<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Lilies of the valley (لی لی های دره)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/</link>
<description>(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 20:07:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مجازات (۴)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-430.aspx</link>
<description>هنری گیج و از خود بی خود چشمهایش را کمی گشود و به اطرافش نگاه کرد... صحنه های محو و گنگی مقابل چشمانش حرکت کردند و او با سرگیجه چشمهایش را بست... او نفس عمیقی کشید و کوشید یک بار دیگر بیدار و هوشیار شود. حالا آرام آرام بدن کاملاً کرختش جان می گرفت و از بی حسی خارج می شد... او با ناخرسندی زبانش را اندکی در دهانش چرخانید؛ دهانش طوری خشک و تلخ بود که وی را دچار حالت تهوع نمود.    &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او دوباره سعی کرد و چشمهایش را باز کرد و با شگفتی نگاه کوتاهی به اطرافش انداخت؛ در فضای تاریک بزرگی که به زحمت تنها با یک شمع کوچک که بر روی یک بشکه قرار داشت اندکی روشن می شد او بر روی یک صندلی نشسته بود. هنری گیج و نیمه هوشیار کوشید که دستها و پاهایش را تکان بدهد و از جایش برخیزد اما نتوانست. او لحظه ای درنگ کرد و باز هم یکی دو نفس عمیق کشید و بار دیگر کوشید که حرکت کند و این بار تازه متوجه شد که دستهایش را پشت سرش و پاهایش را در پایین صندلی به هم بسته اند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او مضطرب و وحشت زده تقلا کرد تا خودش را رها کند اما طنابها محکم تر از آن بودند که وی بتواند کوچکترین حرکتی انجام دهد. هنری هراسان کوشید تا بخاطر بیاورد که چرا و چگونه به چنین روزی افتاده است... با کمی فشار به مغز شوک شده اش آرام آرام خاطرات محوی از بازی قماری که هرگز انجام نشده بود را بخاطر آورد... اینکه به کلوپی که اغلب برای شرط بندیهای بزرگ به آنجا می رفت آمده بود، در آنجا با ایزابل کارلسون و دو مرد خارجی ملاقات کرده بود و در آخر شرابی که نوشیده بود... هنری از خشم به خودش پیچید، بدون شک شراب لعنتی مسموم بوده است!  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری گردنش را چرخانید تا به اطرافش نگاه کند... پشت سرش از میان تاریکی پیکرۀ مرد درشت اندامی حرکت کرد و بیرون آمد، هنری برای لحظه ای از ترس و ناباوری بر جایش خشک شد و با رنگ پریده به مردی که به جز چشمهایش تمام چهره اش را به دقت پوشانیده بود و به او می نگریست نگاه کرد. او دقیقه ای بعد به خودش آمد و با خشونت دستور داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- این بازی را هر چه زودتر تمام کنید و این طنابهای لعنتی را باز کنید... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد بدون توجه به دستور هنری در مقابل او ایستاد و با دقت وی را بررسی کرد. هنری بار دیگر با خشم فریاد زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- این کار برایتان به شدت گران تمام خواهد شد... آیا می دانید من که هستم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد بدون اینکه کوچکترین واکنشی به تهدید هنری نشان بدهد از کنار او گذشت و به سمت دیگری رفت. هنری با صدای بلندتر فریاد زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دستها و پاهایم را بازکنید... همین حالا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای باز و بسته شدن دری به گوش هنری رسید، وی برای چند دقیقه که به نظرش چندین ساعت می آمد برجایش نشست و بدون حرکت، گیج و درمانده به راه حلی برای فرار از شرایط ترسناکش اندیشید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند دقیقۀ بعد یکبار دیگر صدای باز و بسته شدن در به گوشش رسید. او بلافاصله برگشت و به سمت صدا نگریست، مرد درشت اندام بار دیگر در حالیکه این مرتبه صندلی چوبیی را با خودش حمل می کرد از دل تاریکی خارج شد و به سوی او آمده صندلی را با فاصله ای اندک مقابل او قرار داد. هنری با شگفتی و استاصال نگاه تلخی به صندلی و به مرد انداخت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اینجا چه می گذرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد در سکوت به سمت در بازگشته از اتاق خارج شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنهایی او این دفعه چندان طولانی نبود. باز هم صدای باز و بسته شدن در آمد و او باز هم برگشت و با خشم آمیخته با ترس به سمت صدا نگاه کرد. صدای پاهای مردانه اما سبک و منظمی در گوشهایش پیچید و از میان تاریکی این بار والتر دانوان با چهره ای به شدت سفت و یخ زده و نگاهی خشک و بیروح خارج شد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری با دیدن والتر نتوانست تعجب و هراسش را کنترل کند و بی اختیار چشمهایش گرد شدند و دهانش باز ماند. والتر برای لحظه ای برجایش درنگ کرده نگاه سردش را در چشمهای او دوخت، مثل اینکه ترس و غافلگیری را به وضوح در چهره و نگاه او خوانده باشد، و سپس بار دیگر به راه افتاد و مقابل او بر صندلی جدید نشست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر دو مرد در چشمهای یکدیگر خیره ماندند و سکوت تلخ و آزاردهنده ای میان آن دو برقرار شد. این والتر بود که سکوت را شکست و با لحنی جدی ولی آرام زمزمه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- وقت بخیر آقای جویس...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهره، نگاه و لحن والتر آنقدر آرام و در عین حال خطرناک و غیرطبیعی بود که هنری نتوانست بر خودش مسلط شود و پاسخی بدهد و در نتیجه یک بار دیگر سکوت بین آنها برقرار شد. والتر دوباره سکوت را شکست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- به شما سلام کردم ... آیا نمی خواهید چیزی بگویید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری به سختی آب دهانش را فرو داد و با صدایی که به زحمت از گلویش خارج می شد گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شما خوب می دانید که من می خواهم چه بگویم... هر چه زودتر مرا آزاد کنید و این بازی را تمام کنید. اصلاً انتظار چنین کار مسخره و کوته فکرانه ای را از شما نداشتم آقای دانوان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر بدون آنکه چشمهای نافذ اما سردش را از چشمهای او بردارد به پشتی صندلیش تکیه داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همۀ ما گهگاه کارهایی می کنیم که به دور از انتظار سایرین و حتی کوته فکرانه است... مثلاً شما در املاک من مزاحم دخترم می شوید و من شما را به قصد تنبیه دست و پا بسته به چنگ می آورم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 20:07:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=430</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-430.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجازات (۳)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-429.aspx</link>
<description>به محض خروج مردها از تالار ایزابل به گوشه ای از آن نگاه کرده با صدایی کمی بلندتر گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همه چیز مرتب است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در گوشۀ نسبتاً تاریکی از تالار و از روی مبلی که به خاطر موقعیتش از جایی که ایزابل ایستاده بود قابل دیدن نبود والتر برخاسته نگاه خونسرد و بردباری به ایزابل و پیکرۀ هنری انداخت و بعد با قدمهایی شمرده و منظم به سوی آنها آمد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او هم از روی احتیاط پیش از  اینکه صحبت کند با نوک انگشتهایش نبض هنری را برای لحظات کوتاهی کنترل کرد و وقتی که از بیهوش بودن او مطمئن شد چشمهای نافذ و جدیش را در چشمهای ایزابل دوخت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یک بار دیگر از کمکت متشکرم ایزابل عزیزم... مثل همیشه همه چیز تمیز و بی نقص انجام شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایزابل به کنار والتر آمد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از اینکه توانستم کمکی کنم خوشحالم عزیزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد نگاه تحقیر آمیزی به بدن بیهوش هنری انداخته پوزخندی زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- هنوز هم نمی توانم باور کنم که این پسرک آنقدر احمق بوده است که برای دختر تو مزاحمت ایجاد کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر آه کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- در حماقت او شکی نیست اما اگر راستش را بخواهی نمی توانم کوتاهی های خودم را هم در این مورد ببخشم... اگر چندین ماه پیش با او برخورد تندتری کرده بودم امروز مجبور نبودم چنین راه حل پر دردسری را در پیش بگیرم و موقعیت تو و خودم را در خطر بیندازم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ایزابل نفس عمیقی کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نگران من نباش والتر... من خوب می دانم که چطور از خودم و موقعیتم نگهداری کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر پیشانی ایزابل را بوسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- می دانم... در هر صورت فکر نمی کنم که اصولاً او بعدها جرات کند که دردسری برای هیچ یک از ما بوجود بیاورد. من تصمیم ندارم که به او آسیبی برسانم، فقط او را می ترسانم... به او می فهمانم که بهتر است موضوع را کاملاً مسکوت بگذارد و پیگیری نکند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر برگشت و دستهایش را دو بار متوالی به هم زد؛ یکی از درهای تالار گشوده شد و چند مرد قوی و درشت اندام وارد تالار شدند و به سوی آنها آمدند. والتر به بدن بیهوش هنری اشاره ای کرده با لحنی خشک و جدی گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- او را ببندید و همانطور که دستور داده بودم از اینجا به زیرزمین ساختمانی که تایین شده است ببرید... من هم تا دقایقی دیگر به سوی آنجا حرکت می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردها به سرعت مشغول بستن دستها، پاها و چشمهای هنری شدند. والتر برای دقایق کوتاهی به آنها نگاه کرد و بعد دستش را پشت کمر ایزابل قرار داده با هم به سمت دیگری از تالار به راه افتادند. ایزابل آرام پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا با من در نوشیدن یک گیلاس شری همراه می شوید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر خندید و به شوخی گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همین حالا مردی به خاطر نوشیدن شرابی که تو به او تعارف کرده بودی بیهوش شده است و تو نوشیدن گیلاس دیگری را به من پیشنهاد می دهی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایزابل بی اختیار به خنده افتاد و والتر هم لبخند زد. اندکی بعد ایزابل خندیدن را متوقف کرده با صمیمیت و احترام خاصی در چشمهای مردانه و خوش فرم والتر نگاه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نگران نباش والتر عزیزم، او بخاطر حماقت و اشتباههایش بیهوش شد و من تا امروز ندیده ام که تو از سر حماقت اشتباهی مرتکب شوی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر نفس عمیقی کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از نظر بالایی که نسبت به من داری و از پیشنهاد نوشیدنیت متشکرم عزیزم. اما باید به زودی برای صحبت با هنری حرکت کنم و بنابراین پیشنهادت را رد می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایزابل دقیقه ای درنگ کرد و بعد بی اختیار والتر را در آغوش گرفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا پس از اینکه کارت را انجام دادی در عمارتم به دیدنم خواهی آمد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر با مهربانی ساده ای ایزابل را کمی فشرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پیش از اینکه به نورسهمپتن بازگردم به دیدنت می آیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای لحظات کوتاهی ایزابل در آغوش والتر باقی ماند؛ گذشت سالها نه تنها از علاقه و احترامش به والتر نکاسته بود بلکه آنها را قویتر و پررنگ تر کرده بود. والتر تنها مردی بود که نه تنها هرگز او و طرز زندگیش را قضاوت نمی کرد و سعی نمی کرد که او را تغییر بدهد، بلکه همیشه با علاقه ای ساده و بی آلایش او را می ستود و جدای از مادیات و علائق جنسی برای دوستی معنویشان ارزش قائل بود. شاید تنها مردی که او و روحیات حقیقیش را آن طور که وی می خواست بدون سانسور می شناخت و در نتیجه او می تواست با تمام وجود در شرایط سخت و دشوار به وی تکیه کند و بر روی یاریش حساب کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایزابل از آغوش والتر که با بردباری و صمیمانه نگهش داشته بود بیرون آمد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مراقب خودت باش عزیزم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر پیشانی او را بوسیده بدون آنکه چیزی بگوید از وی جدا شد.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 04:24:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=429</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-429.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجازات (۲)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-428.aspx</link>
<description>ایزابل کارلسون با ژستی مردانه و متکی به نفس با آنها دست داد و بر سر میز نشست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از اینکه شما را در انتظار گذاشتم واقعاً عذر می خواهم آقایان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری با کنجکاوی به او نگاه کرد؛ لباسهای بسیار فاخر و زیبا و جواهرات بسیار گرانقیمت و ارزشمند وی ستودنی بودند. او تا آن روز بارها در مورد این زن و زیرکی و هوشش و همین طور در مورد امپراطوری سیاهش داستانهایی شنیده بود، جالب بود که چگونه یک زن عامی و متوسط با تکیه بر ذکاوت بی نظیرش به چنین ثروت و شکوهی رسیده بود. عجیب اینجا بود که با وجود آنکه همه در مورد سوابق این زن اطلاع داشتند اما بخاطر ترس از او از ایجاد هر نوع مزاحمت برایش و حتی صحبت آشکار و بی پرده در مورد وی خودداری می کردند. شایع بود که او در مورد بسیاری از خانواده های سرشناس بریتانیا و اروپا و حتی خانواده های سلطنتی اسرار سیاهی را می دانست که به بهای مخفی و مسکوت نگهداشتن آنها از تمام مزاحمتهایی که افراد قدرتمند این خانواده ها ممکن بود برایش بوجود بیاورند می گریخت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایزابل اشاره ای به خدمتکاری که او را تا کنار میز راهنمایی کرده بود کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نوشیدنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدمتکار تعظیمی کرده بی درنگ میز را ترک کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردها به احترام ایزابل که سیگار نمی کشید یکی پس از دیگری سیگارهایشان را خاموش کردند. ایزابل دست ورقی که بر روی میز قرار داشت را برداشت و آن را بر زد. خدمتکاری که برای آوردن نوشیدنی رفته بود با سینی نقره و چهار گیلاس کریستال بسیار نفیس در آن بازگشته با احترام گیلاسها را مقابل آنها گذاشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایزابل دست ورق را بر روی میز گذاشته با سرگرمی گیلاسش را برداشت آن را کمی با حالت دایره وار مخصوصی تکان داد و بعد با احترام بالا برد. سه نفر دیگر هم به دنبال او گیلاسهایشان را بالا برده تکان کوچکی دادند. ایزابل گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- به امید یک بازی خوب..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد هر چهار نفر کمی از شراب مرغوبی که در گیلاسهایشان بود را چشیدند. ایزابل گیلاسش را بر میز گذاشته دست ورق را برداشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر اجازه بدهید شروع می کنیم آقایان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اعلام موافقت رقبایش ایزابل بار دیگر مشغول بر زدن ورقها شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری با دقت به حرکتهای سریع و ماهرانۀ دستان ایزابل نگاه کرد، تماشای دستهای ایزابل سرگرم کننده و حتی مسحور کننده بود. ایزابل بر زدن ورقها را تمام کرده مشغول تقسیم آنها شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری احساس کرد که عرق سردی بر پیشانیش می نشیند و دستهایش یخ کرده اند. او بی اختیار پیش از آنکه ورقهایش را از روی میز بردارد گیلاسش را برداشته جرعه ای دیگر از آن نوشید تا شاید آرامشش را بازیابد. او سپس ورقها را از روی میز برداشته با دقت به آنها نگاه کرد... برای یک لحظه اتفاق عجیبی برایش افتاد، سرش به شدت گیج رفت و مقابل چشمهایش سیاه شدند! هنری با شگفتی نگاهش را از روی ورقها برگرفته گیج و مبهوت به اطرافش نگریست و خودش را تکانی داد... در کمال ناخرسندیش حتی عضلات بدنش اندکی کرخت بودند و لحظه به لحظه بی حس تر می شدند... فکر ترسناکی در ذهن هنری جرقه زد؛ او مسموم شده بود! هنری در آخرین تلاشش کوشید که از جایش برخیزد و بگریزد اما عضلات بدنش هیچ حرکتی نکردند و او بیهوش بر روی میز افتاد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایزابل و دو مرد دیگر با خونسردی بدون اینکه از جاهایشان حرکتی بکنند به بدن بیهوش هنری نگریستند. سپس ایزابل دستش را بالا برده اشاره ای به خدمتکارهایش کرد. یکی از خدمتکارها به سرعت جلو آمد و نبض هنری را از روی رگ گردنش کنترل کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- او بیهوش است خانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایزابل از جایش برخاست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- عالیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دنبال او دو مرد دیگر هم به سرعت از جاهایشان برخاستند. ایزابل لبخند کوچکی به آن دو زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از کمک امروزتان بسیار متشکرم آقایان... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او سپس همچنان که رو به آن دو صحبت می کرد به یکی دیگر از خدمتکارها اشاره کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- جاسپر شما را به اتاقی راهنمایی می کند تا لباسهایتان را عوض کنید و لباسهای خودتان را بپوشید و بعد از آن مباشر من مبلغی که قرار بود را به شما خواهد پرداخت... توصیه می کنم که همانطور که قرار بود بریتانیا را هر چه زودتر ترک کنید و به کشورهای خودتان بازگردید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردها هر دو تعظیمی کرده از ایزابل خداحافظی کردند و به دنبال جاسپر به راه افتادند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 18:43:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=428</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-428.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجازات (۱)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-427.aspx</link>
<description>اندکی پس از غروب خورشید هنری در مقابل در ورودی ساختمان نسبتاً کوچک اما نوسازی در یکی از محله های متوسط لندن از کالسکه ای که کرایه کرده بود پیاده شد. او با بی تفاوتی به نمای ساختمان نگریست و بعد به سوی ورودی آن حرکت کرد. تا آن روز چندین بار دیگر هم به این مکان آمده بود، در حقیقت خانۀ مذکور یک کلوپ مردانۀ غیر رسمی و خصوصی بود که مردان بسیار متمول و ثروتمند برای تفریحهایی مانند قمار، نوشیدن مشروب و گذراندن وقت با یکدیگر به آنجا می آمدند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روز هنری برای قمار با سه نفر دیگر، دو مرد و یک زن، به آنجا آمده بود. علاقۀ زیاد هنری به قمارهای بزرگی که در این خانه انجام می شدند تا آن روز چندین بار دیگر هم او را به آنجا کشانیده بود و همین موضوع باعث رنجش پدرش و سایر افراد نزدیک خانواده اش از او می شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدرش اغلب طرز رفتار او را بی بندوبار می خواند و آن دو در این مورد با هم مشاجره هایی داشتند. در آخر هر مشاجره پدرش با پند و اندرز از او می خواست که خودش را در ملاعام و در جمع اشراف دیگر کنترل کند و باعث بی آبرویی خانواده و نام جویس نشود. پدرش بخصوص نگران این بود که او با قمارهای بی حساب و سنگینش ثروت خودش و حتی خانواده را بر باد بدهد و به همین دلیل به شدت با حضور او در مکانهایی مانند این ساختمان مخالف بود. به همین خاطر بود که او آن روز به صورت مخفیانه و با کرایه کردن کالسکه ای ناشناس به آنجا آمده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  هنری پشت در ساختمان کلاهش را برحسب عادت بر سرش مرتب کرد و در زد. دقیقه ای بعد مرد خدمتکار میانسالی با لباسهای رسمی در را به روی او گشود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوش آمدید آقا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری وارد ساختمان شده همچنان که کلاه، دستکشها و پالتویش را بیرون می آورد و به دست خدمتکار می داد با سرگرمی نگاه سریعی به اطرافش کرد. فضای داخل خانه تفاوت فاحشی با بیرون آن داشت؛ داخل ساختمان به طرز چشمگیری مجلل، پر شکوه و زیبا بود. وسایل تزئینی گرانقیمت و نفیس داخلی ساختمان یک تالار مخصوص بازی و سرگرمی مردانه که با سلیقه ای بسیار عالی طراحی و مبله شده بود را بوجود آورده بودند که با کله ها و شاخ های خشک شدۀ حیوانات وحشی شکار شده بر دیوارها و پوستهای زیبای دباغی شدۀ بعضی از آنها بر روی مبلها و زمین تالار اصلی و تعدادی تفنگهای خوش ساخت و با ارزش در گوشه و کنار تالار کامل شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری به سوی خدمتکار که مشغول مرتب کردن پالتو و کلاه او بر روی یک چوب رختی بود برگشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا همه اینجا هستند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدمتکار که کارش را تمام کرده بود تعظیم مودبانه ای به او کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- همه به جز یک نفر آقا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد اشارۀ مودبانه ای به هنری کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- لطفاً از این طرف.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; او پشت سر خدمتکار از میان تالار گذشت. در یکی از گوشه های تالار پشت یک میز دو مرد دیگر با لباسهای خوش دوخت و فاخر نشسته بودند و هر دو مشغول کشیدن سیگار بودند. هنری با کنجکاوی آن دو را بررسی کرد، یکی از مردها احتمالاً همسن او بود و دیگری به مراتب مسن تر می نمود و هر دو چهره های غیر بریتانیایی داشتند. خدمتکار در کنار میز ایستاد و با ادب تعظیم کرده او را به دو مرد دیگر معرفی کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردها هر دو به احترام او از جایشان برخاستند و یکی پس از دیگری با او دست داده هر دو به زبان انگلیسی اما با لهجه های بیگانه به او روز بخیر گفتند. خدمتکار هر یک از مردها را نیز معرفی کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آقای توماس بونت (۱)... و آقای مایکل بائر(۲). &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری همانطور که بر جایش می نشست گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از ملاقاتتان خوشبختم آقایان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او سپس به خدمتکار اشار کرد و خدمتکار تعظیمی کرده از کنار میز آنها دور شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنری هم به نوبۀ خود سیگاری روشن کرده با دو مرد دیگر مشغول صحبت شد. مرد جوان تر، توماس بونت، یک تاجر فرانسوی و از اهالی لیون (۳) فرانسه بود و مرد مسن تر یکی از اشراف زاده های ساکن شهر مونیخ (۴) آلمان بود و هر دو قرار بود برای مدت کمی در لندن بمانند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند دقیقۀ بعد آنها متوجه زن میانسالی شدند که به دنبال یکی از خدمتکارها به سوی میز آنها می آمد. زن به کنار میز رسید و خدمتکار طبق معمول او را معرفی کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خانم ایزابل کارلسون، آقایان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(۱) Thomas Bonnet&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(۲) Michael Bauer&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(۳) Lyon&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(۴) Munich&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 21:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=427</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-427.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهارتهای تازه (۴)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-426.aspx</link>
<description>ایلنا با خجالت پیشانی و چشمهایش را مالید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اریک می توانم بدانم چرا برای من چیستان طرح می کنید؟ می توانستید از اول به جای اشاره های ناواضح همین حرف را به من بزنید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک خندید: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بخاطر اینکه باید بیاموزی که مثل یک شمشیرباز فکر کنی و در موقعیتهای مهم تصمیم بگیری... من همیشه در کنارت نخواهم بود تا استراتژیها و تاکتیک های لازم را برایت دیکته و معنی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی با اندوه زانوهایش را در آغوشش جمع کرد و آه کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- متاسفم که شما را در همین اولین جلسه ناامید کردم اریک... اما امشب افکارم مشوشتر از این هستند که بتوانم استراتژیهای شمشیربازی را از روی اشاره های گنگ شما کشف کنم و بیاموزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک بی اختیار مقابل ایلنا بر زمین نشست و او هم به تقلید از لی لی زانوهایش را در میان بازوهایش گرفت. لی لی با چهره ای گرفته و رنگ پریده به اریک نگاه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا فکر می کنید سفر امروز پدر به لندن ارتباطی با سفر هنری جویس به آنجا دارد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک لحظه ای مکث کرد و با تردید و دودلی به ایلنا نگاه کرد. لحظه ای بعد او نفس عمیقی کشید و سکوت را شکست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- لی لی دوست داری چه پاسخی بشنوی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا آه کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- حقیقت را... لطفاً.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اریک سرش را تکان داد و نگاه نافذ و عمیقش را در چشمهای ایلنا دوخت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من فکر می کنم که سفر پدر به لندن فقط و فقط به سفر هنری ارتباط دارد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی از اضطراب در خودش فرو رفت و رنگش کمی پرید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا پدر چیزی در این مورد به شما گفتند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اریک سرش را به علامت نفی تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بعد از بیشتر از بیست سال زندگی در کنار پدر آنقدر او را می شناسم که دلیلهایی مانند &quot; ملاقات با یک شریک تجاری&quot; را باور نکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی هراسان و درمانده به خودش پیچید و  لبش را گاز گرفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خداوندا... واقعاً نگران او و سلامتیش هستم. اگر اتفاقی برایش در این سفر بیفتد هرگز نمی توانم خودم را ببخشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک با مهربانی پشت دست لی لی را با نوک انگشتهایش نوازش کرد و با لحنی صمیمی گفت: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ایلنا نمی خواهم با مزخرفاتی مثل &quot;همه چیز خوب پیش خواهد رفت&quot; وقتت را بگیرم... فقط می گویم که پدر بسیار زیرک و باتجربه است و خودش را با بی احتیاطی در خطر نخواهد انداخت. من اعتماد زیادی به او دارم و به همین خاطر سعی می کنم از نگرانی بیش از اندازه بپرهیزم. توصیه می کنم که تو هم به او اعتماد داشته باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا به سختی لبخند زد و سرش را با درماندگی به طرفین تکان داد. اریک که متوجه اضطراب و درماندگی او شده بود کوشید که او را کمی بخنداند. او به شوخی پوزخندی زد و با طعنه گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر راستش را بخواهی با در نظر داشتن سابقۀ پدر من بیشتر نگران سلامتی هنری هستم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی با شنیدن این جمله بی اختیار خندید. او سرش را بلند کرد و در چشمهای اریک نگاه کرد، در چشمهای مرد جوان گرما، محبت و صمیمیت ویژه و شیرینی وجود داشت که به او نیرو بخشید و آرامش داد. اریک کوشید که موضوع بحث را کمی عوض کند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- برای من عجیب است که با وجود اینکه تربیت شما در هندوستان مانند بردارهایتان بوده است پابه پای آنها شمشیربازی نیاموختید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا سرش را تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- در ابتدا من هم واقعاً دوست داشتم که همپای آنها شمشیربازی بیاموزم. اما خانم و آقای رادفورد به این نتیجه رسیده بودند که رفتار و پرورش من تا همین جا هم بیش از آنچه که باید پسرانه و به دور از شیوۀ تربیت یک دوشیزۀ جوان است و به شدت با این خواستۀ من مخالفت کردند. من هم پس از مدتی دست از اصرار کشیدم و به برنامه های خودم مشغول شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک لبخند کوچکی زد و سرش را به علامت فهمیدن تکان داد. او سپس گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من از اینکه به شما شمشیربازی بیاموزم بسیار خوشحال می شوم لی لی و فکر می کنم آموختن آن روش مناسبی برای بالا بردن قدرت بدنیت خواهد بود. اما استفاده از شمشیر روش خوبی برای دفاع شخصی نیست، اگر دوست دارید که بتوانید از خودتان در موقعیتهای خطرناک دفاع کنید بهتر است فنون دفاع شخصی را بیاموزید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا با استفهام به اریک نگاه کرد، اما جرات نکرد که از او برای آموختن فنهای دفاع شخصی هم کمک بخواهد و در عوض گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چطور می توانم این فنها را بیاموزم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمهای اریک درخشیدند و خودش با لحنی جدی جواب داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر دوست داشته باشید من می توانم در کنار شمشیربازی تعدادی از فنهای مهمتر را به شما یاد بدهم و بعد اگر هنوز هم مایل بودید به یادگرفتن فنون جزئی تر می پردازیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا با قدردانی لبخند مهربان و شیرینی به اریک زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نمی دانم چطور از محبتهایت تشکر کنم اریک عزیز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک هم با لبخندی پاسخ ایلنا را داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- لازم به تشکر نیست، اطمینان داشتن از سلامتی و امنیت تو پاداش بزرگی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن دو برای لحظه های کوتاهی در سکوت در چشمهای یکدیگر نگاه کردند. اندکی بعد ایلنا از جایش برخاست و اریک نیز به دنبال او بر پاهایش ایستاد. ایلنا در مقابل اریک کمی بر زانوهایش خم شد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- فکر می کنم امشب به اندازۀ کافی تمرین کرده ام. اگر اجازه بدهید من به اتاقم باز می گردم و شما را تنها می گذارم تا اگر دوست دارید به تمرینهای خودتان بپردازید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک که دوست نداشت از لی لی جدا شود با دودلی پا به پا شد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من هم ترجیح می دهم به اتاقم بازگردم. اگر دوست داشته باشی تو را تا مقابل اتاقت همراهی می کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا لبخندی زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوشحال می شوم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک شمشیرها را از زمین برداشته به جاهایشان باز گرداند و سپس هر دو نفر شانه به شانۀ یکدیگر به سوی پلکان زیرزمین به راه افتادند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 03:48:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=426</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-426.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهارتهای تازه (۳)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-425.aspx</link>
<description>ایلنا به جای سابقش برگشت و یکبار دیگر گارد گرفت. او این بار مکث طولانی تری کرد و در یک موقعیت مناسب که اریک شمشیرش را کمی پایین آورد بار دیگر به او حمله کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک این بار در مقابل او ایستاد، شمشیرش را به سرعت بالا آورد و با آن شمشیر لی لی را متوقف کرد... سپس مرد جوان با سرعت و قدرت فوق العاده ای در یک حرکت نیم دایره ای شمشیر خودش و به همراه آن دست و شمشیر لی لی را پایین آورد و پیش از آنکه ایلنا بتواند حرکتی بکند در نیم دایرۀ دیگری شمشیرش را بالا آورده کنار گردن او قرار داد!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این حرکت اریک رنگ صورت لی لی ابتدا از ترس سفید و لحظه ای بعد از خجالت به شدت قرمز شد. اریک آرام زمزمه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نباید یک اشتباه را دوبار انجام بدهی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی با ناراحتی به خودش پیچید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اما من سعی کردم که موقعیت بهتری را برای حمله انتخاب کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک خندید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- استراتژی در شمشیربازی همانقدر مهم است که مهارت و سرعت... پیش از حمله ات خوب فکر کن و شانست را برای شکست دادن من بسنج.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا بار دیگر به جای سابقش برگشت و با حالتی قاطع و راسخ گارد گرفت، تصمیم داشت که این بار با دقت تمام حمله کند. او در حالیکه با خونسردی کامل در چشمهای اریک خیره شده بود چندین نفس عمیق کشید، شمشیرش را محکم در دستش فشرد و بعد به اریک حمله کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کمال ناخرسندی ایلنا صحنه دقیقاً مانند بار قبل پیش رفت؛ اریک محکم و استوار بر جایش ایستاد، شمشیرش را به سرعت بالا آورد و ضربۀ او را به راحتی در هوا متوقف کرد و بعد با چالاکی و قدرت شمشیر و دست وی را به همراه شمشیر خودش پایین آورد. با این تفاوت اصلی که این بار مرد جوان به جای اینکه دوباره شمشیرش را بالا بیاورد با یک حرکت قوی دستش او را محکم به عقب راند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی که به هیچ عنوان انتظار چنین حرکتی را نداشت با ضربۀ دست سنگین اریک عملاً به عقب پرتاب شده تعادلش را از دست داد و محکم از پشت بر زمین خورد. ایلنا از درد چشمهایش را بست و نالۀ خفه ای کرد، همه چیز طوری سریع اتفاق افتاده بود که او به شدت گیج و مبهوت شده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظه ای بعد ایلنا چشمهایش را گشود و با آزردگی به اریک نگاه کرد، ظاهراً اریک هم نتوانسته بود چنین نتیجه ای را برای ضربه اش پیش بینی کند زیرا بی حرکت در همان حالت سابقش بر جایش ایستاده بود و با دهان باز و چشمهای متعجب به او نگاه می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک بی درنگ به خودش آمد و با نگرانی به سمت او دویده کنارش زانو زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خدای من... ایلنا واقعاً متاسفم... آیا آسیب دیده ای؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا با لحنی شگفت زده و ناراحت پاسخ داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نه... چرا مرا این طور زمین زدید؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک از خجالت قرمز شد، او بلافاصله دستش را پشت کمر ایلنا گذاشته به او کمک کرد تا خودش را صاف کند و من من کنان گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر راستش را بخواهی می خواستم تو را بخاطر سه مرتبه تکرار یک اشتباه کمی تنبیه کنم... اما باید اعتراف کنم که بعد از سالها شمشیربازی با پدر و مردهای دیگر تخمین مناسبی از وزن و قدرت بدنیت نداشتم و ناخودآگاه دستم را بسیار محکم تر از آنچه که باید تکان دادم؛ بخاطر این اشتباهم جداً از تو عذر می خواهم لی لی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا با ناباوری به صحبتهای اریک گوش داد و بعد با خجالت پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- می توانم بدانم اشتباهی که مرا لایق چنین تنبیهی کرد چه بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک نفس عمیقی کشید و با مهربانی در چشمهای زیبا اما غمگین لی لی نگاه کرد و از فکر اینکه به خاطر رفتار او ایلنای عزیزش ناراحت شده است دچار عذاب وجدان شد. او به زودی بر خودش مسلط شده پاسخ داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- به تو گفته بودم که حرکت اول بسیار مهم است... و گفته بودم که پیش از حمله ات باید خوب فکر کنی و شانست را برای شکست دادن من بسنجی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی اعتراض کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من هم سعی کردم که به توصیۀ شما عمل کنم.... اما من هیچ شانسی برای شکست دادن شما نداشتم و بنابراین ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک با لحنی جدی و چهره ای گرفته جملۀ ایلنا را برید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پس نباید اولین حمله از جانب تو می بود! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی که انتظار چنین پاسخی را نداشت در سکوت برای لحظاتی به چهرۀ جدی اریک نگریست و بعد در حالیکه گونه هایش کاملاً گل انداخته بودند سرش را با ندامت پایین انداخت. اریک این بار با لحنی آرام تر و مهربان تر ادامه داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- لی لی عزیزم اگر مهارت و قدرت حریفت بیشتر از تو است یا حدس می زنی که این طور باشد نباید اولین حمله از جانب تو صورت بگیرد... چون نه تنها چیزی بدست نخواهی آورد بلکه ممکن است به راحتی جانت را ببازی! در عوض اجازه بده که حریفت اولین حمله را انجام بدهد، به این ترتیب به او شانس اشتباه کردن را خواهی داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 16:29:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=425</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-425.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهارتهای تازه (۲)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-424.aspx</link>
<description>اریک لبخند کوچکی به او زد و آرام گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پاسخ سوالم را ندادی!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا نفس عمیقی کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از آنجا که کسی در زیرزمین نبود برای ورزش به اینجا آمده بودم... متاسفم اگر مزاحم برنامۀ تمرین شما شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او پا به پا شد و با خجالت آمیخته با کنجکاوی زمزمه کزد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- فکر می کردم که شما امشب را به رسیدگی به کارهایتان اختصاص می دهید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک سرش را تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چند کار مهمترم را تمام کردم و خسته تر از آن بودم که کار جدیدی را شروع کنم... در نتیجه برای ورزش به اینجا آمدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی لبش را با نارضایتی گاز گرفت؛ از اینکه اریک با این سر و وضع غافلگیرش کرده بود راضی نبود. اریک نگاه دیگری به سرتا پای او انداخت و پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چه مدت است که برای تمرین به اینجا می آیی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا به خودش پیچید و دندانهایش را بر هم سایید. او از زیر چشم نگاهی به اریک انداخت، مرد جوان همچنان در انتظار پاسخ سوالش با بردباری انتظار می کشید. لی لی به ناچار جواب داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دو یا سه شب...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک آه کشید و با دقت به او نگریست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- فکر می کنم ترجیح می دادی که کسی متوجه تمرینهایت نشود، این طور نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی یکبار دیگر به خودش پیچید و به زحمت به اریک لبخند زد. او سپس شمشیر را به قفسه برگرداند و به نشانۀ احترام سرش را کمی خم کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر اجازه بدهید شما را تنها می گذارم تا به تمرینهایتان بپردازید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا بلافاصله بر روی پاشنه هایش چرخید و به سوی پلکان عمارت به راه افتاد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک از پشت سر او را صدا زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر دوست داشته باشید می توانم در یاد گرفتن فنون شمشیربازی به شما کمک کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا بی اختیار ایستاد و به سختی آب دهانش را فرو داد. او سپس برگشت و با دودلی و تردید به اریک نگاه کرد؛ مرد جوان با خونسردی همیشگیش ایستاده بود و در انتظار پاسخ او را نگاه می کرد. وسوسۀ آموختن حرفه ای و منظم شمشیربازی در دل ایلنا چنگ انداخت و او از خود بی خود دو قدم به سوی اریک بازگشت. اریک یکبار دیگر شمشیری که برای ایلنا انتخاب کرده بود را برداشته به سوی او دراز کرد. ایلنا با تردید و خجالت به اریک نگاه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از پیشنهادتان متشکرم اریک، اما واقعاً دوست ندارم وقت شما را بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اریک سرش را تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من همیشه از اینکه کمکی به شما بکنم خوشحال می شوم لی لی عزیز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا پس از مکث کوتاهی دستش را دراز کرده شمشیر را از اریک گرفت. اریک چشمهای دقیقش را در چشمهای ایلنا دوخت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پیش از هر چیز می توانم بپرسم چرا مایلید شمشیربازی بیاموزید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی سرش را پایین انداخته در حالیکه گونه هایش کاملاً گلگون شده بودند زمزمه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چون نمی خواهم مانند یک بره بی دفاع، ضعیف و تسلیم باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک بدون آنکه جملۀ دیگری بر زبان بیاورد برگشت تا شمشیری برای خودش انتخاب کند. اما در پشت ظاهر بی تفاوت و خونسردش قلبش با خشم و نفرت شروع به تپیدن کرد، فکر رفتاری که هنری در جنگل با لی لی عزیزش کرده بود و صدمه هایی که به فکر و روح معشوقۀ دوست داشتنیش وارد کرده بود او را بار دیگر از خشم دیوانه کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک نفس عمیقی کشید تا بر خودش مسلط شود. او سپس شمشیر خاصی که کاملاً کند بود را برداشته برگشت و به سوی قسمتی از زیر زمین که مخصوص تمرین شمشیربازی بود رفت و به لی لی نیز اشاره کرد تا به وی ملحق شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا همچنان که بارها در مبارزه های میان پدرش و اریک دیده بود مقابل اریک در فاصلۀ مناسبی ایستاد و شمشیرش را به علامت احترام بالا برده سرش را کمی در مقابل او خم کرد و اریک نیز با همان حرکت پاسخ او را داد. لی لی سپس بار دیگر به تقلید از پدرش گارد گرفت، اریک نیز مانند همیشه اش گارد گرفته شمرده و آرام گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- در شمشیربازی اولین حمله یکی از مهمترین حرکتها است، بنابراین موقعیتت را به خوبی بررسی کن و از حملۀ عجولانه و بی پشتوانه بپرهیز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا سعی کرد به دقت به توصیۀ اریک عمل کند؛ او چند ثانیه درنگ کرد، شمشیرش را در دستش جابه جا کرد و با دقت به اریک که با خونسردی او را زیر نظر داشت نگاه کرد و سپس با یک حرکت سریع به سوی اریک حمله کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر حرکت ایلنا به نظر خودش سریع بود عکس العمل اریک به مراتب سریع تر از او بود، مرد جوان با سرعت شگفت انگیزی قدمی به کنار برداشت و از سر راه ایلنا کنار رفت... لی لی که اصلاً انتظار چنین واکنش ساده اما سریعی را نداشت بدون اینکه بتواند توقف کند از مقابل اریک گذشت و دو سه قدم بعد از جایی که اریک قبلاً آنجا ایستاده بود توقف کرد. پیش از اینکه او بتواند بچرخد اریک با یک حرکت سریع با نوک شمشیرش ضربۀ کوچکی میان دو کتف او زد و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر این یک مبارزۀ واقعی بود همین ضربه تو را از پا در آورده بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا از تعجب برجای خودش خشک شد و نفسش را در سینه اش حبس کرد. لحظه ای بعد او با خجالت برگشت و به اریک نگاه کرد. اریک سرش را تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا فهمیدی اشتباهت کجا بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی آه کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- فکر می کنم در اولین حمله ام بیش از اندازه عجول بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک سرش را به نشانۀ تایید تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بسیار عالیست... فراموش نکن که مهارت و سرعت من در شمشیربازی بسیار بیشتر از تو است. یکبار دیگر به جایت برگرد تا تمرین کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 03:25:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=424</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-424.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهارتهای تازه (۱)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-423.aspx</link>
<description> کمی پس از صرف شام در زیرزمین عمارت ایلنا تعداد اندکی از چراغها را روشن کرده بود، یکی از شمشیرهای موجود را انتخاب کرده و مشغول تمرین شمشیربازی بود. او سه شب بود که هر شب پیش از خواب به صورت مخفیانه برای تمرین به زیر زمین می آمد و می کوشید که بعضی از فنون رایج و ساده ای که بارها دیده بود که پدرش، اریک یا اسکات در حین تمرین انجام می دهند را تقلید کند اما پیشرفت چندانی در این زمینه نکرده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن شب از آنجا که پدرش صبح همان روز برای ملاقات با یکی از شرکای تجاریش راهی لندن شده بود و اریک هم بلافاصله پس از شام برای رسیدگی به تعدادی از کارهایش به اتاقش بازگشته بود او تصمیم گرفته بود که زودتر از شبهای قبل برای تمرین بیاید. لی لی با نگرانی به سفر پدرش به لندن اندیشید؛ آن طور که او شنیده بود هنری پیش از ظهر روزی که او را در جنگل غافلگیر کرده بود، احتمالاً برای دور بودن از خانوادۀ دانوان و بخصوص والتر، به لندن سفر کرده بود و او حالا نمی توانست فکر اینکه پدرش در اصل برای یافتن هنری به لندن سفر کرده است را از ذهنش بیرون کند.   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی دست از تمرین کشید و همچنان که سر شمشیرش را بر زمین تکیه می داد ایستاد تا نفسی تازه کند. او با ناراحتی مچ راستش را مالید، سنگینی شمشیر مچ آسیب دیده اش را آزار می داد. لی لی با ناراحتی آه کشید؛ تمرین شمشیربازی بدون کمک معلمی که فنون لازم را به انسان بیاموزد و اشتباههایش را تصحیح کند کار بسیار مشکل و حتی بیهوده ای می نمود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا یکبار دیگر شمشیر را برداشت و با خشم به تقلید از پدرش در هوا تکان داد. او در چند روز گذشته به دقت کوشیده بود که برخورد آزار دهنده اش با هنری را موشکافی کند و مهم ترین نتیجه ای که گرفته بود این بود که از نظر بدنی، در کمال نارضایتیش، انسانی به شدت بی دفاع و ضعیف است! وقتی که هنری با خشونت او را در آغوش گرفته بود، به تنۀ درخت چسبانیده و سپس بوسیده بود او عملاً مثل یک برۀ رام و بی دفاع تسلیم او شده بود و نتوانسته بود از خودش دفاع کند. فقط خدا می دانست اگر اریک به یاریش نیامده بود هنری تا کجا پیش می رفت و او به ناچار و با بدبختی تسلیم وی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا از خشم در حالیکه نفس نفس می زد شمشیر را بالا برد و به سرعت مقابل صورتش چرخانید... او همیشه خودش را فردی قوی و متکی به نفس می دانست که می تواند از خودش در هر شرایطی دفاع کند و زمام امور را در دست بگیرد و پنج روز پیش پس از برخوردش با هنری فهمیده بود که چقدر افکار و نظراتش بچگانه و  و از سر ساده لوحی بوده اند؛ او در اصل همیشه بدون آنکه بداند تنها با اتکا به موقعیتش و حمایتهای بی دریغ مرد یا مردانی دیگر، در این شرایط پدرش و اریک و سابق بر این رابرت و پسرهایش، از خطرها در امان مانده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او که از خشم و عصبانیت کاملاً قرمز شده بود بار دیگر شمشیرش را بالا برد و همچنان که آن را با چرخش تندی پایین می آورد خودش به سرعت چرخید و از صحنه ای که مقابل پلکان زیرزمین پشت سرش دید بر جای خودش خشک شد... اریک با چهره ای جدی، خونسرد و بردبار مقابل پلکان ایستاده بود و همچنان که بازوانش را مقابل سینه اش در هم حلقه کرده بود به او می نگریست؛ معلوم بود که مدت زیادی است که وی آنجا ایستاده و او را زیر نظر دارد.   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظه ای بعد ایلنا به خود آمد و در حالیکه این بار از خجالت گونه هایش کاملاً گلگون شده بودند شمشیرش را پایین آورد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خدای من...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او سپس به یاد لباسش افتاد؛ برای اینکه راحت تر بتواند فعالیت کند لباس نسبتاً سبکی بر تن کرده بود و در نتیجه با درماندگی خودش را کمی جمع کرده سرش را با خجالت به زیر انداخت. اریک از جایی که ایستاده بود گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- قانون اول مبارزه... یک شمشیرباز باید در هر شرایطی با دقت کامل اطرافش را زیر نظر داشته باشد و مراقب باشد، هیچ چیز خطرناکتر از غافلگیر شدن و به تله افتادن نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد جوان سپس به سوی قفسۀ مخصوصی که شمشیرها را در آن نگهداری می کردند رفت و در همان حال پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- در این موقع شب اینجا چه می کنی لی لی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا بدون اینکه پاسخی آماده داشته باشد به دنبال جواب مناسب در سکوت لب پایینش را گاز گرفت. اریک که حالا به کنار قفسه رسیده بود ایستاد و با دقت ایلنا را نگاه کرد، او سپس برگشت و از درون قفسه شمشیر بلندتر و باریکتری را انتخاب کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- قانون دوم... همیشه اسلحه ای را برای مبارزه انتخاب کن که با سنگینیش باعث خسته شدن دستها و بازوهایت نشود.... بخصوص اگر مچهایت آسیب دیده اند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او سپس قبضۀ شمشیری که برداشته بود را به سوی ایلنا دراز کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی از زیر چشم نگاهی به اریک انداخت و بعد از مکث کوتاهی به کنار او رفته شمشیری که در دست داشت را در جایش قرار داد و شمشیری که اریک برایش انتخاب کرده بود را از او گرفت؛ شمشیر دوم به مراتب سبکتر بود و قبضۀ بسیار خوش دست و مناسبی داشت. ایلنا آن را تکانی داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- متشکرم اریک...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 19:32:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=423</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-423.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشق (۱۶) </title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-422.aspx</link>
<description>والتر یکبار دیگر آه کشید و این بار زیر لب، مثل اینکه با خودش صحبت می کرد، زمزمه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من مدتها پیش باید هنری را به خاطر رفتارش تادیب می کردم و بر جای خودش می نشاندم... در اصل کوتاهی من باعث دردسر امروز تو شد عزیزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او سرش را تکان داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دنیا محل عجیبی است، من به عنوان مسئول امنیت این شهر وظیفه داشتم که به هنری در مورد رفتارش هشدار بدهم اما در این کار کوتاهی کردم... حالا همین کوتاهی باعث آزردگی فرزند خودم شده است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا که حالا آرامتر شده بود از آغوش پدرش بیرون آمد. والتر نگاه دلشکسته ای به صورت خیس از اشک و غمزدۀ دخترش کرد و بعد با دست او را به سمت یکی از مبلها هدایت کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ایلنا، لطفاً برایم تعریف کن که ماجرا از چه قرار بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا و والتر هر دو بر روی مبلی نشستند، اریک نیز به جمع آن دو پیوست و بر مبل جداگانه ای مقابل آن دو نشست. ایلنا دستمالی که اریک به او داده بود را از جیبش بیرون آورده صورتش را با آن کمی خشک کرد و بعد با صدایی لرزان به تعریف ماجرای آن روز صبح پرداخت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند دقیقۀ بعد وقتی که ایلنا صحبتش را تمام کرد با نگرانی از زیر چشم نگاه سریعی به پدرش و اریک انداخت. هر دو مرد در سکوت کامل به شدت در فکر بودند. با وجود آنکه ایلنا در کنار پدرش و اریک به مراتب احساس امنیت و سبکی بیشتری می کرد اما ناگهان احساس سرمای شدیدی کرده بی اختیار لرزید و کمی در خودش فرو رفت. نگاه دقیق اریک بلافاصله بر روی او کلید شده وی را به سرعت کاوید. مرد جوان بی اختیار از جای خودش برخاست، به کنار لی لی رفت و دستهای او را در دستهایش گرفت. او با دقت مچهای ایلنا را نگاه کرد و آنها را  کمی به عقب و جلو خم کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- وضعیت مچهایت چگونه است؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لی لی نفس عمیقی کشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- کمی درد می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک لبخند تلخی به او زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نگران آنها نباش؛ جراحتشان تنها کمی کبودی و کوفتگی است. من با مقداری باند تمیز مچهایت را خواهم بست تا گرم و ثابت بمانند، اگر کمی با آنها مدارا کنی اطمینان دارم که تا چند روز دیگر کاملاٌ بهبود خواهند یافت... بهتر است پیش از آنکه آنها را ببندم دستها و مچهایت را بشویی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک برگشت تا برای آوردن باندها به اتاقش برود. والتر نیز که با اندوه صحبتهای آن دو را دنبال می کرد با چشمهایش اریک که از تالار خارج می شد را دنبال کرد و سپس رو به ایلنا گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- عزیزم خوشحالم که تو سالم هستی و عاقبت ماجرای امروز تنها کوفتگی مچهایت است... اما می خواهم برای مدتی از تنها رفتن به جنگل و اطراف عمارت و حضور در مکانهای خلوت بپرهیزی و بیشتر مراقب خودت باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او سپس از جایش برخاست. لی لی نیز به دنبال پدرش بلند شد، والتر آرام زمزمه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- امروز هم بهتر است همه چیز را فراموش کنیم و در آرامش صبحانه بخوریم... من شخصاً به این ماجرا رسیدگی می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا سرش را به علامت تایید تکان داد و سپس برای شستن دستهایش به راه افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 04:07:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=422</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-422.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشق (۱۵)</title>
<link>http://ilena.blogfa.com/post-421.aspx</link>
<description>ایلنا انگار که در یک کابوس همه چیز را می بیند نیمه جان و کرخت شده ایستاد و به پدرش نگاه کرد، درست مثل اینکه او از دید شخص سومی می دید که والتر دستان دخترش را در دستهایش گرفته و با خشم دیوانه واری آنها را نگاه می کند و از شدت انزجار و تحقیر نفس نفس می زند. والتر زیر لب ناسزایی داد و بعد برآشفته و نیمه مجنون با قدمهای بلند به سوی در تالار به راه افتاد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوب می دانم که با آن کثافت چه کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر جنجالی که می توانست بر سر این قضیه برپا شود، دردسری که می توانست برای والتر بخاطر انتقام بی شک هیجان زده و غیر منطقیش از هنری بوجود بیاید و شایعاتی که بدون تردید در شهر رواج می گرفتند و دهان به دهان می گشتند لی لی را از ترس حتی مستاصل تر و بی حستر کرد. او از خود بی خود کوشید که به دنبال پدرش بدود و هر طور شده او را از انجام این عمل حساب نشده بازدارد اما بلافاصله متوجه شد که پاهایش مثل دو تکۀ عظیم سنگ به زمین چسبیده اند و بدنش هیچ حرکتی نمی کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا درمانده و مضطرب به سمت اریک برگشت، ظاهراً اریک هم به همان اندازۀ او از رفتار پرهیجان و آتشین والتر تعجب کرده بود چون او هم بی حرکت با دهان باز و چشمهای از حدقه در آمده ایستاده بود و آن دو را نگاه می کرد. یکبار دیگر نگاه مستاصل و پرالتماس ایلنا در چشمهای اریک گره خورد. اریک به خودش آمد و به دنبال والتر دوید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پدر ... پدر ... لطفاً صبر کنید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا ایلنا احساس می کرد توانش کاملاً تمام شده است و چشمهایش سیاهی می روند. او اریک را دید که تقریباً مقابل در تالار به والتر رسید و او را همانجا متوقف کرد. زانوهای ایلنا در زیر وزنش شل شدند و او برای جلوگیری از بر زمین افتادن بی اختیار به مبلی که کنارش بود تکیه داد و اشکهای درشتش بی انقطاع بر روی گونه های گلگون و گرمش ریختند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اریک که در مقابل در تالار شانه های والتر را گرفته و او را از خروج بازداشته بود با لحنی جدی و قاطع به او اعتراض کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پدر چه می کنید؟! هرگز از شما انتظار نداشتم که تحت تاثیر احساسهایتان عقلتان را کنار بگذارید و به سراغ یک تنبیه جنجالی و نسنجیده بروید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او سپس به ایلنا که میان تالار به سختی و با کمک یکی از مبلها بر روی پاهایش ایستاده بود اشاره کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آیا نتیجۀ رفتارتان را بر دخترتان دیده اید؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; والتر به دنبال اعتراض اریک ایستاد و به لی لی نگاه کرد، دخترک به زحمت بر سر پا ایستاده بود، سرش را پایین انداخته بود و از شدت ترس و درماندگی می لرزید و می گریست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر لحظه ای توقف کرد و بعد به خودش آمد، او بی درنگ به کنار لی لی بازگشته دخترش را با تمام وجود در آغوش گرفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- عزیزم واقعاً از رفتار نسنجیده ام معذرت می خواهم...  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایلنا صورتش را بر روی سینۀ پدرش قرار داد و بی اختیار هق هق گریست. والتر با تمام وجود دخترش را در آغوشش نگه داشت تا او را آرام کند. لی لی در میان گریه هایش زمزمه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پدر واقعاً متاسفم که باعث تحقیر و ناراحتی شما شده ام... هیچ نمی دانم چه چیز در رفتارم هنری را بر آن داشت که با من مثل یک زن بی بند و بار رفتار کند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;والتر آه کشید و موهای دخترش را بوسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- عزیزم تو همیشه موجب افتخار و سربلندی من هستی... و خودت خوب می دانی که طرز رفتارت بسیار متین و حساب شده بوده است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 12:37:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ilena&amp;postid=421</comments>
<dc:creator>ilena</dc:creator>
<guid>http://ilena.blogfa.com/post-421.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
