<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Lilies of the valley (لی لی های دره)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/</link>
<description>(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 05 Dec 2009 05:52:08 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یک پیشنهاد (۴)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-438.aspx</link>
<description>ادوارد کمی به سوی اریک خم شده رک و بی پرده پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بر چه اساس به این نتیجه رسیدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک به سختی آب دهانش را فرو داد و کوشید افکار پدربزرگش را در نگاهش بخواند اما موفق نشد و پس از لحظه ای سکوت گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آنها هر دو در حضور من احساس آرامش می کردند و من زندگی با آنها را خوشایند و صمیمی می یافتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد سکوت کوتاهی کرد و بعد آرام پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اریک در مورد خانم ایلنا دانوان چه فکر می کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک در حالیکه دندانهایش را بر روی هم می فشرد سکوت کرده با دقت در چشمهای باهوش و زیرک پدربزرگش نگریست. او لحظه ای بعد آرام گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- او دوشیزۀ بسیار باوقار، مهربان و باذکاوتی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد سرش را تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- و به طرز مجنون کننده ای زیبا و جذاب...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک در پاسخ به این حرف تنها سکوت کرد و در چشمهای پدربزرگش خیره ماند. ادوارد نفس عمیقی کشید و با لحنی بسیار خونسرد اما پرمعنی پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اریک چه احساسی نسبت به ایلنا داری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک بی اختیار بر جای خودش خشک شد! او نفسش را در سینه اش حبس کرد و برای لحظاتی نسبتاً طولانی در چشمهای ادوارد خیره ماند و بعد به زحمت و با صدایی که حتی کمی می لرزید گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همانطور که گفتم او دختر بسیار عزیزی است و در نتیجه همۀ اطرافیانش او را دوست دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد پوزخند معنی داری زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- برای من با کلمات بازی نکن... خوب می دانی که منظورم از سوالم چه بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک همچنان که نگاهش با نگاه پدربزرگش گره خورده بود لبش را گاز گرفت و بعد بلافاصله نگاهش را از او دزدید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد کمی در انتظار پاسخ اریک صبر کرد... دقیقه ای بعد او که از شنیدن پاسخ مایوس شده بود نفس عمیقی کشید و خشک و جدی گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ویلیام می خواهد از او درخواست ازدواج کند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک بر روی مبلش لرزید، قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد و خون دیوانه وار به صورتش دویده آن را قرمز کرد. او بی اختیار برگشت و با چهره ای وحشت زده، بیتاب و اندکی خشمگین در چشمهای پدربزرگش خیره شد... ادوارد که با دقتی بی نظیر او و واکنشهایش را زیر نظر داشت بلافاصله متوجه شوک بزرگی که به او وارد شده بود شد. چند لحظه سکوت در اتاق برقرار شد و دو مرد بی اختیار در چشمهای یکدیگر خیره ماندند. اندکی بعد ادوارد سکوت سنگین و آزاردهنده را شکست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- او به شدت به ایلنا علاقمند است و در نتیجه از من خواسته است که موضوع را با والتر دانوان در میان بگذارم... زیرا والتر و دخترش نمی توانند درخواست مرا رد کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک با شنیدن این حرف بیشتر نتوانست خودش را کنترل کند و بدون توجه به حضور پدربزرگش چشمهایش را بسته در حالیکه نفسهایش به شماره افتاده بودند عملاً در مبلش از حال رفت. چندین دقیقۀ بعد او اندکی به خودش آمد، چشمهایش را گشود و خودش را در مبلش کمی راست کرده یکی دو نفس عمیق کشید تا بر خودش مسلط شود. سرانجام اریک سرش را بلند کرد و با نگاهی بی رمق و تیره در چشمهای پدربزرگش نگریست؛ ادوارد با صبر و حوصلۀ آمیخته با دلسوزی منتظر بود تا او خونسردیش را بازیابد. اریک با صدایی لرزان و آرام پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چرا این موضوع را برای من گفتید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اندوه و تاسف چهرۀ ادوارد را تیره کرد. او آه دردناکی کشیده سرش را بالا برد و به سقف اتاق نگریست و آرام زمزمه کرد: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چون نمی خواهم تو را هم مانند پدرت از دست بدهم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد بار دیگر به اریک نگاه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- لزوم چندانی به پرسیدن دوبارۀ این سوال نیست... اما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او سرش را تکان داد و کمی شانه هایش را بالا برد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- برایم بگو که چه احساسی نسبت به ایلنا داری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک با خجالت نگاهش را از پدربزرگش برگرفت و با دلتنگی و درماندگی به گوشۀ دیگری از اتاق نگریست و با صدایی که می لرزید گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من عاشقانه او را دوست دارم... و با تمام وجود می پرستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد با ناراحتی چشمهایش را بست و نفسش را در سینه حبس کرد، نمی دانست چگونه باید با این معمای پیچیده و مشکل که میان نوه های محبوبش بوجود آمده است برخورد کند! او پس از اندکی تامل پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خود ایلنا و یا والتر در این مورد چه فکر می کنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک به خودش پیچید، او لبش را گاز گرفته اندکی در خودش فرو رفت و با صدایی خفه گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آنها چیزی در این مورد نمی دانند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد با دهان نیمه باز و با ناباوری در صندلیش به سوی اریک خم شده با صدایی که از خشم حتی کمی بلند بود گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- تو این طور عاشق و دلباختۀ این دختر هستی و خود او یا پدرش هیچ کدام اطلاعی از این موضوع ندارند؟!... و بدون شک هم نمی دانی که ایلنا چه احساسی نسبت به تو دارد و در این باره چه فکر می کند! آیا عقلت را از دست داده ای؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 05:52:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=438</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-438.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک پیشنهاد (۳)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-437.aspx</link>
<description>همانطور که ادوارد خواسته بود اریک یک ساعت بعد از صرف شام مقابل در اتاق پدربزرگش بود. او در زد و با اجازۀ پدربزرگش وارد اتاق شد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شب بخیر پدربزرگ... می خواستید مرا ببینید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ادوارد بر روی مبل محبوبش نشسته بود و کتاب می خواند. او سرش را بلند کرده از بالای عینکش نگاهی به اریک انداخت و به مبل دیگری که تقریباً رو به روی مبلش بود اشاره کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بله، متشکرم که به اینجا آمدی.... لطفاً بنشین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک بر روی مبل نشست و در انتظار صحبتهای پدربزرگش به پشتی آن تکیه کرده یکی از پاهایش را بر روی دیگری انداخت. ادوارد هم کتابش را بست و آن را بر روی میزی کنارش قرار داد. او سپس با دقت به چهرۀ آرام و خونسرد نوه اش نگریست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شرایط در نورسهمپتن چطور است اریک؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک سرش را تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مثل همیشه... آرام و منظم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا تو هنوز در بیمارستان و در مطبت هر دو کار می کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک سرش را به علامت مثبت تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بله.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد نفس عمیقی از سر ناخرسندی کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شنیده ام که بیش از اندازه خودت را در کارهایت مشغول و غرق کرده ای، من و مادربزرگت هر دو نگران تو و سلامتیت هستیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک با ناراحتی اخم کرده کوشید موضوع را بی اهمیت جلوه بدهد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر والتر در این مورد شکایتی پیش شما کرده است باید بگویم که او بیش از اندازه نگران من است و موضوع را بی دلیل بزرگ کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد هم به نوبۀ خود اخم کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- والتر دانوان در این مورد نگران تو بود اما من این موضوع را به جز او از زبان چندین نفر دیگر هم شنیده ام و بنابراین می خواستم با تو صحبت کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک با بی حوصلگی در مبلش جابه جا شد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پدربزرگ لطفاً نگران من نباشید... من از نیروی بدنی و ظرفیتهایم اطلاع دارم و خودم را بی رویه خسته نخواهم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد لبش را گاز گرفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اریک تو جوان هستی و از نظر جسمی در شرایط خوبی به سر می بری. اما من نگران وقتی هستم که به خاطر کار بیش از حد بدون آنکه متوجه شوی بدنت را فرسوده و بیمار کنی. دوست ندارم در سنین بالاتر و در میانسالیت به یک فرد بیمار و ناتوان تبدیل شوی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک لبخند مهربان اما خسته ای به ادوارد زد و چشمهای نافذش را در چشمهای او دوخت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از اینکه به فکر من هستید متشکرم. به شما قول می دهم که مراقب سلامتیم باشم و بیشتر از توانم کار نکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد سکوت کرد و با دلسوزی در چهره و چشمهای عمیق نوه اش خیره شد؛ چقدر این پسر او را به یاد جولیان می انداخت و وی او را دوست داشت... و چقدر خوب می دانست که برخلاف صحبتهای او اریک رویۀ زندگیش را تغییر نخواهد داد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از سکوت کوتاهی ادوارد به پشتی مبلش تکیه کرده آرام زمزمه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا هنوز هم تصمیم داری که در نورسهمپتن زندگی کنی و علاقه ای به بازگشت به لندن نداری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک کمی دندانهایش را بر هم فشرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چرا یکبار دیگر می خواهید این بحث را آغاز کنید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد در چشمهای اریک خیره شد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بخاطر اینکه سابق بر این تو تنهایی والتر را برای ماندن در نورسهمپتن بهانه می کردی ولی حالا او دخترش را یافته است و دیگر تنها نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اریک با حالتی متقاعد کننده و جدی در چشمهای ادوارد نگاه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- تمام زندگی من، تمام دوستانم و بسیاری از افرادی که دوستشان دارم در نورسهمپتن زندگی می کنند. من آرامش و سکوت نورسهمپتن را دوست دارم و از همه مهمتر مردم شهر و حومۀ آن به من نیازمند هستند.... من تصمیم ندارم که نورسهمپتن را ترک کنم و خوشحال می شوم اگر شما بیشتر در این باره اصرار نکنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چندین ماه پیش تصمیم داشتی که عمارت والتر را ترک کنی و در عمارت مستقلی زندگی کنی؛ آیا هنوز هم تصمیمت را دنبال می کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک این بار با ناآرامی نامحسوسی بر مبلش جابه جا شد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خیر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد با کنجکاوی در چشمهای او نگاه کرد: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چرا تصمیمت را عوض کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک کمی عضلاتش را منقبض کرده به دنبال پاسخی برای این سوال گشت و بعد با بی تفاوتی ساختگی دستش را در هوا تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پس از بازگشت ایلنا به نورسهمپتن فکر می کردم که حضور من در عمارت مزاحمت در زندگی والتر و اوست، اما بعداً به این نتیجه رسیدم که اشتباه می کرده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 04:29:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=437</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-437.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک پیشنهاد (۲)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-436.aspx</link>
<description>ادوارد با دقت به دختر جذاب و شیرین نگریست و با سرفۀ کوچکی گلویش را صاف کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- عصر شما هم بخیر دوشیزه خانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او سپس با دست اشاره ای به خدمتکارش کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شما می توانید بروید، من در کنار خانم دانوان خواهم ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدمتکار به آن دو تعظیمی کرده به سوی در تالار به راه افتاد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد بار دیگر به لی لی نگریسته سپس با قدمهای منظم اما آرام به سوی او رفت و نزدیک او در کنار مبلی ایستاد. وی سپس اشارۀ مودبانه ای به او کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- لطفاً راحت باشید خانم... آیا گردش امروزتان در لندن را دوست داشتید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی لبخند کوچک و صمیمانۀ دیگری به او زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- البته آقا... از اریک بخاطر چنین تفریح لذتبخشی متشکرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد بر روی مبلی نشست و لی لی هم به دنبال او بر جای سابقش نشست. او مهربان و صمیمانه در چشمهای ادوارد نگریست و  با لحن شیرینش گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوشحال می شدیم اگر شما و خانم هامند هم امروز می توانستید با ما همراه شوید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد لبخند کوچکی زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از لطفتان متشکرم... اما من و همسرم مسن تر از آن هستیم که بتوانیم با جوانهایی مانند شما دو نفر همقدم و همراه شویم... از این گذشته، من مشغول مطالعۀ کتاب جالبی از ماکیاولی (۱) بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمهای ایلنا درخشیدند و با کنجکاوی پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- کتابی از ماکیاولی؟... می توانم نام آن را بپرسم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد با سرگرمی به لی لی نگریست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot;شرحی بر قوانین مالی&quot; (۲)، آیا آن را مطالعه کرده اید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی سرش را به علامت منفی تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خیر آقا، من از میان کتابهای ماکیاولی تنها &quot;شاهزاده&quot; (۳) و &quot;شرحی بر لیوی&quot; (۴) را مطالعه کرده ام و نام تعدادی دیگر از آنها را شنیده ام... از جمله کتابی که شما به آن اشاره کردید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد با تعجب آمیخته به تحسین یکی از ابروهایش را بالا برد، فکر نمی کرد که دختری مانند ایلنا حتی نام کتابهای ماکیاولی را شنیده باشد چه رسد که دو کتاب مهمتر فیلسوف معروف را مطالعه کرده باشد: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- واقعاً جالب است دوشیزه خانم... فکرنمی کردم که خانمی با سن و سال شما علاقه ای به مطالعۀ چنین کتابهایی داشته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا سرش را به علامت عکس تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خواندن این کتابها برای هر کسی که مایل است اندکی از سیاست بداند لازم است آقا. اما اگر راستش را بخواهید من فکر نمی کنم که هرگز بتوانم سیاستمدار متبهری بشوم. اگر چه من می توانم اهمیت مکر، مسامحه و حیله را در پیشبرد اهداف سیاسی بپذیرم اما پذیرفتن اینکه رفتار و سیاستهای کثیف و نادرست بتوانند در انتها نتایج مناسب و درستی به ارمغان بیاورند برایم کمی مشکل است.... در هر حال، اعتراف می کنم که کتابهای ماکیاولی هر کدام در جای خود شاهکاری کم نظیر هستند.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد این بار با دید تازه ای به ایلنا نگریست؛ حالا می فهمید که چرا نوه هایش این طور شیفتۀ این دختر هستند! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی بدون آنکه متوجه نگاه پر از تحسین ادوارد بشود به سوی دیگری می نگریست. او که کاملاً در افکارش غرق شده بود نفس عمیقی کشید و بعد مثل اینکه با خودش صحبت کند با حالتی پر روح اما آرام گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از میان جملات معروف ماکیاولی این جمله یکی از جملات مورد علاقۀ من است؛ &quot;بهتر است که فرمانروایان از اشتباههای رعایای زیر دستشان گلایه نکنند، زیرا این اشتباهها تماماً از الگوهای نادرست و یا کوتاهی های خودشان سرچشمه می گیرند!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد در سکوت در حالیکه به چهرۀ رویایی لی لی می نگریست به جملۀ عمیق و زیبا اندیشید، گذراندن وقت با ایلنا دانوان دلپذیر و لذت بخش بود. ایلنا برگشت و با لبخند کوچکی با احترام به او نگاه کرد. ادوارد تصمیم گرفت که کمی با دختر جوان و شیرین شوخی کند، او با لحنی کاملاً جدی گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- جملۀ زیبایی بود دوشیزه خانم... اما در بین نقل قولهای معروف ماکیاولی من شخصاً جملۀ دیگری را می پسندم؛ &quot; اگر نمی توانید مورد علاقۀ عموم باشید، باید موجب واهمه و هراس آنها باشید!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای لحظه ای چشمهای ایلنا از تعجب گرد شدند و خودش بر صندلیش تکان خورد... و بعد فکری به سرعت از مغزش گذشت، ادوارد بدون شک این جملۀ ماکیاولی را بیشتر از سایر جمله هایش دوست داشته و دارد، تقریباً همۀ افرادی که او را می شناختند از شخصیت جدی و بدون انعطاف وی می ترسیدند!! ایلنا بی اختیار کوشید که جلوی خنده اش را بگیرد و خودش را کنترل کند، او نفسش را در سینه حبس کرده به سختی لبهایش را گاز گرفت تا با خنده منفجر نشود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد که دقیقاً منتظر همین لحظه بود با دیدن برق نگاه لی لی و گونه هایش که ناگهان کاملاً قرمز شدند متوجه شد که به مقصودش رسیده است و با سرگرمی شروع به خندیدن کرد. ایلنا برای لحظاتی گیج و شوک شده در سکوت به ادوارد نگریست و بعد او هم نتوانست خودش را کنترل کند و به خنده افتاد. ادوارد گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من اغلب برای شوخی با دوستانم از این جمله استفاده می کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی دستش را بر روی پیشانیش کشید، باید اعتراف می کرد که اصلاً انتظار هیچ مزاحی را از سوی ادوارد هامند نداشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک و بئاتریس در حالیکه بازو در بازوی یکدیگر داشتند و صحبت می کردند وارد تالار شدند. ایلنا و ادوارد به احترام آن دو از جاهایشان بلند شدند و لی لی با احترام در مقابل بئاتریس بر زانوهایش خم شد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- عصر بخیر خانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بئاتریس لبخند شیرین و پرمحبتی به او زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- عصر بخیر عزیزم... شنیده ام که گردش امروز بسیار شیرین و لذتبخش بوده است، این طور نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا لبخند زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همین طور است خانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادوارد اشاره ای مودبانه به ایلنا و سایرین کرد تا همگی بر سر میز بنشینند. اریک و لی لی مقابل هم نشستند و ادوارد و همسرش هم در جاهای همیشگیشان نشستند. ادوارد نگاه آرامی به اریک انداخت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اریک لطفاً یک ساعت بعد از صرف غذا در اتاقم به دیدنم بیایید، لازم است با شما صحبت کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک سرش را به علامت موافقت پایین آورد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- حتماً پدربزرگ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(۱) Machiavelli&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(۲) A discourse about the provision of money&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(۳) The Prince&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(۴) Discourses on Livy&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 19:47:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=436</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-436.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک پیشنهاد (۱)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-435.aspx</link>
<description>یکی از کالسکه های دو اسبۀ بسیار مجلل خانوادۀ هامند در خیابان سنگفرش بسیار زیبایی به سوی عمارت ادوارد هامند پیش می آمد. در داخل کالسکه اریک در کنار یکی از پنجره ها نشسته بود و به ظاهر خونسرد و آرام ولی در باطن با علاقه و عشق به ایلنا که روبه رویش در کنار پنجرۀ دیگری نشسته و غرق تماشای مناظر بیرون بود نگاه می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوایل تابستان بود و والتر، اریک و ایلنا دیروز برای سفر کوتاهی به لندن آمده بودند و به دعوت ادوارد و همسرش قرار بود تا دو روز دیگر که اریک به نورسهمپتن باز می گشت همگی در عمارت آنها مهمان باشند و بعد از آن لی لی و پدرش چند روز باقی مانده از سفرشان را در منزل مارگاریتا بگذرانند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روز هوا در لندن به طرز بی نظیری خوب و آفتابی بود و اریک طبق قراری که مدتها پیش با ایلنا گذاشته بود و تا آن روز مرتب آن را به تعویق انداخته بود لی لی را برای گردش در شهر برده بود. گردش آن روز همان طور که اریک انتظار داشت در عین سادگی بسیار عالی و مفرح برگزار شده بود و استراحت لذت بخشی را در مقابل زندگی پر از کار و تلاطم او در نورسهمپتن برایش فراهم کرده بود و او همه چیز را مدیون لی لی بود.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک همچنان که دستهایش را بر روی زانوهایش در هم قلاب کرده بود نفس عمیقی کشید و به یاد اولین مرتبه ای افتاد که در مهمانی لیلیان از همراهی با ایلنا در این گردش عذر خواسته بود و در نتیجه فردای آن روز ویلیام با ایلنا همراه شده بود. خوب به خاطر داشت که در آن زمان با ساده لوحی و به ناچار می کوشید که عشقش برای لی لی را خاموش کند و از بین ببرد. حالا مدتی بود که او بی پرده و واضح می دانست که به شدت به ایلنا علاقمند است و در حقیقت او را می ستاید... و فقط خدا می دانست که احساسهایش برای لی لی چقدر او را سرگشته و حیران می کردند؛ وجود لی لی به طرز عجیبی برای او منبع آرامش و عذاب بود! عذاب به این دلیل که به خوبی می دانست که هرگز نمی تواند آینده ای با معشوقه ای که این طور می پرستیدش داشته باشد، که حتی نمی تواند در مورد احساسهایش با او صحبت کند و باید هر لحظه از عمرش تمام سعیش را می کرد که عشقش به ایلنا در رفتارهایش دیده نشود و تا جای ممکن همه چیز را مثل سابق طبیعی و سرد نگهدارد... و آرامش زیرا خوب می دانست که تک تک لحظاتی که در کنار لی لی عزیزش می گذراند مانند آب حیات او را زنده می کردند و به وجد می آوردند، می دانست که به دیدن او، به صحبت با او و حتی به استشمام بوی عطر شیرینش معتاد است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا به سوی او برگشت و لبخند روشن و مهربانی به  وی زد. اریک پاسخ لبخند او را داد و آرام پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا گردش امروز را دوست داشتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا نفس عمیقی از روی خرسندی کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بی نظیر و عالی... همه چیز زیبا و خاطره انگیز بود... یکبار دیگر هم بابت امروز از تو متشکرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک سرش را با احترام پایین آورد و خندید. برای یک لحظه وسوسۀ عجیبی در دلش چنگ انداخت؛ دوست داشت از ایلنا بپرسد که میان گردشش با او و گردشهایش با ویلیام کدام یک را بیشتر دوست داشته است؟! اما بلافاصله لبهایش را گاز گرفت، حتی پرسیدن چنین سوال مسخره و بچگانه ای به دور از عقل و ادب بود. اریک خوب می دانست که چرا این طور در مورد روابط ایلنا با ویلیام کنجکاو بود... حسادتش به ویلیام او را دیوانه می کرد، اصلاً نمی توانست دوستی میان لی لی و ویلیام را تحمل کند و محبتهای طبیعی و شیرین ایلنا به وی را تاب بیاورد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کالسکۀ آنها سرانجام به عمارت ادوارد رسید، از میان باغ سرسبز و فرح بخش آن گذشت و در مقابل پلکان عمارت متوقف شد. چند لحظۀ بعد سورچی در کالسکه را گشود و خودش با احترام کنار ایستاد. اریک از کالسکه پیاده شد و دستش را به سوی لی لی دراز کرد و به او در پیاده شدن از کالسکه کمک کرد و سپس هر دو شانه به شانۀ هم از پلکان عمارت بالا رفتند. آنها داخل عمارت از هم جدا شدند تا پیش از صرف شام برای تعویض لباس و کمی استراحت به اتاقهایشان بروند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعتی بعد وقتی که ایلنا با لباسهای تازه و تمیز وارد تالار غذاخوری عمارت هامند شد هنوز کسی به جز او به تالار نیامده بود. لی لی نفس عمیقی کشید و به کنار یکی از پنجره های بزرگ تالار رفته بر روی مبلی نشست و نگاهش را به بیرون از پنجره دوخت. باغ مجلل و باشکوه عمارت با باغچه های گل، درختان سرسبز و شاداب و مجسمه های سنگی قدیمی اما زیبایش حقیقتاً دلچسب و رویایی بود. او با خودش اندیشید که رسیدگی به چنین باغ بزرگ و باصفایی بدون شک کار چندین و چند باغبان و خدمتکار بود.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او همچنان که به گلهای باغ می نگریست به یاد پدرش افتاد. آن روز والتر به دعوت یکی از دوستانش برای صرف شام به عمارت وی در حومۀ لندن رفته بود و قرار بود که شب دیروقت بازگردد و در نتیجه او برای صرف شام با اریک، پدربزرگ و مادربزرگش تنها بود. البته این موضوع موجب ناآرامی وی نمی شد؛ مادربزرگ اریک بانوی سالخوردۀ بسیار عزیز، مهربان و باوقاری بود و پدربزرگش نیز با وجود ظاهر سختگیر، جدی و بی تفاوتش مردی نجیب زاده و ارجمند بود. از این گذشته حضور اریک هم آرامش خاصی به او می بخشید، اریک همیشه به دقت مراقب بود که تمام وسایل آسایش و رفاه برای او مهیا باشند و وی از بودن در کنارش لذت ببرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با شنیدن صدای پاهایی ایلنا به سوی در تالار نگریست، ادوارد هامند به همراه خدمتکار شخصیش همچنان که از عصایش استفاده می کرد وارد تالار شد. ایلنا با ادب از جایش برخاسته لبخند زیبا و کوچکی به او زد و بر روی زانوهایش خم شد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- عصر بخیر آقا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 05:11:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=435</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-435.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجازات (۸) </title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-434.aspx</link>
<description>والتر که به دقت او را زیر نظر داشت پوزخند پیروزمندانه ای زد و تپانچه را از کنار پیشانی او برداشت. هنری که متوجه حرکت والتر شده بود با حالتی  پر از ناباوری و نیمه جان چشمهایش را گشود و با التماس و بدبختی به والتر نگریست. چشمهای والتر درخشیدند و خودش سرش را تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- تو مرد جوان خوش شانسی هستی هنری جویس! من علاقه ای به کشتن یک مرد جوان بخاطر اشتباهی که صدمۀ غیر قابل جبرانی نزده است ندارم!... من خوب می دانم که از دست دادن یک فرزند چقدر برای والدین او دشوار و دردناک است و نمی خواهم باعث زجر کشیدن والدینت بشوم ... اما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر سکوت کوتاهی کرد تا هنری شوک شده و نیمه جان کمی بر خودش مسلط شود. هنری که مرگ را در یک قدمیش دیده بود حالا به سختی یکی دو نفس عمیق اما متشنج کشید و کوشید که خودش را در صندلیش کمی راست کند. والتر که منتظر همین لحظه بود به سوی او خم شده نگاه جدی و تهدید آمیزی به او انداخت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اما بهتر است از ماجرای امشب چندین درس مهم بیاموزی و آنها را با دقت به کار ببندی؛...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر انگشت نشانه اش را به علامت یک در مقابل چشمان هنری گرفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اول... نمی خواهم بعد از این هرگز تو را حتی نزدیک ایلنا ببینم... بگذار خیالت را راحت کنم؛ حتی اگر خود ایلنا مایل بود که با تو رابطه ای داشته باشد من با توجه به شخصیت هرزه و کوته فکرت دوست ندارم که تو به درخواست او پاسخ مثبت بدهی و وارد آن رابطه شوی و قسم می خورم که چنین رابطه ای برایت بسیار گران تمام خواهد شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر دندانهایش را بر روی هم سایید و از میان آنها با حالتی پر تهدید زمزمه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- و اگر بعد از این روزی تصمیم گرفتی که مزاحمتی برای ایلنا بوجود بیاوری و یا آسیبی به او برسانی بهتر است پیش از آن نقشه ای برای سفر به ماه داشته باشی، چون به هر کجای زمین که بگریزی من تو را خواهم یافت و به زندگی کثیفت خاتمه خواهم داد! آیا درس اول را روشن و واضح فهمیدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر در انتظار پاسخ هنری سکوت کرد... هنری از خشم و نفرت لرزید و دندانهایش را بر روی هم فشرد اما پاسخی نداد و در نتیجه والتر با تمام قدرت در صورت او فریاد کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- جواب بده!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فریاد بلند و سهمگین والتر در گوشهای هنری طنین انداخت و هنری از ترس از جایش پریده چشمهایش را بست و با صدایی لرزان و گرفته نالید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بله آقا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکوت کوتاهی بین آن دو برقرار شد. هنری نفس سنگین و متشنجی کشید و چشمهایش را گشود، یکبار دیگر نگاه سرد، بی روح و قاطع والتر در چشمهایش گره خورد. والتر انگشتهایش را این بار به علامت عدد دو مقابل چشمهای او گرفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دوم... تو هرگز و در هیچ شرایطی، مست یا هوشیار، بیمار یا سالم و عاقل یا دیوانه در مورد مزاحمتی که چند روز پیش برای ایلنا بوجود آوردی و احساسهایت برای او با هیچ کس دیگری صحبت نخواهی کرد! حفظ آبرو و پاکدامنی ایلنا برای من ارزش بسیار زیادی دارد و اگر روزی دست بر قضا بشنوم که شخص دیگری در مورد ماجراهای این چند روز اطلاع یافته است گرفتن زندگی تو بهای بسیار کوچکی است که من با کمال میل برای حفظ آبروی دخترم خواهم پرداخت. آیا درس دوم را هم فهمیدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری در حالیکه کاملاً قرمز شده بود لبهایش را گاز گرفت و پس از سکوت کوتاهی به سختی زمزمه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بله آقا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر نفس عمیقی کشید و عدد سه را با انگشتهایش به هنری نشان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- و درس سوم و آخرین درس... این درس فقط از طرف من نیست و به خانم ایزابل کارلسون هم مربوط می شود... اگر آنقدر احمق بودی که خواستی ماجرای امشب را پیگیری کنی و دردسری برای من یا خانم کارلسون بوجود بیاوری او بدون لحظه ای تردید دستور مرگت را صادر می کند... اطمینان دارم که در مورد ایشان و سابقه و رفتارهایشان حکایتهای زیادی شنیده ای. توصیه می کنم که آنها را جدی بگیری و از من بپذیری که ایشان به هیچ عنوان تحمل ایجاد مشکلات را ندارند و هر دردسری را بلافاصله در نطفه خفه می کنند. مطمئن باش که کشتن تو برایش چندان سخت تر از کار امشب نخواهد بود! آیا درس آخر را هم آموختی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری آب دهانش را به سختی فرو داده لب پایینش را از خشم گاز گرفت و به خودش پیچید و بالاخره جواب داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بله آقا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر با خرسندی به پشتی صندلیش تکیه داد و برای لحظات کوتاهی یکی از پاهایش را بر روی دیگری انداخت و با دقت چهرۀ هنری را مطالعه کرد؛ از چهرۀ به شدت آزرده و خشمگین و چشمهای سرکش و پر از نفرت هنری به خوبی معلوم بود که او از وی و تمام تحقیرها و آزارهایی که آن شب بر او رفته بود به شدت بیزار است اما در عمق چشمهای عصبانی هنری ترس، واهمه و اطاعت هم دیده می شدند. والتر با رضایت پوزخند کوچکی زد، دردسرهای آن شبش بی نتیجه و عبث نمانده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر نفس عمیقی کشیده از جایش برخاست و به سوی در به راه افتاد. هنری بی اختیار کمی برگشت تا با نگاهش خروج او را دنبال کند. اما والتر در میان راه ناگهان ایستاد. او برگشت و پشت سر هنری قرار گرفت، دستهایش را بر روی شانه های او گذاشت و طوری خم شد که دهانش کنار گوش هنری قرار گرفت و در حالیکه شانه های هنری را می فشرد و ذره ذره فشار انگشتهایش را بر آنها بیشتر می کرد زمزمه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یک توصیۀ دوستانه.... بهتر است که ما همه این طور وانمود کنیم که هرگز اتفاق مهمی در این چند روز میان ما رخ نداده است... به این ترتیب همۀ ما می توانیم به زندگی عادی قدیم بازگردیم بدون آنکه مجبور به بردوش کشیدن بار سنگین ماجراهای این مدت باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری بدون آنکه حرکتی بکند در سکوت و در حالیکه نفسش را در سینه اش حبس کرده بود به صحبتهای والتر گوش داد. فشار انگشتان والتر بر روی شانه هایش ذره ذره دردناک و آزار دهنده شد، باور کردنی نبود که والتر دانوان در این سن و سال دارای چنین قدرت بدنی بی نظیری باشد! هنری هیچ شکی نداشت که والتر با این حرکت می خواهد قدرتش را به رخ وی بکشد و بی تردید در این کار موفق شده بود؛ او اطمینان داشت که در یک مبارزۀ تن به تن با والتر بازندۀ میدان خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری ناچار سرش را به علامت مثبت تکان داد. والتر که انتظار همین حرکت را می کشید بلافاصله شانه های او را رهاکرده کمرش را راست کرد. او بی درنگ برگشت و به سوی در خروجی حرکت کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پشت در زیرزمین مرد درشت اندامی که قبلاً هم مسئول نگهداری از هنری بود در انتظار والتر بر صندلی چوبیی نشسته بود. با خروج او مرد بلافاصله با احترام از جایش برخاست. والتر ایستاد و آرام رو به مرد گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- با چند نفر دیگر چشمها و دهانش را ببندید، او را داخل درشکه بگذارید و در جایی که گفته بودم رها کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خودش از پله های زیرزمین بالا رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 21:39:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=434</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-434.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجازات (۷)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-433.aspx</link>
<description>والتر نفس عمیقی کشید و ادامه داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نام آن مرد دنیس بود و من چند روز پس از کشته شدن همسرم وی را در لندن یافتم و از جانب یکی از نزدیکانم ترتیبی داده شد که او محاکمه شده به یکی از زندانهای مشهور اطراف لندن منتقل شود... حکم دادگاه دنیس پانزده سال زندان بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر به سوی هنری خم شده با صدایی آرام مثل اینکه راز مخوفی را برای او فاش می کرد گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- وقتی که دنیس آخرین سال محکومیتش در زندان را می گذرانید به طرز اسرارآمیزی با نوشیدن یک لیوان آبجو مسموم و کشته شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر در سکوت در چشمهای وحشتزده و بیتاب هنری نگاه کرد و با پیروزی ترس و درماندگی را در آنها خواند. چند لحظۀ بعد وی آرام سرش را تکان داد و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا شباهتی میان اتفاقی که برای آن مرد افتاد و آنچه که امشب برای خودت پیش آمده است می بینی هنری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری از ترس بی اختیار نفسش را در سینه حبس کرد و کوشید که در صندلیش کمی عقب تر برود... والتر یکبار دیگر خشک و بیروح پوزخند زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- هنری تو با وجود موقعیت بالای اجتماعی و تمام ثروتت بیشتر شبیه به دنیس هستی تا آرتور بیل... تو هم مثل دنیس با حماقت ذاتیت در کاری وارد شده ای که برایت بسیار گران تمام خواهد شد. تو دست به ایجاد مزاحمت ابلهانه ای برای عزیزترین شخص زندگی من زدی و من به هیچ عنوان نمی توانم کوچکترین کوتاهی یا ارفاقی در تنبیهت قائل شوم. آخرین باری که من در یک مسئلۀ مهم کوتاهی کردم برایم به قیمت از دست دادن همسر و فرزندم تمام شد... البته خوشبختانه کشتن تو و فرار از اتهام آن برای من بیشتر کار چند روز فکر و نقشۀ ناقابل است تا نه یا ده سال تلاش مداوم و بی وقفه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دندانهای هنری از ترس کلید شدند و خودش به نفس نفس افتاد. والتر برای مدت کوتاهی با تحقیر و سرگرمی به هنری نگاه کرد، همه چیز بسیار خوب پیش رفته بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر یکبار دیگر به پشتی صندلیش تکیه داده یکی از پاهایش را بر روی دیگری انداخت و از جیب کتش تپانچۀ کوچکی را خارج کرد. نگاه هنری بر روی تپانچه خشک شد و خودش از ترس در صندلیش وا رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر تپانچه را در دستش جابه جا کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اسلحۀ زیبایی است، این طور نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او در انتظار پاسخ نگاه سریعی به هنری انداخت، اما جوان بیچاره طوری وحشت زده و از خود بی خود بود که نمی توانست کلمه ای صحبت کند. والتر مخزن گلولۀ اسلحه اش را گشود و بعد همچنان که تعدادی گلوله از جیب دیگرش خارج می کرد و یکی یکی در جاهای مخصوصشان می گذاشت گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اما مهمترین خاصیت آن این است که هیچ کس نمی داند که من صاحب چنین تپانچه ای هستم... در حقیقت آن را برای موقعی تهیه کرده ام که بخواهم کسی را از پا در بیاورم و بلافاصله وسیلۀ اتکا به جرم را بدون دردسر از بین ببرم... بدون آنکه کسی حتی بداند یا بتواند ثابت کند که چنین وسیله ای در اختیار من بوده است! این روش وقتی بخصوص خوب  و بی نقص عمل می کند که کسی حتی نتواند حضور مرا در محل جرم ثابت کند یا اصولاً ارتباطی میان من و مقتول بیابد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر مخزن گلولۀ تپانچه اش را بست و نفس عمیقی کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- می دانی هنری، در طی سالهایی که من به دنبال آرتور بیل می گشتم همانطور که گفته بودم درسهای فراوانی آموختم و فرصت آشنایی با افراد خاصی را یافتم. یکی از این درسها این بود که از بیست و چهار ساعت شبانه روز حداقل برای بیست و پنج ساعت از آن شاهدهایی داشته باشم که مرا در جای دیگری و مشغول به کار متفاوتی دیده اند. برای مثال در همین لحظه که من و تو در حال صحبت هستیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر سکوت کوتاهی کرده سرش را تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- البته بیشتر من صحبت می کنم و تو گوش می دهی! ولی حتی در همین لحظه من چندین شاهد دارم که حاضرند در هر محکمه ای قسم بخورند که من در عمارت مادرم بخاطر سردرد زودتر به رختخواب رفتم و در تمام طول شب به استراحت پرداخته ام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر سکوت کرده کمی از روی صندلیش برخاست و بدون آنکه نگاهش را از هنری بردارد آن را اندکی عقب تر برد و دوباره بر آن نشست. هنری رنگ پریده و درمانده در انتظار آخرین حرکت اجتناب ناپذیر اما غیر قابل باور والتر در چشمهای وی خیره شد و چشمهای دو مرد در هم گره خوردند، نگاه هنری پر از استیصال و ترس بود و نگاه خونسرد والتر پر از پیروزی و قدرت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرانجام والتر آرام دستش را بالا آورد و لولۀ تپانچه اش را بر روی شقیقۀ هنری نگه داشت... نفسهای هنری به شماره افتادند و خودش با ناامیدی تقلا کرد که از مقابل اسلحۀ والتر کنار برود اما تلاشش به نتیجه ای نرسید و در نتیجه مرد جوان با حالتی مبهوت و با دندانهای کلید شده در صندلیش وا رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر بار دیگر با خونسردی گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من در لندن با خانم بخصوصی دوست هستم... وقتی که ماجرای رفتار تو با ایلنا را برای او تعریف کردم وی بی درنگ پیشنهاد داد که خودش شخصاً ترتیب کشتن تو را بوسیلۀ یکی از عواملش خواهد!... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر نفس عمیقی کشید و لبخند طعنه آمیزی زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اما من مایل نبودم در این مورد مزاحم او شوم و از آن مهمتر می خواستم افتخار این آخرین صحبت دلنشین در مورد ایلنا را با تو داشته باشم و در نتیجه فقط از او خواستم که در به دام انداختنت مرا یاری بدهد!... مطمئنم که می دانی او کیست... و حتماً می دانی که او می تواند به راحتی ترتیب کشته شدن افرادی که باعث بروز دردسر می شوند را بدهد بدون آنکه مشکلی برای خودش بوجود بیاید... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر ماشۀ اسلحه اش را کمی فشرد. هنری بیشتر از این نتوانست تحمل کند و با صدایی لرزان و بریده بریده که به سختی از گلویش خارج می شد التماس کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خواهش می کنم آقا... خواهش می کنم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظه های زمان کشدار و کند در حالتی کابوس وار و غیرواقعی برای هنری می گذشتند... مرگ در یک قدمی او قرار داشت و منتظر ته ماندۀ فشار انگشت والتر دانوان بر ماشۀ تپانچه اش بود تا وی را در اوج جوانی و قدرتش در کام بکشد. فکری در ذهن هنری زنده شد، آیا این نفرین تمام دخترها و زنهایی بود که به دام عشق او افتاده بودند و وی بعد از هوسرانی و سواستفاده از آنها رهایشان کرده بود؟ سرانجام دختر جوانی پیدا شده بود که نه تنها به خواسته های او تن نداده بود و در مقابل عشقش تسلیم نشده بود بلکه او بخاطر ابراز عشق به آن دختر در یک قدمی مرگ قرار گرفته بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قلب هنری تند و دیوانه وار می تپید و نفسش به شماره افتاده بود. وی درمانده و مستاصل در حالیکه دندانهایش از ترس کلید شده بودند احساس کرد بدنش کاملاً بی حس شده است و مقابل چشمهایش سیاهی می رود و ناخودآگاه آنها را بست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 19:58:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=433</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-433.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجازات (۶)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-432.aspx</link>
<description>والتر نفس عمیقی کشید و همچنان که بازوهایش را بر روی سینه اش حلقه می کرد گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من علاقه ای به تعریف داستان مشقتها و اتفاقهای بسیار تلخ و دردناک زندگیم ندارم و بخشی که می خواهم برایت تعریف کنم چیزی نیست که به آن افتخار کنم. به همین خاطر است که در شرایط عادی هرگز مرا در حال صحبت در این مورد نخواهی یافت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر سکوت کوتاهی کرده با دقت چهرۀ بی رنگ هنری را مطالعه کرد. او سپس لبهایش را با زبانش کمی مرطوب کرد و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مطمئنم می دانی که همسر من به دست تعدادی راهزن وحشی که به عمارتم حمله کردند کشته شد و ایلنا هم در همان روز از منزل من ربوده شد. راهزنهایی که به عمارت من حمله کردند پنج نفر بودند، چهار نفر از آنها وارد عمارت شدند و ترتیب اتفاقهای فجیع آن روز را دادند و نفر آخر در بیرون از آن کشیک می داد مبادا من به عمارت بازگردم و برایشان دردسر ایجاد کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر سکوت کوتاهی کرد و نفس عمیقی از سر دلتنگی و خشم کشید. او سپس بار دیگر ادامه داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- سردستۀ این راهزنها مرد بسیار زیرک، حیله گر و جسوری به نام آرتور بیل بود. او علاوه بر کشتن همسرم ترتیبی داد که ایلنا برای همیشه از زندگی من خارج شود و همانطور که می دانی فقط در اتفاقی که بیشتر به یک معجزه شبیه بود من و فرزندم بار دیگر در کنار هم قرار گرفتیم. من از همان روزی که همسر و فرزندم را از دست دادم قسم خوردم که تا از بین بردن یک یک افرادی که به منزلم حمله کرده بودند آرام نگیرم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر به سوی هنری خم شد و با حالتی عصبی و پرنفرت انگشتهایش را مقابل او مشت کرد و فشار داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از آن روز تمام زندگی من، تمام وجود من، هر چه و هر چه که داشتم صرف یافتن و از بین بردن آن کثافتها شد... نه سال تمام من بی وقفه و در هر فرصتی به تمرینهای رزمی و بدنی مشغول بودم تا بتوانم در هنگام برخورد با آن زالوها انتقامم را از آنها بگیرم... نه سال تمام من به هر دری زدم، به هر راهی وارد شدم و با افراد عجیب و رابط های خاصی دوستی کردم تا یک یک آن کثافتها را یافتم و یا با دستان خودم یا به وسیله ای دیگر آنها را یکی پس از دیگری از پا درآوردم!... و فقط خدا می داند که هر بار که شاهد جان کندن و مرگ یکی از آن کفتارها بودم چطور لذت بردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر از خشم لرزید و با حالتی سرکش و وحشی دندانهایش را به شدت بر هم سایید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آخرین نفری که به دست خود من کشته شد و چهارمین مردی که به خانۀ من وارد شده بود خود آرتور بیل بود... او یک روباه واقعی بود، به شدت باهوش، فریبنده و زیرک... آنقدر زیرک که برای یافتن او مجبور شدم تا ایتالیا سفر کنم... ولی حتی او هم نتوانست از چنگ من بگریزد... آخرین صحنه ای که از او بخاطر دارم وقتی بود که طاق باز با خنجری که خودم در سینه اش فرو کرده بودم در اتاق خوابش افتاده بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر به پشتی صندلیش تکیه داد و در سکوت با سرگرمی و لذت به هنری که با رنگ پریده و دهان نیمه باز به او می نگریست نگاه کرد. او سپس بار دیگر سکوت را شکست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- وقتی که چندین ماه پیش ایلنا را دوباره یافتم قسم خوردم که هرگز نگذارم یکبار دیگر فرزندم به اجبار از من جدا شود و کسی او را مورد آزار قرار بدهد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر با حالتی تهدید آمیز به سوی هنری خم شد و از میان دندانهایش گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر حتی شده به قیمت کشتن چندین نفر دیگر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سپس او سکوت کرده به پشتی صندلیش تکیه داد و همچنان که نفسش را در سینه اش حبس می کرد دندانهایش را بر روی هم فشار داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین جملۀ والتر در گوش هنری زنگ زد و او از خود بی خود با نگاهی تازه به والتر دانوان نگریست... او ماجرای زندگی والتر و سرنوشت قاتلین همسرش را جسته و گریخته شنیده بود اما ماجرا به حدی هولناک و آزاردهنده بود که بیشتر به یک افسانه و یا داستان ترسناک و خون آلود می ماند تا حقیقت! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا شنیدن این داستان مخوف از زبان خود والتر که با لذتی بیمارگونه از کشتن قاتلین همسرش صحبت می کرد او را به شدت وحشت زده کرده بود. چهرۀ والتر که حتی با وجود سنش در حالت عادی دلنشین، مردانه و جذاب بود در آن نور کم آنچنان یخ زده، پر کینه و بی رنگ بود که بیشتر شبیه به یک روح وحشی و خشن می نمود تا یک انسان زنده و در نتیجه هنری از ترس لرزید و سرش را به زیر انداخت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتی در سکوت گذشت تا والتر بار دیگر با صدایی آرام اما ترسناک شروع به صحبت کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا نمی خواهی از من بپرسی که سرنوشت نفر پنجمی که به نوعی در مرگ همسرم و ربوده شدن ایلنا دخیل بود چه شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری سرش را بلند کرد و با ناآرامی به والتر نگاه کرد اما جرات نکرد چیزی بگوید. والتر پوزخند معنی داری زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من تمام این داستان را تا امروز برای هیچ یک از نزدیکانم نگفته ام و فقط تو را به شنیدن آن مهمان می کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 00:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=432</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-432.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجازات (۵)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-431.aspx</link>
<description>اگرچه هنری به خوبی می دانست به چه دلیل آن روز به دام والتر دانوان افتاده است اما با شنیدن توضیح وی ناخودآگاه لرزید. چند لحظه بعد او دلش را به دریا زد و از میان دندانهای کلید شده اش زمزمه کرد:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شما به خاطر رفتارتان و ماجرای امشب مجازات خواهید شد آقا... به محض اینکه من آزاد شوم ترتیب بازداشت و محاکمه شدن شما را خواهم داد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; والتر به سوی او خم شد و نگاه بی روح اما خشن و تهدید آمیزش را مستقیم در چشمهای او دوخت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- منظورتان این است که اگر آزاد شوید!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هنری با شنیدن جملۀ کوتاه والتر و نگاه خشک و ترسناکش از ترس منجمد شده در خودش فرو رفت. والتر بار دیگر به پشتی صندلیش تکیه داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من هرگز انتظار نداشته و ندارم که تو هوش و ذکاوتی از خودت نشان بدهی هنری... اما حداقل انتظار دارم بدانی که در شرایط کنونیت در موقعیتی نیستی که بتوانی برای شخصی که زندگی تو را در دست دارد تایین تکلیف کنی و او را تهدید بنمایی!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری از خشم و ناراحتی به خودش پیچید و لبهایش را جوید. والتر پاهایش را بر روی هم انداخته دستهایش را بر روی سینه اش در هم حلقه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بهتر است از اتلاف وقت بیشتر بپرهیزیم و به بحث اصلیمان مشغول شویم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری بدون اینکه صحبتی کند آب دهانش را فرو داده در انتظار صحبتهای والتر سکوت کرد. والتر گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از ماجراها و صحبتهایی که من شنیده و یا شخصاً دیده ام این طور به نظرم می رسد که شما به ایلنا علاقمندید و احساسات زیادی برای او دارید، آیا همین طور است؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری در سکوت با اکراه و نفرت به والتر نگاه کرده با لجبازی و یکدندگی دندانهایش را بر روی هم فشرد و عضلات بدنش را منقبض کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر با بردباری کمی انتظار کشید و بعد آرام و شمرده گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا لازم است یکبار دیگر شرایطتان را برایتان یادآوری کنم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری نفسش را که در سینه اش حبس کرده بود بیرون داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همین طور است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر همچنان که خشک و بی روح به او می نگریست سرش را تکانی داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- و شنیده ام که تا امروز چندین بار به طرق مختلف این موضوع را با ایلنا مطرح کرده اید و خواستار داشتن رابطۀ صمیمانه تر با او شده اید، آیا باز هم همین طور است؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری به سختی آب دهانش را فرو داد... چند ثانیه در سکوت سپری شد و سپس هنری جواب داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- باز هم همین طور است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر به سوی هنری خم شده چشمهای جدی و نافذش را در چشمهای او دوخت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا می توانم بدانم واکنش ایلنا به صحبتها و پیشنهادهای شما چه بوده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری که خوب می دانست بحث به کجا می رود با ناراحتی به خودش پیچید و کوشید که از جواب دادن طفره برود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ایشان اغلب از دادن پاسخ روشن و واضح به من خودداری می کنند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمهای والتر در نور کم درخشیدند و خودش به طرز خطرناکی حتی بیشتر به سمت هنری خم شده در چشمهای او نگریست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- تا جایی که من و همۀ مردان دیگر در مورد خانمها و رفتارشان می دانیم گریختن یک دوشیزۀ جوان از قبول عشق یک مرد به معنی اعلام مودبانۀ عدم علاقۀ او به مرد مورد بحث است، این طور نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهرۀ هنری در هم رفته قرمز شد و خودش با ناراحتی سکوت کرد. والتر که تا همان لحظه هم به سختی خونسردیش را حفظ کرده بود از کوره در رفت و عملاً در صورت هنری با صدای بلند فریاد کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- این طور نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری از این حرکت والتر تقریباً از جایش پرید و در حالیکه به شدت دندانهایش را بر هم می سایید و نفسش را با عصبانیت در سینه حبس کرده بود در چشمهای والتر خیره شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در شهر نورسهمپتن والتر دانوان بخاطر خصوصیاتی مانند قاطعیتش در کار پلیس، دقت فراوانش به امنیت مردم و شهر و برخورد بدون بخشش و تندش با مجرمین معروف بود. به عبارتی وقتی که مسئلۀ کار پلیس و قانون در میان بود والتر در انظار عمومی مردی بدون انعطاف، خشک و جدی بود. قسمتی از این شخصیت بدون بخشش و انعطاف وی وقتی ظاهر می شد که او با فرد خاطی و قانون شکنی رو به رو می شد. بسیاری از افرادی که خواسته یا ناخواسته قانون شکنی کرده و سپس به دست پلیس افتاده بودند و از بخت بدشان بوسیلۀ خود والتر بازجویی شده بودند به اتفاق می گفتند که یکی از سخت ترین قسمتهای بازجویی تحمل نگاههای بسیار جدی، سنگین و در عین حال تحقیر کننده و خشمگین مخصوص والتر دانوان است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهی که حالا والتر بوسیلۀ آن از هنری پذیرایی می کرد بدون شک همان نگاه معروف و بسیار آزاردهنده اش بود. هنری که به وضوح برق نفرت، تحقیر، خشم و انتقام را در چشمهای قهوه ای والتر می دید از خود بی خود نگاهش را از او دزدید و سرش را برگرداند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر یکبار دیگر در حالیکه از خشم نفس نفس می زد به پشتی صندلیش تکیه داد و در سکوت کوشید که بر خودش مسلط شود. چند لحظه بعد او آب دهانش را فرو داد و این مرتبه با لحنی نسبتاً آرام به صحبتش ادامه داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر راستش را بخواهی من هم کوتاهی های خودم را در ماجراهایی که پیش آمده اند دخیل می دانم... من شخصیت از خودراضی، لاابالی و نادان تو را می شناختم و باید مدتها پیش واضح و بی پرده برایت توضیح می دادم که حق نزدیک شدن به ایلنا را نداری اما متاسفانه در این کار کوتاهی کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری با شنیدن حرفهای پر از تحقیر والتر از خشم قرمز شد و بی اختیار برگشته با نفرت و کینه در چشمهای والتر ذل زد. والتر بدون آنکه نگاه گزندۀ هنری کوچکترین اثری بر او داشته باشد به سوی او خم شده در عوض چشمهای قاطع و نافذش را دوباره در چشمهای او دوخت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بهتر است که همین حالا همه چیز را برایت روشن کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر سرش را تکان داده همچنان که به سوی هنری خم شده بود ادامه داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پیش از هر چیز باید قسمتهایی از سرگذشتم را برایت تعریف کنم... مطمئنم که تا امروز داستانها و شایعاتی در مورد زندگی من شنیده ای ولی حدس می زنم هرگز یک نسخۀ منسجم و نسبتاً کامل از آن را نشنیده ای... چون اگر شنیده بودی تصمیمهایت در برخورد با ایلنا بسیار متفاوت می بودند! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 04:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=431</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-431.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجازات (۴)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-430.aspx</link>
<description>هنری گیج و از خود بی خود چشمهایش را کمی گشود و به اطرافش نگاه کرد... صحنه های محو و گنگی مقابل چشمانش حرکت کردند و او با سرگیجه چشمهایش را بست... او نفس عمیقی کشید و کوشید یک بار دیگر بیدار و هوشیار شود. حالا آرام آرام بدن کاملاً کرختش جان می گرفت و از بی حسی خارج می شد... او با ناخرسندی زبانش را اندکی در دهانش چرخانید؛ دهانش طوری خشک و تلخ بود که وی را دچار حالت تهوع نمود.    &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او دوباره سعی کرد و چشمهایش را باز کرد و با شگفتی نگاه کوتاهی به اطرافش انداخت؛ در فضای تاریک بزرگی که به زحمت تنها با یک شمع کوچک که بر روی یک بشکه قرار داشت اندکی روشن می شد او بر روی یک صندلی نشسته بود. هنری گیج و نیمه هوشیار کوشید که دستها و پاهایش را تکان بدهد و از جایش برخیزد اما نتوانست. او لحظه ای درنگ کرد و باز هم یکی دو نفس عمیق کشید و بار دیگر کوشید که حرکت کند و این بار تازه متوجه شد که دستهایش را پشت سرش و پاهایش را در پایین صندلی به هم بسته اند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او مضطرب و وحشت زده تقلا کرد تا خودش را رها کند اما طنابها محکم تر از آن بودند که وی بتواند کوچکترین حرکتی انجام دهد. هنری هراسان کوشید تا بخاطر بیاورد که چرا و چگونه به چنین روزی افتاده است... با کمی فشار به مغز شوک شده اش آرام آرام خاطرات محوی از بازی قماری که هرگز انجام نشده بود را بخاطر آورد... اینکه به کلوپی که اغلب برای شرط بندیهای بزرگ به آنجا می رفت آمده بود، در آنجا با ایزابل کارلسون و دو مرد خارجی ملاقات کرده بود و در آخر شرابی که نوشیده بود... هنری از خشم به خودش پیچید، بدون شک شراب لعنتی مسموم بوده است!  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری گردنش را چرخانید تا به اطرافش نگاه کند... پشت سرش از میان تاریکی پیکرۀ مرد درشت اندامی حرکت کرد و بیرون آمد، هنری برای لحظه ای از ترس و ناباوری بر جایش خشک شد و با رنگ پریده به مردی که به جز چشمهایش تمام چهره اش را به دقت پوشانیده بود و به او می نگریست نگاه کرد. او دقیقه ای بعد به خودش آمد و با خشونت دستور داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- این بازی را هر چه زودتر تمام کنید و این طنابهای لعنتی را باز کنید... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد بدون توجه به دستور هنری در مقابل او ایستاد و با دقت وی را بررسی کرد. هنری بار دیگر با خشم فریاد زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- این کار برایتان به شدت گران تمام خواهد شد... آیا می دانید من که هستم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد بدون اینکه کوچکترین واکنشی به تهدید هنری نشان بدهد از کنار او گذشت و به سمت دیگری رفت. هنری با صدای بلندتر فریاد زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دستها و پاهایم را بازکنید... همین حالا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای باز و بسته شدن دری به گوش هنری رسید، وی برای چند دقیقه که به نظرش چندین ساعت می آمد برجایش نشست و بدون حرکت، گیج و درمانده به راه حلی برای فرار از شرایط ترسناکش اندیشید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند دقیقۀ بعد یکبار دیگر صدای باز و بسته شدن در به گوشش رسید. او بلافاصله برگشت و به سمت صدا نگریست، مرد درشت اندام بار دیگر در حالیکه این مرتبه صندلی چوبیی را با خودش حمل می کرد از دل تاریکی خارج شد و به سوی او آمده صندلی را با فاصله ای اندک مقابل او قرار داد. هنری با شگفتی و استاصال نگاه تلخی به صندلی و به مرد انداخت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اینجا چه می گذرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد در سکوت به سمت در بازگشته از اتاق خارج شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنهایی او این دفعه چندان طولانی نبود. باز هم صدای باز و بسته شدن در آمد و او باز هم برگشت و با خشم آمیخته با ترس به سمت صدا نگاه کرد. صدای پاهای مردانه اما سبک و منظمی در گوشهایش پیچید و از میان تاریکی این بار والتر دانوان با چهره ای به شدت سفت و یخ زده و نگاهی خشک و بیروح خارج شد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری با دیدن والتر نتوانست تعجب و هراسش را کنترل کند و بی اختیار چشمهایش گرد شدند و دهانش باز ماند. والتر برای لحظه ای برجایش درنگ کرده نگاه سردش را در چشمهای او دوخت، مثل اینکه ترس و غافلگیری را به وضوح در چهره و نگاه او خوانده باشد، و سپس بار دیگر به راه افتاد و مقابل او بر صندلی جدید نشست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر دو مرد در چشمهای یکدیگر خیره ماندند و سکوت تلخ و آزاردهنده ای میان آن دو برقرار شد. این والتر بود که سکوت را شکست و با لحنی جدی ولی آرام زمزمه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- وقت بخیر آقای جویس...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهره، نگاه و لحن والتر آنقدر آرام و در عین حال خطرناک و غیرطبیعی بود که هنری نتوانست بر خودش مسلط شود و پاسخی بدهد و در نتیجه یک بار دیگر سکوت بین آنها برقرار شد. والتر دوباره سکوت را شکست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- به شما سلام کردم ... آیا نمی خواهید چیزی بگویید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری به سختی آب دهانش را فرو داد و با صدایی که به زحمت از گلویش خارج می شد گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شما خوب می دانید که من می خواهم چه بگویم... هر چه زودتر مرا آزاد کنید و این بازی را تمام کنید. اصلاً انتظار چنین کار مسخره و کوته فکرانه ای را از شما نداشتم آقای دانوان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر بدون آنکه چشمهای نافذ اما سردش را از چشمهای او بردارد به پشتی صندلیش تکیه داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همۀ ما گهگاه کارهایی می کنیم که به دور از انتظار سایرین و حتی کوته فکرانه است... مثلاً شما در املاک من مزاحم دخترم می شوید و من شما را به قصد تنبیه دست و پا بسته به چنگ می آورم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 20:07:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=430</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-430.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجازات (۳)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-429.aspx</link>
<description>به محض خروج مردها از تالار ایزابل به گوشه ای از آن نگاه کرده با صدایی کمی بلندتر گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همه چیز مرتب است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در گوشۀ نسبتاً تاریکی از تالار و از روی مبلی که به خاطر موقعیتش از جایی که ایزابل ایستاده بود قابل دیدن نبود والتر برخاسته نگاه خونسرد و بردباری به ایزابل و پیکرۀ هنری انداخت و بعد با قدمهایی شمرده و منظم به سوی آنها آمد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او هم از روی احتیاط پیش از  اینکه صحبت کند با نوک انگشتهایش نبض هنری را برای لحظات کوتاهی کنترل کرد و وقتی که از بیهوش بودن او مطمئن شد چشمهای نافذ و جدیش را در چشمهای ایزابل دوخت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یک بار دیگر از کمکت متشکرم ایزابل عزیزم... مثل همیشه همه چیز تمیز و بی نقص انجام شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایزابل به کنار والتر آمد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از اینکه توانستم کمکی کنم خوشحالم عزیزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد نگاه تحقیر آمیزی به بدن بیهوش هنری انداخته پوزخندی زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- هنوز هم نمی توانم باور کنم که این پسرک آنقدر احمق بوده است که برای دختر تو مزاحمت ایجاد کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر آه کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- در حماقت او شکی نیست اما اگر راستش را بخواهی نمی توانم کوتاهی های خودم را هم در این مورد ببخشم... اگر چندین ماه پیش با او برخورد تندتری کرده بودم امروز مجبور نبودم چنین راه حل پر دردسری را در پیش بگیرم و موقعیت تو و خودم را در خطر بیندازم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ایزابل نفس عمیقی کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نگران من نباش والتر... من خوب می دانم که چطور از خودم و موقعیتم نگهداری کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر پیشانی ایزابل را بوسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- می دانم... در هر صورت فکر نمی کنم که اصولاً او بعدها جرات کند که دردسری برای هیچ یک از ما بوجود بیاورد. من تصمیم ندارم که به او آسیبی برسانم، فقط او را می ترسانم... به او می فهمانم که بهتر است موضوع را کاملاً مسکوت بگذارد و پیگیری نکند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر برگشت و دستهایش را دو بار متوالی به هم زد؛ یکی از درهای تالار گشوده شد و چند مرد قوی و درشت اندام وارد تالار شدند و به سوی آنها آمدند. والتر به بدن بیهوش هنری اشاره ای کرده با لحنی خشک و جدی گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- او را ببندید و همانطور که دستور داده بودم از اینجا به زیرزمین ساختمانی که تایین شده است ببرید... من هم تا دقایقی دیگر به سوی آنجا حرکت می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردها به سرعت مشغول بستن دستها، پاها و چشمهای هنری شدند. والتر برای دقایق کوتاهی به آنها نگاه کرد و بعد دستش را پشت کمر ایزابل قرار داده با هم به سمت دیگری از تالار به راه افتادند. ایزابل آرام پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا با من در نوشیدن یک گیلاس شری همراه می شوید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر خندید و به شوخی گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همین حالا مردی به خاطر نوشیدن شرابی که تو به او تعارف کرده بودی بیهوش شده است و تو نوشیدن گیلاس دیگری را به من پیشنهاد می دهی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایزابل بی اختیار به خنده افتاد و والتر هم لبخند زد. اندکی بعد ایزابل خندیدن را متوقف کرده با صمیمیت و احترام خاصی در چشمهای مردانه و خوش فرم والتر نگاه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نگران نباش والتر عزیزم، او بخاطر حماقت و اشتباههایش بیهوش شد و من تا امروز ندیده ام که تو از سر حماقت اشتباهی مرتکب شوی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر نفس عمیقی کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از نظر بالایی که نسبت به من داری و از پیشنهاد نوشیدنیت متشکرم عزیزم. اما باید به زودی برای صحبت با هنری حرکت کنم و بنابراین پیشنهادت را رد می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایزابل دقیقه ای درنگ کرد و بعد بی اختیار والتر را در آغوش گرفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا پس از اینکه کارت را انجام دادی در عمارتم به دیدنم خواهی آمد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر با مهربانی ساده ای ایزابل را کمی فشرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پیش از اینکه به نورسهمپتن بازگردم به دیدنت می آیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای لحظات کوتاهی ایزابل در آغوش والتر باقی ماند؛ گذشت سالها نه تنها از علاقه و احترامش به والتر نکاسته بود بلکه آنها را قویتر و پررنگ تر کرده بود. والتر تنها مردی بود که نه تنها هرگز او و طرز زندگیش را قضاوت نمی کرد و سعی نمی کرد که او را تغییر بدهد، بلکه همیشه با علاقه ای ساده و بی آلایش او را می ستود و جدای از مادیات و علائق جنسی برای دوستی معنویشان ارزش قائل بود. شاید تنها مردی که او و روحیات حقیقیش را آن طور که وی می خواست بدون سانسور می شناخت و در نتیجه او می تواست با تمام وجود در شرایط سخت و دشوار به وی تکیه کند و بر روی یاریش حساب کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایزابل از آغوش والتر که با بردباری و صمیمانه نگهش داشته بود بیرون آمد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مراقب خودت باش عزیزم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر پیشانی او را بوسیده بدون آنکه چیزی بگوید از وی جدا شد.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 04:24:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=429</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-429.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
