت با ازدواج آنها و حمایت بی دریغ از آن گذاشته بود این بود که آنها بعد از ازدواج هم عمارت خانوادگی را ترک نکنند و مثل سابق در کنار وی زندگی کنند.

لی لی از روی مزار مادرش برخاست و با این کار نگاه عاشق و پر از تحسین اریک بی درنگ به سویش پر کشید... یکبار دیگر اریک در خاطراتش غوطه خورد... کلیسای قدیسین که آن روز صبح از گلهای زیبا و رنگارنگ و انبوه جمعیت لبریز بود و نور روز که از پنجره های مجلل کلیسا به درون می تابید. به جز مدعوینی که در خود کلیسا حضور داشتند، خارج از کلیسا هم از مردمی که به خاطر علاقه شان به تک تک اعضای این خانوادۀ سرشناس و بزرگوار گرد هم آمده بودند تا در شادیشان شریک شوند انباشته بود. اریک با خرسندی نفس عمیق و پر آرامشی کشید؛ فقط یک نگاه به خیل جمعیت حاضر کافی بود که تمام دلهرۀ آنها در مورد پذیرفته نشدن ازدواجشان در انظار عموم را از بین ببرد.

او در لباسهای گرانقیمت و مجللش در مقابل محراب کلیسا و کنار پدر آرکر در انتظار خواستنی ترین، دلرباترین و رویایی ترین عروس دنیا ایستاده بود... وی سنگینی نگاه مدعوین که با تحسین به داماد خوش چهره، قد بلند و خوش لباس می نگریستند را به وضوح احساس می کرد. هر روزی به جز امروز در مرکز توجه و نگاه جمعی بزرگ بودن برایش شکنجه بار و طاقت فرسا بود اما امروز آنقدر سبکبال و شاداب بود که حتی فشار نگاههای همۀ مردم دنیا هم آزارش نمی داد... و سرانجام وقتی که نوای موسیقی مخصوص در کلیسا طنین انداخت و پس از اندکی لی لی بازو در بازوی پدرش وارد کلیسا شدند تا با قدمهای باوقار به سوی محراب بیایند او هم مثل تمام حاضرین محو و مسحور تماشای عروس رویایی شد...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت   توسط قصه گو  |